<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541</id><updated>2012-02-06T14:49:53.161-08:00</updated><category term='تغییر، نوستالژی'/><category term='مناجات'/><category term='جدایی'/><category term='خاطرات، توهّم'/><category term='توهّم، پروانه‌ی خیال'/><category term='گمنامی'/><category term='نظر آزاد، واقعیات تلخ'/><category term='زندگی امروز، تفکّر'/><category term='شخصی'/><category term='دل‌تنگی، تفکّر'/><category term='دل‌تنگی'/><category term='تنهایی'/><category term='خاطرات'/><category term='اعتقاد، مذهب، خدا'/><category term='شک'/><title type='text'>بازگشت فرزند زیاده‌خواه</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>35</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-2892423786770595458</id><published>2012-02-06T13:54:00.000-08:00</published><updated>2012-02-06T13:54:38.155-08:00</updated><title type='text'>جهنّم آخر</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-35G4T_B7dYM/TzBLw6EfBeI/AAAAAAAABFQ/JKQ1NCSbciM/s1600/Night.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="392" src="http://3.bp.blogspot.com/-35G4T_B7dYM/TzBLw6EfBeI/AAAAAAAABFQ/JKQ1NCSbciM/s640/Night.jpg" width="640" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;همه چیز آرام است. همه چیز رو به راه و سر جایش است. همه به راه خود می‌روند، حتّی آن‌ها که نباید بروند. زیر پوست این سرما، دست‌هایی به هم ساییده می‌شوند و سردی دلهاشان را پشت گرمی نفس دلخوشی‌های کوچک پنهان می‌کنند. در شلوغی راه رفت‌ها و برگشت‌های بی‌پایان، خستگی‌های کوچه با خستگی پابرهنه‌های بی‌اعتنا رنگ می‌بازد. چشم‌های چشم به راه و دل‌های گم‌شده که روزی در تب و تاب حضور بودند و نگاه و شوق، شده‌اند ظرف کلوخ خشک حسرت‌های بی‌صدا.&lt;br /&gt;همه چیز بی‌صداست. نه کسی فریاد کردن بلد است، نه می‌تواند. حرف‌های من کهنه شده‌اند. لب‌های خشک شده دیگر بوسیدن از خاطر برده و بوی عفن پر شده در مشام تشنه. به سرافکندگی عادت کردیم، به بی‌خیالی، به شکستن. نه گلی ماند که ببوییم، نه آغوشی که به پرواز درآورد روحمان را. نه محبّتی که برکند از پایمان.&lt;br /&gt;خسته‌تر از ساعت‌های کمی که مانده از روز صفرم؛ کم که نه، بیهوده و بی‌مصرف. حال دیگر سؤال «چه وقت» و «چگونه نیست»؛ لنگ «چرا» نیستیم. نه رازهای ندانسته افکارمان را به سماع می‌آورد، نه رمز نگاه‌ها و غمزه‌ها.&lt;br /&gt;خبری نیست. دیگر کلمه‌ای نیست که پیدا کنم و قسمت کنم با کسی. فقط سکوت است. سکوت...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-2892423786770595458?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/2892423786770595458/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2012/02/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/2892423786770595458'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/2892423786770595458'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2012/02/blog-post.html' title='جهنّم آخر'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-35G4T_B7dYM/TzBLw6EfBeI/AAAAAAAABFQ/JKQ1NCSbciM/s72-c/Night.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-8439485759727494930</id><published>2011-11-23T10:33:00.001-08:00</published><updated>2011-11-23T11:22:18.915-08:00</updated><title type='text'>استخوان‌های شکسته</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-wFdHDVtW6L4/Ts1HoK2tUaI/AAAAAAAAA_k/640vv2H3WdA/s1600/IMG_0005.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://3.bp.blogspot.com/-wFdHDVtW6L4/Ts1HoK2tUaI/AAAAAAAAA_k/640vv2H3WdA/s1600/IMG_0005.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;(عکس: غروب تهران، رمضان هزار و سی‌صد و نود)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;می‌دانم، یکی از هزار و یک قطاری که هر روز رأس ساعت هفت تنهایی‌ام را از دوشم برمی‌دارند و سی و چهار کیلومتر آن‌طرف‌تر روی دیوارهای پر از خرده شیشه رها می‌کنند، روزی دیر خواهند کرد. روزی صدایت لحظه به لحظه بین سردرگمی‌هایم خواهد پیچید و بر لاله‌ی گوشم بوسه خواهد زد. ذرّه ذرّه از درد آن‌چه باید می‌کردم و آن‌چه باید می‌دانستم مثل سوزن در رگهایم فرو می‌رود و دورتر و دورتر می‌شوم از همه‌ی آن‌چه آقای لاغر ترتلنک به تن زیر مجسّمه‌ی ایب لنکلن به سادگیشان می‌خندد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در طالع سیاه پرنده‌های کوکی شهر من تکرار نوشته شده و تکرار و