چهارشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۱۱

استخوان‌های شکسته

(عکس: غروب تهران، رمضان هزار و سی‌صد و نود)
می‌دانم، یکی از هزار و یک قطاری که هر روز رأس ساعت هفت تنهایی‌ام را از دوشم برمی‌دارند و سی و چهار کیلومتر آن‌طرف‌تر روی دیوارهای پر از خرده شیشه رها می‌کنند، روزی دیر خواهند کرد. روزی صدایت لحظه به لحظه بین سردرگمی‌هایم خواهد پیچید و بر لاله‌ی گوشم بوسه خواهد زد. ذرّه ذرّه از درد آن‌چه باید می‌کردم و آن‌چه باید می‌دانستم مثل سوزن در رگهایم فرو می‌رود و دورتر و دورتر می‌شوم از همه‌ی آن‌چه آقای لاغر ترتلنک به تن زیر مجسّمه‌ی ایب لنکلن به سادگیشان می‌خندد.
در طالع سیاه پرنده‌های کوکی شهر من تکرار نوشته شده و تکرار و تکرار. بخت همه‌ی سبزه‌های گره‌خورده گندیده و زیر گل و لای سیزدهم سال بعد مدفون شده. تنهایی من امّا هنوز بوی بی‌خیالی و رخوت دارد. نه مون بلان، نه خیارهای سرد کنزو باد عفن سر سرد من را از مشام خودم نمی‌برند.
عکس‌های بی‌سر و ته من باید همین الآن هم تینت شده و گراولی شده باشند. این لحظات قبل از به حال رسیدن تاریخ شده‌اند. روزی می‌رسد که سربرگ عکس‌هایم را بی‌تصویر تاریخ می‌زنم، به خاطر تمام ساعت‌ها و لحظاتی که او‌سی‌دی از من گرفت و در چاه خالی گرسنگی ذهن بیمارم ریخت. این‌جا قطار ساعت هفت نه از اوهایو رد می‌شود و نه به یوما می‌رسد. قطارهای این‌جا فراموش می‌کنند که اگر کسی از روی پستی و بلندی‌های زنانه‌ی تن ظریف خواب ناز من رد شود دنیایم را تنگ‌تر و کوچک‌تر می‌کند از آن‌چه هست.
ذهنم به زور به دنبال خودش می‌کشد حرف‌های نفهمیده و نوشته‌های نگفته و مهارت‌های آقای لاغر ترتلنک‌پوش را. می‌فهمد امّا که پایپ‌لاین‌هایش انقدر کم هستند که با حدّاکثر فرکانس هم فقط بی‌حوصلگی را موازی پردازش می‌کنند. چشمانم اپرچر تنگ می‌کنند که دروغ‌ها را با لبه‌های تیزتر و باریک‌تر بیندازند روی پرده‌ی سیاه گمراهی.
چشم‌هایم را هرقدر هم بشویم، باز نمی‌توانم اعتماد کنم به حضور آدم‌هایی که مثل دود بین دست‌هایم خالی می‌شوند و می‌روند. عکس می‌گیرم از دایره‌ی کوچک آن‌چه در لحظه باور پذیر است. دایره‌ها رقص کنان به هوا می‌روند و بعد به آرامی برمی‌گردند سر سیگاری که قبل از کشیدن، سیاه و رنجور روی پیاده‌روی سنگی کوچه‌های بی‌سرو ته بروژ جان می‌دهد.
سیگارها بوسه می‌زنند بر لبان هرکس که توانست هجدهم مارس دوسال پیش روح خودش را بین شرم و نفرت گم کند و بگذرد. ذهن آدم هم می‌تواند کلایمکس کند و درست لحظه‌ی بعدش، بی‌خیال بدن عریان افکار آنی شود و در دم کوتاه بین لذّت و درد دنبال آسمان کورمال کند.
آسمان امّا اگر حریم بین من و تو بود، بازهم نمی‌شد فرار کنیم با هم به آن‌جا که نه فکری است، نه لباسی، نه این همه هرتز که ثانیه به ثانیه می‌تپند و از اپراتورها و اپرندهای تکراری ما آدم‌ها خسته نمی‌شوند. این‌جا ولی زمین است. آن‌جا که گوش من و خود تو پر است از سکوت این جماعت خالی.
بله عزیز دل من، ما بی‌حس شده‌ایم. فقط گاهی صدای محکم هفت ضربه ساعت بزرگ نیایش‌گاه محلّه‌ی ال‌کی ضربان قلب مرا بالا می‌برند و با دست سردشان موهایم را بازی می‌دهند که کوله بارم را بردارم و در بخار بین واگن‌ها گم شوم، مثل وقتی گم می‌شوم بین پرزهای کوتاه بور پشت گردن خواب‌های ناز بی‌معنای خودم و بوسه می‌زنم به برجستگی‌های منظّم کمر کسی که دیگر این‌جا در قلب من نیست، انگار از اوّل می‌دانسته هارمونی تن خوش‌تراش خیالش باید او‌سی‌دی من را ارضا کند.
نفس بکش عزیزم، نگذار هوای راکد خاکستریشان را دریغ کنند از لب‌های کبودی که روزی گل سرخ را خجل می‌کرد. می‌دانم هفت صبح دیروز یا فردا، همه‌شان خفه می‌شوند و لب‌خند به لب می‌پوسند. من و تو هم شاید هم‌آغوش خواب‌های هرگز نکرده‌مان چهره در نقاب خاک کشیدیم فردا.
برخیز زیبای همه‌ی خواب‌های طلایی، برخیز و با من ادا کن، سکوت مرگ آرام پیکر فانی من را...

شنبه ۱ اکتبر ۲۰۱۱

Mémoire d'une Valse


بلند شو و بنواز. نه از مهستی، نه از فرهاد، یا هرچه که داری. سرفه‌ی خاک خورده‌ی ویولون، سرمای اشک‌های مینور روی سیاهی و بِمُل. با احساس، منقلب کن، اشکم باش.
Shrug, smother me, shrug, wave a handkerchief around, arouse the forget-me-not, dance to a silent tune and gaze, as I live with a kettle and your small white socks.
Lah-la-la-la-la-la-le-laa... open, close, smear lipstick on aaaaaaall my white shirts.
دستمال را به من بده. زمین چوبی اگر نلرزد، من و تو شادی را باخته‌ایم به سرما! بیدار بمان و با من زمزمه کن!
L'amour turquoises, est incroyable!
سرد نباش، من تشنه‌ی صدای مادرم. مادری که سی سال است، جمعه‌ها، پشت گیت، اشک ریزان روی از من می‌گیرد و ردّ طلوع را پشت سر پروازم می‌کشد. مادر صدای قهوه‌ای زمین آپارتمان ۴۵، بالای سر گریس، بغل دست کلارک. نه به همّت خودکشی، نه به صدای گریه روی بال آهنی هواپیما، به لحظه لحظه‌ی نگاه آخر که زندگی کردم تو را. تو هم مادر داشتی. بوسه شد آغوش، آغوش هم نه... «نگاه». من سی‌سال است از نگاه مردم نمی‌ترسم. خودم فهمیده‌ام دیر شده. صدای ریش‌تراش ساعت ۷ کلارک، خوب بلد است مغزم را دنبال دلیل رفتن شخم بزند.
دیگر حتّی آنکوغایابل، لو پاشّا، ل‌آمور، به زبانم گیر می‌کند. چشمم سر یک سینه‌ی ارغوانی‌است، پر از بی‌‌وزنی اشک‌هایی که بالا می‌روند.
Light, light as a girl with curly dreams in my sleep. Light as a head on a headrest in a plane to nowhere. Light as soul lost within grainy photos.
آخ که این دم آخر خمار همان آغوشم. همان ارغوانی سرد و سفت و بی‌وزن. روحم این‌جا نیست. روحم سی‌سال قبل، پشت سر مادری آن‌سوی گیت، هم آغوش روح توست. پاسپورت روحم پُر است از هرچه والس عروسیست که با هم نواختیم در چادر آبی. روح من از گیت رد نمی‌شود. روحم ورم کرده و کبود است... روحم کجاست؟
 Nous sommes turquoises, oui nous sommes! Nous sommes torquises ivre. Torquoises ne tomber en amour.
آپارتمان ۴۵ روسپیگری است. من نیستم روی زمین چوبی. هرجا ردّپای خیس تو نباشد، زنده‌ی من قدم نمی‌گذارد. اگر بلد باشم فراموش کنم، هر روز صبح، ساعت ۷، مادر را نمی‌بینم که دراز کشیده با لباس گل‌دار، روی تخت فنری، که با صدای ریش تراش کلارک از خواب می‌پرد و محو می‌شود.
مادر امّا پرید. مادر هم ده سال پیش پرواز کرد به دنبال یک هواپیمای قرمز و خاکستری، که در نور زرد سحر دلش را می‌شکافت و جگرش را می‌برد. خدا کند در بهشت، حدّاقل در بهشت، به لاک‌پشت‌های عاشق، به والس‌های عروسی توی پاسپورت، لبخند بزند.
خوبیش امّا این بود، هیچ‌گاه برایم جسد نشد. همیشه چاق و سفید و مهربان. همیشه دوست‌داشتنی. همیشه مثل قیمه. همیشه خوش‌بو. نمُرد. حدّاقل نه آنقدر که ده روز دیگر شاید، والتر و کلارک، ساعت  ۷، جسد بی‌روح مردی را ببرند، که روحش را پیش دست‌هایت رها کرد...

دوشنبه ۲۹ اوت ۲۰۱۱

یک، دو، زمین


همیشه‌ یادم بوده بگردم دنبال سرنخ. هیچ‌جا بدون سر نخ نمی‌شد بمونم. انگار دنیا یه بازیه. یه بازی خیلی خیلی ساده. نمی‌تونی ببازی، همیشه یه راه هست برای جلو رفتن. همیشه فکر می‌کردم قرار نیست بمیرم. بعد تصوّر می‌کردم کسی دست و پاهامو محکم بگیره و بکشه. بعد تو خیال به خودم می‌گفتم دست و پای من محکم‌تر از این حرفاس، من نمی‌میرم. همین‌جا هستم. از این بالا پرت نمی‌شم پایین، چون قرار نیست. نمی‌شه راه فرار نباشه.
امّا خب، نمی‌خواد بگم که یواش یواش عوض شد این تصوّر. روز به روز آدمایی رو می‌دیدم که بیرون چارچوب من، تنهایی و بی‌کمک، سرنخ‌هاشون رو گم می‌کردن. یواش یواش همه‌ی بدیهیاتم شدند یه مشت داستان بی‌معنی. آدم‌ها کم کم بد شدند، خوب شدند، طوری که نمی‌شد دیگه پیش‌بینی کرد سرنخشون کجاس. بعدها فهمیدم معمولی شده‌ان. کاری که من هم باید می‌کردم، «معمولی» بشم.
بعد سرنخ رو گم کردم، یعنی رها کردم، یا شایدم اصن دنبالش نگشتم. شایدم وقتی کسی پیدا شد و سرنخ رو به زور از دستم گرفت و با غضب پاره‌اش کرد، فهمیدم سرکار بودم همه‌ی این مدّت. هیچ‌چیز «قرار» نیست اتّفاق بیفته. فقط اتّفاق می‌افته.
اوّلش سخته. دیگه سرنخی نیست، پس نمی‌دونی الآن باید کجا باشی. گیج می‌شی. از این شاخه، به اون شاخه، از این آدم، به اون آدم. خب جای تعجّب نداره. طول کشید تا بفهمم آدما همینن. ینی باید همین‌جا باشن که هستن. چون «همین‌جا هستن». اگر بخوان می‌تونن برن جای دیگه. این‌طوری دیگه جا نمی‌خوردم؛ یعنی حدّاقل «خیلی» جا نمی‌خوردم وقتی کسی پا می‌ذاشت روی فکرم. یعنی دیگه مثل کسی که سرنخ رو پاره کرد، بهش نگاه نمی‌کنم. یاد می‌گیرم رها کنمشون. تقصیر من نیست اگر کسی نتونست بفهمه. می‌تونم ببخشم، یا نبخشم. ولی رهاشون می‌کنم در هر حال. این‌طوری نگران این نیستم که کجای راهو اشتباه رفتم. چون می‌دونم راهی نیست. پس نیازی ندارم به این‌که بچسبم بهشون و سعی کنم درستشون کنم. غم‌انگیزه، ولی همینه.
آدم‌ها رو مثل یه مشت جسم بی‌ارزش پرت می‌کنم بیرون از دایره‌ام. برای آدمی که راه نداره، رها کردن راحت‌تره.
جدای این حرفا، خیلی چیزای دیگه هست که می‌شه به زبون آورد. از درد، از بی‌حالی، سردرگمی، دلتنگی بی‌دلیل و بی‌بهانه، ولی حرف قشنگی نیست. همین‌ها هم به درد کسی نخواهد خورد. هیچ‌وقت. ولی حدّاقل یاد خودم میاره.
ولی خب. کمک می‌کنه بفهمم که وقتی حالم خرابه، دیگه خرابه. نمی‌شه گشت و دنبال راه خروج گشت. دیگه حتّی درد دل هم سخته. ولی حدّاقل می‌تونم یادم نگه‌دارم. که دندونام قفل نشه. که فکر نکنم اگر زیاد باشن، ممکنه بتونن دست و پامو انقدر محکم بکشن که...

پنجشنبه ۱۱ اوت ۲۰۱۱

آن‌که رفت: قصّه‌ی آن‌ها که بهترینند

همه چیز از یه اتَفاق شروع می‌شه. یه اتّفاق نه چندان ساده. یه جرقّه، یه امید. وقتی به این برسی که «می‌خوای»، یا شاید هم «دیگه نمی‌خوای»، همین. بعدش دیگه جرقّه شعله‌ای می‌سازه که خاموش نمی‌شه. شعله‌ای که شاید در داغی مرداد پیدا نباشه. رفته رفته آدمو می‌سازه و محکم می‌کنه، مثل تیغ شمشیر. آزمون، پی‌گیری، نامه نگاری، جواب رد شنیدن، ناامید نشدن، سعی دوباره تا جایی که راهی پیدا کنه به اون سو. اطرافیان رو هم هول یک مرتبه بر نمی‌داره. ذرّه ذرّه نفوذ می‌کنه زیر پوست آدم. دیگه این شخص، این فضای اشغال شده، داره یواش یواش بار جمع می‌کنه برای رفتن. هرچی جدّی‌تر می‌شه این «خواستن»، دلهره بیشتر می‌گیره دیگران رو، معنی این فضای اشغال شده شفّاف‌تر می‌شه انگار.
یادمه چند روز پیش دایی، مثل خیلی‌های دیگه، پرسید «چرا می‌ری؟ مگه این‌جا زندگی نمی‌کنی؟» خندید و گفت «گاهی وقتا بیدار می‌شی، میای بیرون، راه می‌ری، حرف می‌زنی، ولی حس نمی‌کنی زنده هستی...»
می‌تونم بگم خیلی می‌فهمم. البته کار ندارم به کسایی که باعث حسّ زنده نبودن همین آدمایی شدن که صبح بیدار می‌شدن، بیرون می‌اومدن، راه می‌رفتن و حرف می‌زدن، ولی زنده نبودن. کار ندارم به خفگی تو این هوای باز، به ترس، به ناامنی. ولی حدّاقل می‌تونم بفهمم.
یواش یواش آدما کنار می‌آن با رفتنش. آماده می‌شن که اون فضای اشغال شده کم‌کم باجای خالی سکوت پُر بشه. کم‌کم جای لکّه‌های آبی خمیر دندون از روی روشویی محو بشه. کم‌کم آماده‌ی دل‌تنگی می‌شن. دلتنگ گم شدن گاه و بی‌گاه خورد و ریز و جار و جنجال سر هیچی. آدم به خودش نمی‌قبولونه که دل‌تنگه، ولی بعضی وقتا آروم زیر لب، آهنگ اعصاب خوردکنی که هیچ‌وقت دوست نداشته رو هم زمزمه می‌کنه. آدم شروع می‌کنه به تکّه تکّه ساختن آلبومی که می‌دونه داره از همین لحظه به سرعت کهنه می‌شه. یک تکّه عکس بزرگ از فضایی که یه روزی کسی اون‌جا می‌نشست و حرف می‌زد. بعضی وقتا تو تنهایی، تقریباً صدای پاندول مانند رد شدن کسی که مدام هر بیست ثانیه یک‌بار دور خونه راه می‌رفت، به گوش می‌رسه. از بوی تُند عطرها، حالا بوی محو غریبی به جا می‌مونه که فقط «تو» حس می‌کنی.
روز قبل از رفتن، مادر سر مزار مادرش، گفت «مادرم می‌گفت اگر دختری مادرش رو اذیّت کنه، خدا بعداً دختر خودش رو ازش دور می‌کنه...» بعد بغض کرد و با اشک رو به قبر گفت «ولی من هر کاری کردم تو ببخش مامان، تورو خدا برای دخترم فقط دعای خوب بکن...»
آره می‌شد، خیلی چیزا می‌شد. دور هم بمونیم، نفس بکشیم، بخندیم، با هم باشیم، احساس کنیم «زنده‌ایم». ولی نشد. یعنی شدنش صدها کشته و ده‌ها زندانی قبل از این از یاد خیلی از مردم رفته بود. می‌شد به قول مادر بزرگ پدری دم رفتن «خیلی صفاش بیشتر بود عوض رفتن، شوهر و بچّه داشتی و می‌موندی...»، ولی نشد. مادر بزرگ پدری چهل سال پیش نشدنش رو با شوهری که غرق خون روی مرز جا گذاشته بود، دیده بود.
همین ترس از «نشدن‌های» دیگه بود که دلهره رو بیشتر می‌کرد نیمه شب سرد توی فرودگاه. انتظار خوندن اسمی که به هر دلیل ممکن بود خونده نشه. ترس یخ‌زده‌ی دیدن اشک‌ها و... فقط اشک‌ها. ترس دیدن کسایی که بغض برنگشتن، گلوشونو فشار می‌داد، ولی با زانوی محکم چرخ هرچیزی که از این‌جا به یادگار می‌بردن رو به جلو هل می‌دادن. ترس پدری که نمی‌ذاشت بفهمی نمی‌خواد بوی رفتن بگیره فکر اون چه که از خانواده‌اش باقی می‌موند بعد از این. فکر عمّه‌هایی که می‌ترسیدن وقتی برمی‌گرده دیگه نباشن. ترس از خاک غریبی که عشق خیلی‌ها، خواهر خیلی‌ها، برادر خیلی‌ها و مادر و پدر و فرزند خیلی‌ها رو به خودش می‌کشوند. ترس از وقتی نتونی مواظب کسی باشی که دیگه چند لحظه بعد انقدر ازت دوره.
و وقتی رفت، بعد از بیست و چهارساعت بی‌خوابی، انقدر گریه کنی که بی‌حال شی، انقدر که همه‌ی عمر یک‌جا نکرده باشی...
همه‌ی اینا قدم به قدم آدم رو می‌بره به سمت قبول رفتنش، قبول «خواستنش». تا روزای آخر که دیگه «آخرین»ها یواش یواش زیاد می‌شن. خیلی ساده. آخرین دعوا، آخرین شوخی، آخرین شام، آخرین مهمان، آخرین پیروزی وسط ننشستن توی ماشین، آخرین پسته‌های پنج نفری که بیست سال تمام از هم دور نشدن، آخرین لمس، آخرین آغوش، آخرین نگاه و آخرین اشک، «این‌جا» پیش ما.

یکشنبه ۷ اوت ۲۰۱۱

راه روشن گرگ و میش


اوّل صبح، درست آن هنگام که خورشید آماده می‌شود با غمزه و خرامان، زر بپاشد بر سر هر آنچه خاکستری و سیاه است در شهر مبهوت و مست؛ همان لحظه که جیرجیرک و گنجشک، گرم نیازند. آن‌جاست که هرچه فکر دارم به باد می‌رود. دنیای خیالی من، تو، او، عشق و فاصله‌ها، بی‌هوا میان سادگی نسیم صبح‌گاهی، چند قطره اشک شوق و بغض سرشار از ذوق می‌شود.
ذرّه ذرّه احساس می‌چکد از لحظات راز آلود قبل از طلوع. ایمان پُر می‌کند در دل هرکس که بوی شبنم را حس کند و خنده‌ی برگ‌ها را بشنود. دل جیرجیرک، دل گنجشک، دل قناری بی‌قرار حتّی، پُر است از عطر نگاهش، لبریز از اطمینانی محکم‌تر از صخره؛ آن که سردرگم است، دل ماست، نه دل محکم درخت!
من امّا سردرگم ماندن را نمی‌فهمم. چطور می‌شود سردرگم بمانی اگر می‌توانی صدای رقص متین انگشتان ظریفش را بشنوی روی کلیدهای چوبی سفید و سیاه؟ بیا و دنبال بوی عطر پیچ پیچ برّاقش راه خروج از مه را پیدا کن! این چشمک وخنده‌ی مستانه برای توست! کجا می‌روی؟ گیج نزن، بنشین و با من طعم مهربانی، طعم ترس، طعم خواب و طعم گس بلوغ را بچش. بنشین و راز دیوانگی و ماه‌زدگی از خورشید بپرس.
بگذار دستان پیچک به درازای همه‌ی عمرش تو را در آغوش بکشد؛ بگذار بوسه‌های خیس شبنم‌ناکش چشمانت را بشوید.
بگذار تن لطیف و لاغر نسیم هماغوش سماع مستانه‌ات شود، کسی چه می‌داند؟ شایدقلبت را در دست گرفت.
شک و تردید از آن اوست که در شکوه خیره‌کننده‌ی طلوع دشت خودش را جا نگذاشته. نه مال من، نه مال تو، تو که دو چشم روشنش را دیده‌ای. تو که حتّی اگر جز به رؤیا نبوسی‌اش، جاودانه شده‌ای...

یکشنبه ۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

کلاغ


پشت این پنجره، پشت این پنجره‌ی گِلی، بین چمن‌های سبز، زیر قلقلک نسیم صبح و تشعشع دسته دسته‌ی خورشید، نفس‌های کسی می‌خزد در نور. جایی بیرون این دل سیاه، شاپرکی بی‌دست و پا، فقط پرواز می‌کند و تنها رهایی بلد است.
جایی بین دلهره‌های جست و خیز سیاه کلاغ قصّه، دستی از نور غصّه‌ها را از دل‌ها می‌شوید. لحظه‌ای بین این دقایق سنگی، چشمه‌ای می‌جوشد از دلی. لحظه‌ای، گم‌شده بین این همه کاغذهای سیاه، نوری می‌تابد از بین تمـــــــــــــــــــــــام اشعار عاشقانه بر چشمان کم‌سوی کسی، همه معنی. می‌پیچد عطر اشک‌های بی‌هوا در بی‌خیالی ساعت‌های بی‌هدف. می‌روید از خشک‌ترین کویرهای فراموش‌شده‌ی ذهنی، پیچک‌های رونده‌ی خیال، تا دور دست‌های ندیده‌ها.
کسی خواهد شنید، صدای تپش بی‌قرار قلبی که گوشش از فریاد این سکوت پر است.
دیگر نمی‌بینم که می‌آیی، با چشمان بسته قدمگاهت را می‌بویم و می‌بوسم. آرام با پای برهنه در این باغ برهنه‌ی قاب خالی خاطرات نداشته قدم می‌زنم؛ گاه می‌گریم به حسرت غریب نداشتن، گاه می‌خندم به پایان قریب بودن. گاهی فقط زل می‌زنم به همان‌قدر از دلم که خالیست.
حالا فقط وقتی لبخند می‌زنم، دندان‌های افتاده و پوست تکّه‌تکّه و گوشت بیرون زده‌ام به اشاره‌ی بی‌غرض مهتاب باید به تو بفهمانند که دیگر متولّد نخواهم شد.
چشمانم، چشمانم را ببند؛ تا من هم به باد دهم، دست و پای پروانه‌ای که دور از دسترس، دور از ترس، دور از حصر و زنجیر، بیرون این دل سیاه فقط پرواز می‌کند و...

سه‌شنبه ۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

آبی


مثل یک سردرد بود. مثل یک صبح سنگین، وقتی از خواب بیدار می‌شوی و به زور خودت را می‌کنی از رخت خواب. همه چیز از اوّل شروع شده بود. همه به هم سلام می‌کردند، همه خوش‌حال بودند. خورشید به روشنی می‌تابید، شاید حتّی بیش از حد روشن.
دست من تکّه‌ای پارچه‌ی آبی بود، آبی مخملی چین‌دار. آمدم فکر کنم از کجا آمده، ولی سرم درد گرفت. یادم آمد لباسی که دیگر در خاطرم نبود، سرم بیشتر درد گرفت. انگار مغزم از دست خودم عصبانی باشد. یادم آمد باید پارچه‌ی آبی را بیاندازم و بروم؛ باید به دیگران سلام کنم. این همه چهره‌ی خندان و یک چهره‌ی خسته و بی‌حالت، دویدم به سمتش، بعد باز سردردم شروع شد؛ چشمم سیاهی رفت و گم شد، دیگر نبود.
در اتاقم هم چیزی سر جایش نبود. حتّی سیم‌ها هم به ترتیب چیده نشده بودند دیگر. همه چیز به هم ریخته بود.
«بهتر از این‌ها برمی‌آید، این که بچّه بازیست!»
چشمانم را بستم و دوباره باز کردم. لباس‌های شسته شده روی هم روی تختم. بین پیراهن قرمزم و کاپشن مشکی که نداشتم، یک تکّه پارچه‌ی آبی. باز هم مسخرگی بی‌جواب ماندن سؤال نپرسیده جلوی چشمانم رژه می‌رفت.
«کی هستی؟».
باز هم سردرد و بی‌خوابی، آن‌قدر که به خاطر بیاورم که چرا دیگر به خاطر نمی‌آورم. کسی نبود، همین مغز من بود که نمی‌گذاشت بخوابم. دختری که جلو جلو می‌رفت در لباس آبی، در سرمای بینهایت، من که با دلهره می‌رفتم به دنبالش و هر بار که نزدیک می‌شدم، قلبم می‌ایستاد. لعنتی نمی‌گذاشت بخوابم. هیچ وقت برنمی‌گشت سمت من، فقط وقتی بهش می‌رسیدم قدم‌هایش تندتر می‌شد، تا قلبم بإیستد.
یادم بود حواسم به آن مردک احمق پرت نشود.
«گوساله تو چقدر عرق خورده‌ای مگر؟ فکر کردی بازیست؟»
یاد صدای خودم افتادم که در نمی‌آمد، یاد وقتی مسموم شده بودم، یاد وقتی دلم می‌خواست جانم را بالا بیاورم بریزم در مستراح. یاد وقتی همه‌ی این راه‌ها را رفته بودم دنبال خلسه و خماری. یاد علف کشیدن، یاد خنده‌های مستانه. فرقی با الآن نداشت خیلی. در مستی به دنبال کاپشن آبی توی برف، من عریان، اون دوان. نمی‌رسیدم بهش. یاد صبح‌هایی که بیدار می‌شدم از سردرد. یاد وقتی حس می‌کردم باید دست کنم توی سرم و این کثافت‌ها را بیرون بکشم تا خوب شود. می‌گفتم باید اشعه‌ای چیزی باشد که از سرم بگذرد و این مایع سیاه را از گوشم بریزد بیرون. بعد سردرد تمام می‌شد. وقتی صورتش در نور صبح محو می‌شد. از صبح متنفّر بودم.
«اصلاً مهم نیست کی هستی، چرا مرا رها نمی‌کنی؟»
می‌نشستم نقّاشی می‌کردم. دو چشم بی‌حال، دو چشم ناراضی، سرافکنده، سرافکنده از من. انگشتان خودم که روی سیم نُه دَهُم زخم می‌شدند و نمی‌فهمیدم، قطعه‌ای که هرگز کامل نکردم، صدایی که از ذهنم رفت.
«لعنتی من همه‌ی این‌ها را پاک کردم از مغزم!»
لابد می‌دانسته‌ام چه می‌کنم. این‌ها تکّه‌تکّه‌های خاطره نبودند که از ذهنم بیرون بریزم، این‌ها تکّه‌های خودم بودند که سوزانده بودم، این‌ها خاکسترند، خاکستر از برف سیاه‌تر است. می‌ترسم برسم به دختر آبی پوش و صورت سوخته‌اش بترساندم، برای همین قلبم می‌ایستد هربار، هربار از نقطه‌ی اوّل، از صفر مطلق.
باز می‌کشم، صورت بی‌صورت، بدون چشم، دهان، بینی، یک دایره‌ی سفید با موهای موّاج بلند.
«لعنتی، موها را از قلم انداختی! به چه درد می‌خوری پس؟!»
باز من و عریانی و برف. این بار دویدم، زمین خوردم و باز بلند شدم. دویدم، رسیدم بهش. قلبم داشت از جا در می‌آمد. دستش را از پشت قاپیدم؛ ایستاد.
«می‌خواهی ببینی...؟»
چشمانم را بستم. تصویر کردم در ذهنم دختری با لباس بلند آبی. دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. سرد بود. می‌دانستم چشمی در کار نیست، ولی از ته ورطه‌ی خالی صورتش عمق مرا می‌کاوید، می‌توانستم حس کنم قلبم دارد زیر نگاهش دارد آب می‌شود.
«ببین.»
دستش را رها کردم. گفتم:
«تو تکّه‌ی سوخته‌ای؛ تو خود من هستی.»
خندید. یک خنده‌ی چندش‌آور رقّت‌بار، خنده‌ی کسی که علف بکشد، خنده‌ی مستانه.
تمام شده بود. برنمی‌گشتم.
چشمانم را باز کردم. رویش را برگرداند و در خاکسترهای برف‌گون گم شد.
«برو...»