شنبه ۱ اکتبر ۲۰۱۱

Mémoire d'une Valse


بلند شو و بنواز. نه از مهستی، نه از فرهاد، یا هرچه که داری. سرفه‌ی خاک خورده‌ی ویولون، سرمای اشک‌های مینور روی سیاهی و بِمُل. با احساس، منقلب کن، اشکم باش.
Shrug, smother me, shrug, wave a handkerchief around, arouse the forget-me-not, dance to a silent tune and gaze, as I live with a kettle and your small white socks.
Lah-la-la-la-la-la-le-laa... open, close, smear lipstick on aaaaaaall my white shirts.
دستمال را به من بده. زمین چوبی اگر نلرزد، من و تو شادی را باخته‌ایم به سرما! بیدار بمان و با من زمزمه کن!
L'amour turquoises, est incroyable!
سرد نباش، من تشنه‌ی صدای مادرم. مادری که سی سال است، جمعه‌ها، پشت گیت، اشک ریزان روی از من می‌گیرد و ردّ طلوع را پشت سر پروازم می‌کشد. مادر صدای قهوه‌ای زمین آپارتمان ۴۵، بالای سر گریس، بغل دست کلارک. نه به همّت خودکشی، نه به صدای گریه روی بال آهنی هواپیما، به لحظه لحظه‌ی نگاه آخر که زندگی کردم تو را. تو هم مادر داشتی. بوسه شد آغوش، آغوش هم نه... «نگاه». من سی‌سال است از نگاه مردم نمی‌ترسم. خودم فهمیده‌ام دیر شده. صدای ریش‌تراش ساعت ۷ کلارک، خوب بلد است مغزم را دنبال دلیل رفتن شخم بزند.
دیگر حتّی آنکوغایابل، لو پاشّا، ل‌آمور، به زبانم گیر می‌کند. چشمم سر یک سینه‌ی ارغوانی‌است، پر از بی‌‌وزنی اشک‌هایی که بالا می‌روند.
Light, light as a girl with curly dreams in my sleep. Light as a head on a headrest in a plane to nowhere. Light as soul lost within grainy photos.
آخ که این دم آخر خمار همان آغوشم. همان ارغوانی سرد و سفت و بی‌وزن. روحم این‌جا نیست. روحم سی‌سال قبل، پشت سر مادری آن‌سوی گیت، هم آغوش روح توست. پاسپورت روحم پُر است از هرچه والس عروسیست که با هم نواختیم در چادر آبی. روح من از گیت رد نمی‌شود. روحم ورم کرده و کبود است... روحم کجاست؟
 Nous sommes turquoises, oui nous sommes! Nous sommes torquises ivre. Torquoises ne tomber en amour.
آپارتمان ۴۵ روسپیگری است. من نیستم روی زمین چوبی. هرجا ردّپای خیس تو نباشد، زنده‌ی من قدم نمی‌گذارد. اگر بلد باشم فراموش کنم، هر روز صبح، ساعت ۷، مادر را نمی‌بینم که دراز کشیده با لباس گل‌دار، روی تخت فنری، که با صدای ریش تراش کلارک از خواب می‌پرد و محو می‌شود.
مادر امّا پرید. مادر هم ده سال پیش پرواز کرد به دنبال یک هواپیمای قرمز و خاکستری، که در نور زرد سحر دلش را می‌شکافت و جگرش را می‌برد. خدا کند در بهشت، حدّاقل در بهشت، به لاک‌پشت‌های عاشق، به والس‌های عروسی توی پاسپورت، لبخند بزند.
خوبیش امّا این بود، هیچ‌گاه برایم جسد نشد. همیشه چاق و سفید و مهربان. همیشه دوست‌داشتنی. همیشه مثل قیمه. همیشه خوش‌بو. نمُرد. حدّاقل نه آنقدر که ده روز دیگر شاید، والتر و کلارک، ساعت  ۷، جسد بی‌روح مردی را ببرند، که روحش را پیش دست‌هایت رها کرد...

0 نظرات:

ارسال يک نظر