چهارشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۱۱

استخوان‌های شکسته

(عکس: غروب تهران، رمضان هزار و سی‌صد و نود)
می‌دانم، یکی از هزار و یک قطاری که هر روز رأس ساعت هفت تنهایی‌ام را از دوشم برمی‌دارند و سی و چهار کیلومتر آن‌طرف‌تر روی دیوارهای پر از خرده شیشه رها می‌کنند، روزی دیر خواهند کرد. روزی صدایت لحظه به لحظه بین سردرگمی‌هایم خواهد پیچید و بر لاله‌ی گوشم بوسه خواهد زد. ذرّه ذرّه از درد آن‌چه باید می‌کردم و آن‌چه باید می‌دانستم مثل سوزن در رگهایم فرو می‌رود و دورتر و دورتر می‌شوم از همه‌ی آن‌چه آقای لاغر ترتلنک به تن زیر مجسّمه‌ی ایب لنکلن به سادگیشان می‌خندد.
در طالع سیاه پرنده‌های کوکی شهر من تکرار نوشته شده و تکرار و تکرار. بخت همه‌ی سبزه‌های گره‌خورده گندیده و زیر گل و لای سیزدهم سال بعد مدفون شده. تنهایی من امّا هنوز بوی بی‌خیالی و رخوت دارد. نه مون بلان، نه خیارهای سرد کنزو باد عفن سر سرد من را از مشام خودم نمی‌برند.
عکس‌های بی‌سر و ته من باید همین الآن هم تینت شده و گراولی شده باشند. این لحظات قبل از به حال رسیدن تاریخ شده‌اند. روزی می‌رسد که سربرگ عکس‌هایم را بی‌تصویر تاریخ می‌زنم، به خاطر تمام ساعت‌ها و لحظاتی که او‌سی‌دی از من گرفت و در چاه خالی گرسنگی ذهن بیمارم ریخت. این‌جا قطار ساعت هفت نه از اوهایو رد می‌شود و نه به یوما می‌رسد. قطارهای این‌جا فراموش می‌کنند که اگر کسی از روی پستی و بلندی‌های زنانه‌ی تن ظریف خواب ناز من رد شود دنیایم را تنگ‌تر و کوچک‌تر می‌کند از آن‌چه هست.
ذهنم به زور به دنبال خودش می‌کشد حرف‌های نفهمیده و نوشته‌های نگفته و مهارت‌های آقای لاغر ترتلنک‌پوش را. می‌فهمد امّا که پایپ‌لاین‌هایش انقدر کم هستند که با حدّاکثر فرکانس هم فقط بی‌حوصلگی را موازی پردازش می‌کنند. چشمانم اپرچر تنگ می‌کنند که دروغ‌ها را با لبه‌های تیزتر و باریک‌تر بیندازند روی پرده‌ی سیاه گمراهی.
چشم‌هایم را هرقدر هم بشویم، باز نمی‌توانم اعتماد کنم به حضور آدم‌هایی که مثل دود بین دست‌هایم خالی می‌شوند و می‌روند. عکس می‌گیرم از دایره‌ی کوچک آن‌چه در لحظه باور پذیر است. دایره‌ها رقص کنان به هوا می‌روند و بعد به آرامی برمی‌گردند سر سیگاری که قبل از کشیدن، سیاه و رنجور روی پیاده‌روی سنگی کوچه‌های بی‌سرو ته بروژ جان می‌دهد.
سیگارها بوسه می‌زنند بر لبان هرکس که توانست هجدهم مارس دوسال پیش روح خودش را بین شرم و نفرت گم کند و بگذرد. ذهن آدم هم می‌تواند کلایمکس کند و درست لحظه‌ی بعدش، بی‌خیال بدن عریان افکار آنی شود و در دم کوتاه بین لذّت و درد دنبال آسمان کورمال کند.
آسمان امّا اگر حریم بین من و تو بود، بازهم نمی‌شد فرار کنیم با هم به آن‌جا که نه فکری است، نه لباسی، نه این همه هرتز که ثانیه به ثانیه می‌تپند و از اپراتورها و اپرندهای تکراری ما آدم‌ها خسته نمی‌شوند. این‌جا ولی زمین است. آن‌جا که گوش من و خود تو پر است از سکوت این جماعت خالی.
بله عزیز دل من، ما بی‌حس شده‌ایم. فقط گاهی صدای محکم هفت ضربه ساعت بزرگ نیایش‌گاه محلّه‌ی ال‌کی ضربان قلب مرا بالا می‌برند و با دست سردشان موهایم را بازی می‌دهند که کوله بارم را بردارم و در بخار بین واگن‌ها گم شوم، مثل وقتی گم می‌شوم بین پرزهای کوتاه بور پشت گردن خواب‌های ناز بی‌معنای خودم و بوسه می‌زنم به برجستگی‌های منظّم کمر کسی که دیگر این‌جا در قلب من نیست، انگار از اوّل می‌دانسته هارمونی تن خوش‌تراش خیالش باید او‌سی‌دی من را ارضا کند.
نفس بکش عزیزم، نگذار هوای راکد خاکستریشان را دریغ کنند از لب‌های کبودی که روزی گل سرخ را خجل می‌کرد. می‌دانم هفت صبح دیروز یا فردا، همه‌شان خفه می‌شوند و لب‌خند به لب می‌پوسند. من و تو هم شاید هم‌آغوش خواب‌های هرگز نکرده‌مان چهره در نقاب خاک کشیدیم فردا.
برخیز زیبای همه‌ی خواب‌های طلایی، برخیز و با من ادا کن، سکوت مرگ آرام پیکر فانی من را...

1 نظرات: