همه چیز از یه اتَفاق شروع میشه. یه اتّفاق نه چندان ساده. یه جرقّه، یه امید. وقتی به این برسی که «میخوای»، یا شاید هم «دیگه نمیخوای»، همین. بعدش دیگه جرقّه شعلهای میسازه که خاموش نمیشه. شعلهای که شاید در داغی مرداد پیدا نباشه. رفته رفته آدمو میسازه و محکم میکنه، مثل تیغ شمشیر. آزمون، پیگیری، نامه نگاری، جواب رد شنیدن، ناامید نشدن، سعی دوباره تا جایی که راهی پیدا کنه به اون سو. اطرافیان رو هم هول یک مرتبه بر نمیداره. ذرّه ذرّه نفوذ میکنه زیر پوست آدم. دیگه این شخص، این فضای اشغال شده، داره یواش یواش بار جمع میکنه برای رفتن. هرچی جدّیتر میشه این «خواستن»، دلهره بیشتر میگیره دیگران رو، معنی این فضای اشغال شده شفّافتر میشه انگار.
یادمه چند روز پیش دایی، مثل خیلیهای دیگه، پرسید «چرا میری؟ مگه اینجا زندگی نمیکنی؟» خندید و گفت «گاهی وقتا بیدار میشی، میای بیرون، راه میری، حرف میزنی، ولی حس نمیکنی زنده هستی...»
میتونم بگم خیلی میفهمم. البته کار ندارم به کسایی که باعث حسّ زنده نبودن همین آدمایی شدن که صبح بیدار میشدن، بیرون میاومدن، راه میرفتن و حرف میزدن، ولی زنده نبودن. کار ندارم به خفگی تو این هوای باز، به ترس، به ناامنی. ولی حدّاقل میتونم بفهمم.
یواش یواش آدما کنار میآن با رفتنش. آماده میشن که اون فضای اشغال شده کمکم باجای خالی سکوت پُر بشه. کمکم جای لکّههای آبی خمیر دندون از روی روشویی محو بشه. کمکم آمادهی دلتنگی میشن. دلتنگ گم شدن گاه و بیگاه خورد و ریز و جار و جنجال سر هیچی. آدم به خودش نمیقبولونه که دلتنگه، ولی بعضی وقتا آروم زیر لب، آهنگ اعصاب خوردکنی که هیچوقت دوست نداشته رو هم زمزمه میکنه. آدم شروع میکنه به تکّه تکّه ساختن آلبومی که میدونه داره از همین لحظه به سرعت کهنه میشه. یک تکّه عکس بزرگ از فضایی که یه روزی کسی اونجا مینشست و حرف میزد. بعضی وقتا تو تنهایی، تقریباً صدای پاندول مانند رد شدن کسی که مدام هر بیست ثانیه یکبار دور خونه راه میرفت، به گوش میرسه. از بوی تُند عطرها، حالا بوی محو غریبی به جا میمونه که فقط «تو» حس میکنی.
روز قبل از رفتن، مادر سر مزار مادرش، گفت «مادرم میگفت اگر دختری مادرش رو اذیّت کنه، خدا بعداً دختر خودش رو ازش دور میکنه...» بعد بغض کرد و با اشک رو به قبر گفت «ولی من هر کاری کردم تو ببخش مامان، تورو خدا برای دخترم فقط دعای خوب بکن...»
آره میشد، خیلی چیزا میشد. دور هم بمونیم، نفس بکشیم، بخندیم، با هم باشیم، احساس کنیم «زندهایم». ولی نشد. یعنی شدنش صدها کشته و دهها زندانی قبل از این از یاد خیلی از مردم رفته بود. میشد به قول مادر بزرگ پدری دم رفتن «خیلی صفاش بیشتر بود عوض رفتن، شوهر و بچّه داشتی و میموندی...»، ولی نشد. مادر بزرگ پدری چهل سال پیش نشدنش رو با شوهری که غرق خون روی مرز جا گذاشته بود، دیده بود.
همین ترس از «نشدنهای» دیگه بود که دلهره رو بیشتر میکرد نیمه شب سرد توی فرودگاه. انتظار خوندن اسمی که به هر دلیل ممکن بود خونده نشه. ترس یخزدهی دیدن اشکها و... فقط اشکها. ترس دیدن کسایی که بغض برنگشتن، گلوشونو فشار میداد، ولی با زانوی محکم چرخ هرچیزی که از اینجا به یادگار میبردن رو به جلو هل میدادن. ترس پدری که نمیذاشت بفهمی نمیخواد بوی رفتن بگیره فکر اون چه که از خانوادهاش باقی میموند بعد از این. فکر عمّههایی که میترسیدن وقتی برمیگرده دیگه نباشن. ترس از خاک غریبی که عشق خیلیها، خواهر خیلیها، برادر خیلیها و مادر و پدر و فرزند خیلیها رو به خودش میکشوند. ترس از وقتی نتونی مواظب کسی باشی که دیگه چند لحظه بعد انقدر ازت دوره.
و وقتی رفت، بعد از بیست و چهارساعت بیخوابی، انقدر گریه کنی که بیحال شی، انقدر که همهی عمر یکجا نکرده باشی...
همهی اینا قدم به قدم آدم رو میبره به سمت قبول رفتنش، قبول «خواستنش». تا روزای آخر که دیگه «آخرین»ها یواش یواش زیاد میشن. خیلی ساده. آخرین دعوا، آخرین شوخی، آخرین شام، آخرین مهمان، آخرین پیروزی وسط ننشستن توی ماشین، آخرین پستههای پنج نفری که بیست سال تمام از هم دور نشدن، آخرین لمس، آخرین آغوش، آخرین نگاه و آخرین اشک، «اینجا» پیش ما.
میتونم بگم خیلی میفهمم. البته کار ندارم به کسایی که باعث حسّ زنده نبودن همین آدمایی شدن که صبح بیدار میشدن، بیرون میاومدن، راه میرفتن و حرف میزدن، ولی زنده نبودن. کار ندارم به خفگی تو این هوای باز، به ترس، به ناامنی. ولی حدّاقل میتونم بفهمم.
یواش یواش آدما کنار میآن با رفتنش. آماده میشن که اون فضای اشغال شده کمکم باجای خالی سکوت پُر بشه. کمکم جای لکّههای آبی خمیر دندون از روی روشویی محو بشه. کمکم آمادهی دلتنگی میشن. دلتنگ گم شدن گاه و بیگاه خورد و ریز و جار و جنجال سر هیچی. آدم به خودش نمیقبولونه که دلتنگه، ولی بعضی وقتا آروم زیر لب، آهنگ اعصاب خوردکنی که هیچوقت دوست نداشته رو هم زمزمه میکنه. آدم شروع میکنه به تکّه تکّه ساختن آلبومی که میدونه داره از همین لحظه به سرعت کهنه میشه. یک تکّه عکس بزرگ از فضایی که یه روزی کسی اونجا مینشست و حرف میزد. بعضی وقتا تو تنهایی، تقریباً صدای پاندول مانند رد شدن کسی که مدام هر بیست ثانیه یکبار دور خونه راه میرفت، به گوش میرسه. از بوی تُند عطرها، حالا بوی محو غریبی به جا میمونه که فقط «تو» حس میکنی.
روز قبل از رفتن، مادر سر مزار مادرش، گفت «مادرم میگفت اگر دختری مادرش رو اذیّت کنه، خدا بعداً دختر خودش رو ازش دور میکنه...» بعد بغض کرد و با اشک رو به قبر گفت «ولی من هر کاری کردم تو ببخش مامان، تورو خدا برای دخترم فقط دعای خوب بکن...»
آره میشد، خیلی چیزا میشد. دور هم بمونیم، نفس بکشیم، بخندیم، با هم باشیم، احساس کنیم «زندهایم». ولی نشد. یعنی شدنش صدها کشته و دهها زندانی قبل از این از یاد خیلی از مردم رفته بود. میشد به قول مادر بزرگ پدری دم رفتن «خیلی صفاش بیشتر بود عوض رفتن، شوهر و بچّه داشتی و میموندی...»، ولی نشد. مادر بزرگ پدری چهل سال پیش نشدنش رو با شوهری که غرق خون روی مرز جا گذاشته بود، دیده بود.
همین ترس از «نشدنهای» دیگه بود که دلهره رو بیشتر میکرد نیمه شب سرد توی فرودگاه. انتظار خوندن اسمی که به هر دلیل ممکن بود خونده نشه. ترس یخزدهی دیدن اشکها و... فقط اشکها. ترس دیدن کسایی که بغض برنگشتن، گلوشونو فشار میداد، ولی با زانوی محکم چرخ هرچیزی که از اینجا به یادگار میبردن رو به جلو هل میدادن. ترس پدری که نمیذاشت بفهمی نمیخواد بوی رفتن بگیره فکر اون چه که از خانوادهاش باقی میموند بعد از این. فکر عمّههایی که میترسیدن وقتی برمیگرده دیگه نباشن. ترس از خاک غریبی که عشق خیلیها، خواهر خیلیها، برادر خیلیها و مادر و پدر و فرزند خیلیها رو به خودش میکشوند. ترس از وقتی نتونی مواظب کسی باشی که دیگه چند لحظه بعد انقدر ازت دوره.
و وقتی رفت، بعد از بیست و چهارساعت بیخوابی، انقدر گریه کنی که بیحال شی، انقدر که همهی عمر یکجا نکرده باشی...
همهی اینا قدم به قدم آدم رو میبره به سمت قبول رفتنش، قبول «خواستنش». تا روزای آخر که دیگه «آخرین»ها یواش یواش زیاد میشن. خیلی ساده. آخرین دعوا، آخرین شوخی، آخرین شام، آخرین مهمان، آخرین پیروزی وسط ننشستن توی ماشین، آخرین پستههای پنج نفری که بیست سال تمام از هم دور نشدن، آخرین لمس، آخرین آغوش، آخرین نگاه و آخرین اشک، «اینجا» پیش ما.
ye rooz barat migam ke cheghad sakhte ke ye dokhtar kocholoye 22 sale bashi ke tahala tanh i kare nakarde ye dafe gharar mishe un charkh dastio tanha hol bede bekane bere 30000 mile doortar. cheghad sakhte cheghad pahash nemire cheghad sef boodan o khandidan vase inke baghiye natarsan o negaran nabashan sakhte yeho bozorg shodna o sef shodan kheili sakht kheili bayad ghavi bashi o natarsi, ye rooz sareforsat barat migam ke unghadam ke hame mioftan loos nabood .
پاسخحذف