همیشه یادم بوده بگردم دنبال سرنخ. هیچجا بدون سر نخ نمیشد بمونم. انگار دنیا یه بازیه. یه بازی خیلی خیلی ساده. نمیتونی ببازی، همیشه یه راه هست برای جلو رفتن. همیشه فکر میکردم قرار نیست بمیرم. بعد تصوّر میکردم کسی دست و پاهامو محکم بگیره و بکشه. بعد تو خیال به خودم میگفتم دست و پای من محکمتر از این حرفاس، من نمیمیرم. همینجا هستم. از این بالا پرت نمیشم پایین، چون قرار نیست. نمیشه راه فرار نباشه.
امّا خب، نمیخواد بگم که یواش یواش عوض شد این تصوّر. روز به روز آدمایی رو میدیدم که بیرون چارچوب من، تنهایی و بیکمک، سرنخهاشون رو گم میکردن. یواش یواش همهی بدیهیاتم شدند یه مشت داستان بیمعنی. آدمها کم کم بد شدند، خوب شدند، طوری که نمیشد دیگه پیشبینی کرد سرنخشون کجاس. بعدها فهمیدم معمولی شدهان. کاری که من هم باید میکردم، «معمولی» بشم.
بعد سرنخ رو گم کردم، یعنی رها کردم، یا شایدم اصن دنبالش نگشتم. شایدم وقتی کسی پیدا شد و سرنخ رو به زور از دستم گرفت و با غضب پارهاش کرد، فهمیدم سرکار بودم همهی این مدّت. هیچچیز «قرار» نیست اتّفاق بیفته. فقط اتّفاق میافته.
اوّلش سخته. دیگه سرنخی نیست، پس نمیدونی الآن باید کجا باشی. گیج میشی. از این شاخه، به اون شاخه، از این آدم، به اون آدم. خب جای تعجّب نداره. طول کشید تا بفهمم آدما همینن. ینی باید همینجا باشن که هستن. چون «همینجا هستن». اگر بخوان میتونن برن جای دیگه. اینطوری دیگه جا نمیخوردم؛ یعنی حدّاقل «خیلی» جا نمیخوردم وقتی کسی پا میذاشت روی فکرم. یعنی دیگه مثل کسی که سرنخ رو پاره کرد، بهش نگاه نمیکنم. یاد میگیرم رها کنمشون. تقصیر من نیست اگر کسی نتونست بفهمه. میتونم ببخشم، یا نبخشم. ولی رهاشون میکنم در هر حال. اینطوری نگران این نیستم که کجای راهو اشتباه رفتم. چون میدونم راهی نیست. پس نیازی ندارم به اینکه بچسبم بهشون و سعی کنم درستشون کنم. غمانگیزه، ولی همینه.
آدمها رو مثل یه مشت جسم بیارزش پرت میکنم بیرون از دایرهام. برای آدمی که راه نداره، رها کردن راحتتره.
جدای این حرفا، خیلی چیزای دیگه هست که میشه به زبون آورد. از درد، از بیحالی، سردرگمی، دلتنگی بیدلیل و بیبهانه، ولی حرف قشنگی نیست. همینها هم به درد کسی نخواهد خورد. هیچوقت. ولی حدّاقل یاد خودم میاره.
ولی خب. کمک میکنه بفهمم که وقتی حالم خرابه، دیگه خرابه. نمیشه گشت و دنبال راه خروج گشت. دیگه حتّی درد دل هم سخته. ولی حدّاقل میتونم یادم نگهدارم. که دندونام قفل نشه. که فکر نکنم اگر زیاد باشن، ممکنه بتونن دست و پامو انقدر محکم بکشن که...
امّا خب، نمیخواد بگم که یواش یواش عوض شد این تصوّر. روز به روز آدمایی رو میدیدم که بیرون چارچوب من، تنهایی و بیکمک، سرنخهاشون رو گم میکردن. یواش یواش همهی بدیهیاتم شدند یه مشت داستان بیمعنی. آدمها کم کم بد شدند، خوب شدند، طوری که نمیشد دیگه پیشبینی کرد سرنخشون کجاس. بعدها فهمیدم معمولی شدهان. کاری که من هم باید میکردم، «معمولی» بشم.
بعد سرنخ رو گم کردم، یعنی رها کردم، یا شایدم اصن دنبالش نگشتم. شایدم وقتی کسی پیدا شد و سرنخ رو به زور از دستم گرفت و با غضب پارهاش کرد، فهمیدم سرکار بودم همهی این مدّت. هیچچیز «قرار» نیست اتّفاق بیفته. فقط اتّفاق میافته.
اوّلش سخته. دیگه سرنخی نیست، پس نمیدونی الآن باید کجا باشی. گیج میشی. از این شاخه، به اون شاخه، از این آدم، به اون آدم. خب جای تعجّب نداره. طول کشید تا بفهمم آدما همینن. ینی باید همینجا باشن که هستن. چون «همینجا هستن». اگر بخوان میتونن برن جای دیگه. اینطوری دیگه جا نمیخوردم؛ یعنی حدّاقل «خیلی» جا نمیخوردم وقتی کسی پا میذاشت روی فکرم. یعنی دیگه مثل کسی که سرنخ رو پاره کرد، بهش نگاه نمیکنم. یاد میگیرم رها کنمشون. تقصیر من نیست اگر کسی نتونست بفهمه. میتونم ببخشم، یا نبخشم. ولی رهاشون میکنم در هر حال. اینطوری نگران این نیستم که کجای راهو اشتباه رفتم. چون میدونم راهی نیست. پس نیازی ندارم به اینکه بچسبم بهشون و سعی کنم درستشون کنم. غمانگیزه، ولی همینه.
آدمها رو مثل یه مشت جسم بیارزش پرت میکنم بیرون از دایرهام. برای آدمی که راه نداره، رها کردن راحتتره.
جدای این حرفا، خیلی چیزای دیگه هست که میشه به زبون آورد. از درد، از بیحالی، سردرگمی، دلتنگی بیدلیل و بیبهانه، ولی حرف قشنگی نیست. همینها هم به درد کسی نخواهد خورد. هیچوقت. ولی حدّاقل یاد خودم میاره.
ولی خب. کمک میکنه بفهمم که وقتی حالم خرابه، دیگه خرابه. نمیشه گشت و دنبال راه خروج گشت. دیگه حتّی درد دل هم سخته. ولی حدّاقل میتونم یادم نگهدارم. که دندونام قفل نشه. که فکر نکنم اگر زیاد باشن، ممکنه بتونن دست و پامو انقدر محکم بکشن که...
میگه که:
پاسخحذفThere's no time to lose, I heard her say
Catch your dreams before they slip away
Dying all the time
Lose your dreams
And you will lose your mind.
Ain't life unkind?