تکرار. بخت همه‌ی سبزه‌های گره‌خورده گندیده و زیر گل و لای سیزدهم سال بعد مدفون شده. تنهایی من امّا هنوز بوی بی‌خیالی و رخوت دارد. نه مون بلان، نه خیارهای سرد کنزو باد عفن سر سرد من را از مشام خودم نمی‌برند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;عکس‌های بی‌سر و ته من باید همین الآن هم تینت شده و گراولی شده باشند. این لحظات قبل از به حال رسیدن تاریخ شده‌اند. روزی می‌رسد که سربرگ عکس‌هایم را بی‌تصویر تاریخ می‌زنم، به خاطر تمام ساعت‌ها و لحظاتی که او‌سی‌دی از من گرفت و در چاه خالی گرسنگی ذهن بیمارم ریخت. این‌جا قطار ساعت هفت نه از اوهایو رد می‌شود و نه به یوما می‌رسد. قطارهای این‌جا فراموش می‌کنند که اگر کسی از روی پستی و بلندی‌های زنانه‌ی تن ظریف خواب ناز من رد شود دنیایم را تنگ‌تر و کوچک‌تر می‌کند از آن‌چه هست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ذهنم به زور به دنبال خودش می‌کشد حرف‌های نفهمیده و نوشته‌های نگفته و مهارت‌های آقای لاغر ترتلنک‌پوش را. می‌فهمد امّا که پایپ‌لاین‌هایش انقدر کم هستند که با حدّاکثر فرکانس هم فقط بی‌حوصلگی را موازی پردازش می‌کنند. چشمانم اپرچر تنگ می‌کنند که دروغ‌ها را با لبه‌های تیزتر و باریک‌تر بیندازند روی پرده‌ی سیاه گمراهی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چشم‌هایم را هرقدر هم بشویم، باز نمی‌توانم اعتماد کنم به حضور آدم‌هایی که مثل دود بین دست‌هایم خالی می‌شوند و می‌روند. عکس می‌گیرم از دایره‌ی کوچک آن‌چه در لحظه باور پذیر است. دایره‌ها رقص کنان به هوا می‌روند و بعد به آرامی برمی‌گردند سر سیگاری که قبل از کشیدن، سیاه و رنجور روی پیاده‌روی سنگی کوچه‌های بی‌سرو ته بروژ جان می‌دهد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سیگارها بوسه می‌زنند بر لبان هرکس که توانست هجدهم مارس دوسال پیش روح خودش را بین شرم و نفرت گم کند و بگذرد. ذهن آدم هم می‌تواند کلایمکس کند و درست لحظه‌ی بعدش، بی‌خیال بدن عریان افکار آنی شود و در دم کوتاه بین لذّت و درد دنبال آسمان کورمال کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آسمان امّا اگر حریم بین من و تو بود، بازهم نمی‌شد فرار کنیم با هم به آن‌جا که نه فکری است، نه لباسی، نه این همه هرتز که ثانیه به ثانیه می‌تپند و از اپراتورها و اپرندهای تکراری ما آدم‌ها خسته نمی‌شوند. این‌جا ولی زمین است. آن‌جا که گوش من و خود تو پر است از سکوت این جماعت خالی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بله عزیز دل من، ما بی‌حس شده‌ایم. فقط گاهی صدای محکم هفت ضربه ساعت بزرگ نیایش‌گاه محلّه‌ی ال‌کی ضربان قلب مرا بالا می‌برند و با دست سردشان موهایم را بازی می‌دهند که کوله بارم را بردارم و در بخار بین واگن‌ها گم شوم، مثل وقتی گم می‌شوم بین پرزهای کوتاه بور پشت گردن خواب‌های ناز بی‌معنای خودم و بوسه می‌زنم به برجستگی‌های منظّم کمر کسی که دیگر این‌جا در قلب من نیست، انگار از اوّل می‌دانسته هارمونی تن خوش‌تراش خیالش باید او‌سی‌دی من را ارضا کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نفس بکش عزیزم، نگذار هوای راکد خاکستریشان را دریغ کنند از لب‌های کبودی که روزی گل سرخ را خجل می‌کرد. می‌دانم هفت صبح دیروز یا فردا، همه‌شان خفه می‌شوند و لب‌خند به لب می‌پوسند. من و تو هم شاید هم‌آغوش خواب‌های هرگز نکرده‌مان چهره در نقاب خاک کشیدیم فردا.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;برخیز زیبای همه‌ی خواب‌های طلایی، برخیز و با من ادا کن، سکوت مرگ آرام پیکر فانی من را...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-8439485759727494930?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/8439485759727494930/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/11/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/8439485759727494930'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/8439485759727494930'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='استخوان‌های شکسته'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-wFdHDVtW6L4/Ts1HoK2tUaI/AAAAAAAAA_k/640vv2H3WdA/s72-c/IMG_0005.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-286860050216113690</id><published>2011-10-01T10:20:00.000-07:00</published><updated>2011-10-01T10:20:57.750-07:00</updated><title type='text'>Mémoire d'une Valse</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOGGER-youtube-video" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0" data-thumbnail-src="http://2.gvt0.com/vi/y-UtUDQi4aY/0.jpg"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/y-UtUDQi4aY&amp;fs=1&amp;source=uds" /&gt;&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF" /&gt;&lt;embed width="320" height="266"  src="http://www.youtube.com/v/y-UtUDQi4aY&amp;fs=1&amp;source=uds" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=y-UtUDQi4aY&amp;amp;feature=share"&gt;Wedding Waltz - Elenie Karaindrou&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بلند شو و &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=y-UtUDQi4aY&amp;amp;feature=share"&gt;بنواز&lt;/a&gt;. نه از مهستی، نه از فرهاد، یا هرچه که داری. سرفه‌ی خاک خورده‌ی ویولون، سرمای اشک‌های مینور روی سیاهی و بِمُل. با احساس، منقلب کن، اشکم باش.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;Shrug, smother me, shrug, wave a handkerchief around, arouse the forget-me-not, dance to a silent tune and gaze, as I live with a kettle and your small white socks.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;Lah-la-la-la-la-la-le-laa... open, close, smear lipstick on aaaaaaall my white shirts.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دستمال را به من بده. زمین چوبی اگر نلرزد، من و تو شادی را باخته‌ایم به سرما! بیدار بمان و با من زمزمه کن!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="short_text" id="result_box" lang="fr"&gt;&lt;span class="hps"&gt;L'amour&lt;/span&gt; &lt;span class="hps"&gt;turquoises, &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="short_text" id="result_box" lang="fr"&gt;&lt;span class="hps"&gt; est&lt;/span&gt; &lt;span class="hps"&gt;incroyable!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="short_text" id="result_box" lang="fr"&gt;&lt;span class="hps"&gt;سرد نباش، من تشنه‌ی صدای مادرم. مادری که سی سال است، جمعه‌ها، پشت گیت، اشک ریزان روی از من می‌گیرد و ردّ طلوع را پشت سر پروازم می‌کشد. مادر صدای قهوه‌ای زمین آپارتمان ۴۵، بالای سر گریس، بغل دست کلارک. نه به همّت خودکشی، نه به صدای گریه روی بال آهنی هواپیما، به لحظه لحظه‌ی نگاه آخر که زندگی کردم تو را. تو هم مادر داشتی. بوسه شد آغوش، آغوش هم نه... «نگاه». من سی‌سال است از نگاه مردم نمی‌ترسم. خودم فهمیده‌ام دیر شده. صدای ریش‌تراش ساعت ۷ کلارک، خوب بلد است مغزم را دنبال دلیل رفتن شخم بزند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="short_text" id="result_box" lang="fr"&gt;&lt;span class="hps"&gt;دیگر حتّی آنکوغایابل، لو پاشّا، ل‌آمور، به زبانم گیر می‌کند. چشمم سر یک سینه‌ی ارغوانی‌است، پر از بی‌‌وزنی اشک‌هایی که بالا می‌روند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="short_text" id="result_box" lang="fr"&gt;&lt;span class="hps"&gt;Light, light as a girl with curly dreams in my sleep. Light as a head on a headrest in a plane to nowhere. Light as soul lost within grainy photos.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="short_text" id="result_box" lang="fr"&gt;&lt;span class="hps"&gt;آخ که این دم آخر خمار همان آغوشم. همان ارغوانی سرد و سفت و بی‌وزن. روحم این‌جا نیست. روحم سی‌سال قبل، پشت سر مادری آن‌سوی گیت، هم آغوش روح توست. پاسپورت روحم پُر است از هرچه &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=y-UtUDQi4aY&amp;amp;feature=share"&gt;والس عروسی&lt;/a&gt;ست که با هم نواختیم در چادر آبی. روح من از گیت رد نمی‌شود. روحم ورم کرده و کبود است... روحم کجاست؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="short_text" id="result_box" lang="fr"&gt;&lt;span class="hps"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="" id="result_box" lang="fr"&gt;&lt;span class="hps"&gt;Nous sommes&lt;/span&gt; &lt;span class="hps"&gt;turquoises&lt;/span&gt;&lt;span class=""&gt;, oui&lt;/span&gt; &lt;span class="hps"&gt;nous sommes!&lt;/span&gt; &lt;span class="hps"&gt;Nous sommes&lt;/span&gt; &lt;span class="hps"&gt;torquises&lt;/span&gt; &lt;span class="hps"&gt;ivre.&lt;/span&gt; &lt;span class="hps"&gt;Torquoises&lt;/span&gt; &lt;span class="hps"&gt;ne&lt;/span&gt; &lt;span class="hps"&gt;tomber en amour&lt;/span&gt;&lt;span class=""&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="" id="result_box" lang="fr"&gt;&lt;span class=""&gt;آپارتمان ۴۵ روسپیگری است. من نیستم روی زمین چوبی. هرجا ردّپای خیس تو نباشد، زنده‌ی من قدم نمی‌گذارد. اگر بلد باشم فراموش کنم، هر روز صبح، ساعت ۷، مادر را نمی‌بینم که دراز کشیده با لباس گل‌دار، روی تخت فنری، که با صدای ریش تراش کلارک از خواب می‌پرد و محو می‌شود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="" id="result_box" lang="fr"&gt;&lt;span class=""&gt;مادر امّا پرید. مادر هم ده سال پیش پرواز کرد به دنبال یک هواپیمای قرمز و خاکستری، که در نور زرد سحر دلش را می‌شکافت و جگرش را می‌برد. خدا کند در بهشت، حدّاقل در بهشت، به لاک‌پشت‌های عاشق، به والس‌های عروسی توی پاسپورت، لبخند بزند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="" id="result_box" lang="fr"&gt;&lt;span class=""&gt;خوبیش امّا این بود، هیچ‌گاه برایم جسد نشد. همیشه چاق و سفید و مهربان. همیشه دوست‌داشتنی. همیشه مثل قیمه. همیشه خوش‌بو. نمُرد. حدّاقل نه آنقدر که ده روز دیگر شاید، والتر و کلارک، ساعت&amp;nbsp; ۷، جسد بی‌روح مردی را ببرند، که روحش را پیش دست‌هایت رها کرد...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-286860050216113690?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/286860050216113690/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/10/memoire-dune-valse.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/286860050216113690'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/286860050216113690'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/10/memoire-dune-valse.html' title='Mémoire d&apos;une Valse'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-2081820401344986033</id><published>2011-08-29T15:42:00.000-07:00</published><updated>2011-08-29T16:25:34.234-07:00</updated><title type='text'>یک، دو، زمین</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://s2.picofile.com/file/7127623545/Watch_Nob.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 500px; height: 333px;" src="http://s2.picofile.com/file/7127623545/Watch_Nob.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;همیشه‌ یادم بوده بگردم دنبال سرنخ. هیچ‌جا بدون سر نخ نمی‌شد بمونم. انگار دنیا یه بازیه. یه بازی خیلی خیلی ساده. نمی‌تونی ببازی، همیشه یه راه هست برای جلو رفتن. همیشه فکر می‌کردم قرار نیست بمیرم. بعد تصوّر می‌کردم کسی دست و پاهامو محکم بگیره و بکشه. بعد تو خیال به خودم می‌گفتم دست و پای من محکم‌تر از این حرفاس، من نمی‌میرم. همین‌جا هستم. از این بالا پرت نمی‌شم پایین، چون قرار نیست. نمی‌شه راه فرار نباشه.&lt;br /&gt;امّا خب، نمی‌خواد بگم که یواش یواش عوض شد این تصوّر. روز به روز آدمایی رو می‌دیدم که بیرون چارچوب من، تنهایی و بی‌کمک، سرنخ‌هاشون رو گم می‌کردن. یواش یواش همه‌ی بدیهیاتم شدند یه مشت داستان بی‌معنی. آدم‌ها کم کم بد شدند، خوب شدند، طوری که نمی‌شد دیگه پیش‌بینی کرد سرنخشون کجاس. بعدها فهمیدم معمولی شده‌ان. کاری که من هم باید می‌کردم، «معمولی» بشم.&lt;br /&gt;بعد سرنخ رو گم کردم، یعنی رها کردم، یا شایدم اصن دنبالش نگشتم. شایدم وقتی کسی پیدا شد و سرنخ رو به زور از دستم گرفت و با غضب پاره‌اش کرد، فهمیدم سرکار بودم همه‌ی این مدّت. هیچ‌چیز «قرار» نیست اتّفاق بیفته. فقط اتّفاق می‌افته.&lt;br /&gt;اوّلش سخته. دیگه سرنخی نیست، پس نمی‌دونی الآن باید کجا باشی. گیج می‌شی. از این شاخه، به اون شاخه، از این آدم، به اون آدم. خب جای تعجّب نداره. طول کشید تا بفهمم آدما همینن. ینی باید همین‌جا باشن که هستن. چون «همین‌جا هستن». اگر بخوان می‌تونن برن جای دیگه. این‌طوری دیگه جا نمی‌خوردم؛ یعنی حدّاقل «خیلی» جا نمی‌خوردم وقتی کسی پا می‌ذاشت روی فکرم. یعنی دیگه مثل کسی که سرنخ رو پاره کرد، بهش نگاه نمی‌کنم. یاد می‌گیرم رها کنمشون. تقصیر من نیست اگر کسی نتونست بفهمه. می‌تونم ببخشم، یا نبخشم. ولی رهاشون می‌کنم در هر حال. این‌طوری نگران این نیستم که کجای راهو اشتباه رفتم. چون می‌دونم راهی نیست. پس نیازی ندارم به این‌که بچسبم بهشون و سعی کنم درستشون کنم. غم‌انگیزه، ولی همینه.&lt;br /&gt;آدم‌ها رو مثل یه مشت جسم بی‌ارزش پرت می‌کنم بیرون از دایره‌ام. برای آدمی که راه نداره، رها کردن راحت‌تره.&lt;br /&gt;جدای این حرفا، خیلی چیزای دیگه هست که می‌شه به زبون آورد. از درد، از بی‌حالی، سردرگمی، دلتنگی بی‌دلیل و بی‌بهانه، ولی حرف قشنگی نیست. همین‌ها هم به درد کسی نخواهد خورد. هیچ‌وقت. ولی حدّاقل یاد خودم میاره.&lt;br /&gt;ولی خب. کمک می‌کنه بفهمم که وقتی حالم خرابه، دیگه خرابه. نمی‌شه گشت و دنبال راه خروج گشت. دیگه حتّی درد دل هم سخته. ولی حدّاقل می‌تونم یادم نگه‌دارم. که دندونام قفل نشه. که فکر نکنم اگر زیاد باشن، ممکنه بتونن دست و پامو انقدر محکم بکشن که...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-2081820401344986033?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/2081820401344986033/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/08/blog-post_29.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/2081820401344986033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/2081820401344986033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/08/blog-post_29.html' title='یک، دو، زمین'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-5560014804828698872</id><published>2011-08-11T19:19:00.000-07:00</published><updated>2011-08-11T20:24:29.878-07:00</updated><title type='text'>آن‌که رفت: قصّه‌ی آن‌ها که بهترینند</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://s2.picofile.com/file/7114041826/Zahra.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 500px; height: 460px;" src="http://s2.picofile.com/file/7114041826/Zahra.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;همه چیز از یه اتَفاق شروع می‌شه. یه اتّفاق نه چندان ساده. یه جرقّه، یه امید. وقتی به این برسی که «می‌خوای»، یا شاید هم «دیگه نمی‌خوای»، همین. بعدش دیگه جرقّه شعله‌ای می‌سازه که خاموش نمی‌شه. شعله‌ای که شاید در داغی مرداد پیدا نباشه. رفته رفته آدمو می‌سازه و محکم می‌کنه، مثل تیغ شمشیر. آزمون، پی‌گیری، نامه نگاری، جواب رد شنیدن، ناامید نشدن، سعی دوباره تا جایی که راهی پیدا کنه به اون سو. اطرافیان رو هم هول یک مرتبه بر نمی‌داره. ذرّه ذرّه نفوذ می‌کنه زیر پوست آدم. دیگه این شخص، این فضای اشغال شده، داره یواش یواش بار جمع می‌کنه برای رفتن. هرچی جدّی‌تر می‌شه این «خواستن»، دلهره بیشتر می‌گیره دیگران رو، معنی این فضای اشغال شده شفّاف‌تر می‌شه انگار.&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یادمه چند روز پیش دایی، مثل خیلی‌های دیگه، پرسید «چرا می‌ری؟ مگه این‌جا زندگی نمی‌کنی؟» خندید و گفت «گاهی وقتا بیدار می‌شی، میای بیرون، راه می‌ری، حرف می‌زنی، ولی حس نمی‌کنی زنده هستی...»&lt;br /&gt;می‌تونم بگم خیلی می‌فهمم. البته کار ندارم به کسایی که باعث حسّ زنده نبودن همین آدمایی شدن که صبح بیدار می‌شدن، بیرون می‌اومدن، راه می‌رفتن و حرف می‌زدن، ولی زنده نبودن. کار ندارم به خفگی تو این هوای باز، به ترس، به ناامنی. ولی حدّاقل می‌تونم بفهمم.&lt;br /&gt;یواش یواش آدما کنار می‌آن با رفتنش. آماده می‌شن که اون فضای اشغال شده کم‌کم باجای خالی سکوت پُر بشه. کم‌کم جای لکّه‌های آبی خمیر دندون از روی روشویی محو بشه. کم‌کم آماده‌ی دل‌تنگی می‌شن. دلتنگ گم شدن گاه و بی‌گاه خورد و ریز و جار و جنجال سر هیچی. آدم به خودش نمی‌قبولونه که دل‌تنگه، ولی بعضی وقتا آروم زیر لب، آهنگ اعصاب خوردکنی که هیچ‌وقت دوست نداشته رو هم زمزمه می‌کنه. آدم شروع می‌کنه به تکّه تکّه ساختن آلبومی که می‌دونه داره از همین لحظه به سرعت کهنه می‌شه. یک تکّه عکس بزرگ از فضایی که یه روزی کسی اون‌جا می‌نشست و حرف می‌زد. بعضی وقتا تو تنهایی، تقریباً صدای پاندول مانند رد شدن کسی که مدام هر بیست ثانیه یک‌بار دور خونه راه می‌رفت، به گوش می‌رسه. از بوی تُند عطرها، حالا بوی محو غریبی به جا می‌مونه که فقط «تو» حس می‌کنی.&lt;br /&gt;روز قبل از رفتن، مادر سر مزار مادرش، گفت «مادرم می‌گفت اگر دختری مادرش رو اذیّت کنه، خدا بعداً دختر خودش رو ازش دور می‌کنه...» بعد بغض کرد و با اشک رو به قبر گفت «ولی من هر کاری کردم تو ببخش مامان، تورو خدا برای دخترم فقط دعای خوب بکن...»&lt;br /&gt;آره می‌شد، خیلی چیزا می‌شد. دور هم بمونیم، نفس بکشیم، بخندیم، با هم باشیم، احساس کنیم «زنده‌ایم». ولی نشد. یعنی شدنش صدها کشته و ده‌ها زندانی قبل از این از یاد خیلی از مردم رفته بود. می‌شد به قول مادر بزرگ پدری دم رفتن «خیلی صفاش بیشتر بود عوض رفتن، شوهر و بچّه داشتی و می‌موندی...»، ولی نشد. مادر بزرگ پدری چهل سال پیش نشدنش رو با شوهری که غرق خون روی مرز جا گذاشته بود، دیده بود.&lt;br /&gt;همین ترس از «نشدن‌های» دیگه بود که دلهره رو بیشتر می‌کرد نیمه شب سرد توی فرودگاه. انتظار خوندن اسمی که به هر دلیل ممکن بود خونده نشه. ترس یخ‌زده‌ی دیدن اشک‌ها و... فقط اشک‌ها. ترس دیدن کسایی که بغض برنگشتن، گلوشونو فشار می‌داد، ولی با زانوی محکم چرخ هرچیزی که از این‌جا به یادگار می‌بردن رو به جلو هل می‌دادن. ترس پدری که نمی‌ذاشت بفهمی نمی‌خواد بوی رفتن بگیره فکر اون چه که از خانواده‌اش باقی می‌موند بعد از این. فکر عمّه‌هایی که می‌ترسیدن وقتی برمی‌گرده دیگه نباشن. ترس از خاک غریبی که عشق خیلی‌ها، خواهر خیلی‌ها، برادر خیلی‌ها و مادر و پدر و فرزند خیلی‌ها رو به خودش می‌کشوند. ترس از وقتی نتونی مواظب کسی باشی که دیگه چند لحظه بعد انقدر ازت دوره.&lt;br /&gt;و وقتی رفت، بعد از بیست و چهارساعت بی‌خوابی، انقدر گریه کنی که بی‌حال شی، انقدر که همه‌ی عمر یک‌جا نکرده باشی...&lt;br /&gt;همه‌ی اینا قدم به قدم آدم رو می‌بره به سمت قبول رفتنش، قبول «خواستنش». تا روزای آخر که دیگه «آخرین»ها یواش یواش زیاد می‌شن. خیلی ساده. آخرین دعوا، آخرین شوخی، آخرین شام، آخرین مهمان، آخرین پیروزی وسط ننشستن توی ماشین، آخرین پسته‌های پنج نفری که بیست سال تمام از هم دور نشدن، آخرین لمس، آخرین آغوش، آخرین نگاه و آخرین اشک، «این‌جا» پیش ما.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-5560014804828698872?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/5560014804828698872/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/08/blog-post_11.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/5560014804828698872'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/5560014804828698872'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/08/blog-post_11.html' title='آن‌که رفت: قصّه‌ی آن‌ها که بهترینند'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-2040801521527900842</id><published>2011-08-07T13:46:00.000-07:00</published><updated>2011-08-07T13:51:37.580-07:00</updated><title type='text'>راه روشن گرگ و میش</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://s1.picofile.com/file/7111137204/Flower.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 500px; height: 333px;" src="http://s1.picofile.com/file/7111137204/Flower.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اوّل صبح، درست آن هنگام که خورشید آماده می‌شود با غمزه و خرامان، زر بپاشد بر سر هر آنچه خاکستری و سیاه است در شهر مبهوت و مست؛ همان لحظه که جیرجیرک و گنجشک، گرم نیازند. آن‌جاست که هرچه فکر دارم به باد می‌رود. دنیای خیالی من، تو، او، عشق و فاصله‌ها، بی‌هوا میان سادگی نسیم صبح‌گاهی، چند قطره اشک شوق و بغض سرشار از ذوق می‌شود.&lt;br /&gt;ذرّه ذرّه احساس می‌چکد از لحظات راز آلود قبل از طلوع. ایمان پُر می‌کند در دل هرکس که بوی شبنم را حس کند و خنده‌ی برگ‌ها را بشنود. دل جیرجیرک، دل گنجشک، دل قناری بی‌قرار حتّی، پُر است از عطر نگاهش، لبریز از اطمینانی محکم‌تر از صخره؛ آن که سردرگم است، دل ماست، نه دل محکم درخت!&lt;br /&gt;من امّا سردرگم ماندن را نمی‌فهمم. چطور می‌شود سردرگم بمانی اگر می‌توانی صدای رقص متین انگشتان ظریفش را بشنوی روی کلیدهای چوبی سفید و سیاه؟ بیا و دنبال بوی عطر پیچ پیچ برّاقش راه خروج از مه را پیدا کن! این چشمک وخنده‌ی مستانه برای توست! کجا می‌روی؟ گیج نزن، بنشین و با من طعم مهربانی، طعم ترس، طعم خواب و طعم گس بلوغ را بچش. بنشین و راز دیوانگی و ماه‌زدگی از خورشید بپرس.&lt;br /&gt;بگذار دستان پیچک به درازای همه‌ی عمرش تو را در آغوش بکشد؛ بگذار بوسه‌های خیس شبنم‌ناکش چشمانت را بشوید.&lt;br /&gt;بگذار تن لطیف و لاغر نسیم هماغوش سماع مستانه‌ات شود، کسی چه می‌داند؟ شایدقلبت را در دست گرفت.&lt;br /&gt;شک و تردید از آن اوست که در شکوه خیره‌کننده‌ی طلوع دشت خودش را جا نگذاشته. نه مال من، نه مال تو، تو که دو چشم روشنش را دیده‌ای. تو که حتّی اگر جز به رؤیا نبوسی‌اش، جاودانه شده‌ای...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-2040801521527900842?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/2040801521527900842/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/08/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/2040801521527900842'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/2040801521527900842'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title='راه روشن گرگ و میش'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-7765785309181804179</id><published>2011-07-17T14:27:00.000-07:00</published><updated>2011-07-17T15:10:04.540-07:00</updated><title type='text'>کلاغ</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://s1.picofile.com/file/6977593558/Crow.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 600px; height: 404px;" src="http://s1.picofile.com/file/6977593558/Crow.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پشت این پنجره، پشت این پنجره‌ی گِلی، بین چمن‌های سبز، زیر قلقلک نسیم صبح و تشعشع دسته دسته‌ی خورشید، نفس‌های کسی می‌خزد در نور. جایی بیرون این دل سیاه، شاپرکی بی‌دست و پا، فقط پرواز می‌کند و تنها رهایی بلد است.&lt;br /&gt;جایی بین دلهره‌های جست و خیز سیاه کلاغ قصّه، دستی از نور غصّه‌ها را از دل‌ها می‌شوید. لحظه‌ای بین این دقایق سنگی، چشمه‌ای می‌جوشد از دلی. لحظه‌ای، گم‌شده بین این همه کاغذهای سیاه، نوری می‌تابد از بین تمـــــــــــــــــــــــام اشعار عاشقانه بر چشمان کم‌سوی کسی، همه معنی. می‌پیچد عطر اشک‌های بی‌هوا در بی‌خیالی ساعت‌های بی‌هدف. می‌روید از خشک‌ترین کویرهای فراموش‌شده‌ی ذهنی، پیچک‌های رونده‌ی خیال، تا دور دست‌های ندیده‌ها.&lt;br /&gt;کسی خواهد شنید، صدای تپش بی‌قرار قلبی که گوشش از فریاد این سکوت پر است.&lt;br /&gt;دیگر نمی‌بینم که می‌آیی، با چشمان بسته قدمگاهت را می‌بویم و می‌بوسم. آرام با پای برهنه در این باغ برهنه‌ی قاب خالی خاطرات نداشته قدم می‌زنم؛ گاه می‌گریم به حسرت غریب نداشتن، گاه می‌خندم به پایان قریب بودن. گاهی فقط زل می‌زنم به همان‌قدر از دلم که خالیست.&lt;br /&gt;حالا فقط وقتی لبخند می‌زنم، دندان‌های افتاده و پوست تکّه‌تکّه و گوشت بیرون زده‌ام به اشاره‌ی بی‌غرض مهتاب باید به تو بفهمانند که دیگر متولّد نخواهم شد.&lt;br /&gt;چشمانم، چشمانم را ببند؛ تا من هم به باد دهم، دست و پای پروانه‌ای که دور از دسترس، دور از ترس، دور از حصر و زنجیر، بیرون این دل سیاه فقط پرواز می‌کند و...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-7765785309181804179?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/7765785309181804179/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/07/blog-post_17.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/7765785309181804179'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/7765785309181804179'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/07/blog-post_17.html' title='کلاغ'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-4878460892129194852</id><published>2011-07-05T09:44:00.000-07:00</published><updated>2011-07-05T10:47:56.912-07:00</updated><title type='text'>آبی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://s1.picofile.com/file/6911847082/Blue.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 500px; height: 333px;" src="http://s1.picofile.com/file/6911847082/Blue.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;مثل یک سردرد بود. مثل یک صبح سنگین، وقتی از خواب بیدار می‌شوی و به زور خودت را می‌کنی از رخت خواب. همه چیز از اوّل شروع شده بود. همه به هم سلام می‌کردند، همه خوش‌حال بودند. خورشید به روشنی می‌تابید، شاید حتّی بیش از حد روشن.&lt;br /&gt;دست من تکّه‌ای پارچه‌ی آبی بود، آبی مخملی چین‌دار. آمدم فکر کنم از کجا آمده، ولی سرم درد گرفت. یادم آمد لباسی که دیگر در خاطرم نبود، سرم بیشتر درد گرفت. انگار مغزم از دست خودم عصبانی باشد. یادم آمد باید پارچه‌ی آبی را بیاندازم و بروم؛ باید به دیگران سلام کنم. این همه چهره‌ی خندان و یک چهره‌ی خسته و بی‌حالت، دویدم به سمتش، بعد باز سردردم شروع شد؛ چشمم سیاهی رفت و گم شد، دیگر نبود.&lt;br /&gt;در اتاقم هم چیزی سر جایش نبود. حتّی سیم‌ها هم به ترتیب چیده نشده بودند دیگر. همه چیز به هم ریخته بود.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;«بهتر از این‌ها برمی‌آید، این که بچّه بازیست!»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چشمانم را بستم و دوباره باز کردم. لباس‌های شسته شده روی هم روی تختم. بین پیراهن قرمزم و کاپشن مشکی که نداشتم، یک تکّه پارچه‌ی آبی. باز هم مسخرگی بی‌جواب ماندن سؤال نپرسیده جلوی چشمانم رژه می‌رفت.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;«کی هستی؟».&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;باز هم سردرد و بی‌خوابی، آن‌قدر که به خاطر بیاورم که چرا دیگر به خاطر نمی‌آورم. کسی نبود، همین مغز من بود که نمی‌گذاشت بخوابم. دختری که جلو جلو می‌رفت در لباس آبی، در سرمای بینهایت، من که با دلهره می‌رفتم به دنبالش و هر بار که نزدیک می‌شدم، قلبم می‌ایستاد. لعنتی نمی‌گذاشت بخوابم. هیچ وقت برنمی‌گشت سمت من، فقط وقتی بهش می‌رسیدم قدم‌هایش تندتر می‌شد، تا قلبم بإیستد.&lt;br /&gt;یادم بود حواسم به آن مردک احمق پرت نشود.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;«گوساله تو چقدر عرق خورده‌ای مگر؟ فکر کردی بازیست؟»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یاد صدای خودم افتادم که در نمی‌آمد، یاد وقتی مسموم شده بودم، یاد وقتی دلم می‌خواست جانم را بالا بیاورم بریزم در مستراح. یاد وقتی همه‌ی این راه‌ها را رفته بودم دنبال خلسه و خماری. یاد علف کشیدن، یاد خنده‌های مستانه. فرقی با الآن نداشت خیلی. در مستی به دنبال کاپشن آبی توی برف، من عریان، اون دوان. نمی‌رسیدم بهش. یاد صبح‌هایی که بیدار می‌شدم از سردرد. یاد وقتی حس می‌کردم باید دست کنم توی سرم و این کثافت‌ها را بیرون بکشم تا خوب شود. می‌گفتم باید اشعه‌ای چیزی باشد که از سرم بگذرد و این مایع سیاه را از گوشم بریزد بیرون. بعد سردرد تمام می‌شد. وقتی صورتش در نور صبح محو می‌شد. از صبح متنفّر بودم.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;«اصلاً مهم نیست کی هستی، چرا مرا رها نمی‌کنی؟»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;می‌نشستم نقّاشی می‌کردم. دو چشم بی‌حال، دو چشم ناراضی، سرافکنده، سرافکنده از من. انگشتان خودم که روی سیم نُه دَهُم زخم می‌شدند و نمی‌فهمیدم، قطعه‌ای که هرگز کامل نکردم، صدایی که از ذهنم رفت.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;«لعنتی من همه‌ی این‌ها را پاک کردم از مغزم!»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;لابد می‌دانسته‌ام چه می‌کنم. این‌ها تکّه‌تکّه‌های خاطره نبودند که از ذهنم بیرون بریزم، این‌ها تکّه‌های خودم بودند که سوزانده بودم، این‌ها خاکسترند، خاکستر از برف سیاه‌تر است. می‌ترسم برسم به دختر آبی پوش و صورت سوخته‌اش بترساندم، برای همین قلبم می‌ایستد هربار، هربار از نقطه‌ی اوّل، از صفر مطلق.&lt;br /&gt;باز می‌کشم، صورت بی‌صورت، بدون چشم، دهان، بینی، یک دایره‌ی سفید با موهای موّاج بلند.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;«لعنتی، موها را از قلم انداختی! به چه درد می‌خوری پس؟!»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;باز من و عریانی و برف. این بار دویدم، زمین خوردم و باز بلند شدم. دویدم، رسیدم بهش. قلبم داشت از جا در می‌آمد. دستش را از پشت قاپیدم؛ ایستاد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;«می‌خواهی ببینی...؟»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چشمانم را بستم. تصویر کردم در ذهنم دختری با لباس بلند آبی. دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. سرد بود. می‌دانستم چشمی در کار نیست، ولی از ته ورطه‌ی خالی صورتش عمق مرا می‌کاوید، می‌توانستم حس کنم قلبم دارد زیر نگاهش دارد آب می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;«ببین.»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دستش را رها کردم. گفتم:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;«تو تکّه‌ی سوخته‌ای؛ تو خود من هستی.»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خندید. یک خنده‌ی چندش‌آور رقّت‌بار، خنده‌ی کسی که علف بکشد، خنده‌ی مستانه.&lt;br /&gt;تمام شده بود. برنمی‌گشتم.&lt;br /&gt;چشمانم را باز کردم. رویش را برگرداند و در خاکسترهای برف‌گون گم شد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;«برو...»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-4878460892129194852?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/4878460892129194852/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/07/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/4878460892129194852'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/4878460892129194852'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='آبی'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-8826754935820802878</id><published>2011-06-23T13:52:00.000-07:00</published><updated>2011-06-23T14:09:04.294-07:00</updated><title type='text'>جمود</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://s1.picofile.com/file/6852326956/IMG_3410.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 550px; height: 366px;" src="http://s1.picofile.com/file/6852326956/IMG_3410.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align:right;direction:rtl"&gt;نگران نیستم؛ دروغ  نگویم، ولی ته دلم خالیست. جایی که چیزی بود روزی، حالا نفس‌های سرد ترس در  آن شناورند. دیگر خیال نمی‌کنم به خاطر اوست که نمی‌ایستد این دنیا. حالا  حتّی نمی‌دانم صدای گریه‌های کودکی‌ام در دالان گوش‌های پیر کدام شب  بی‌حوصله گم می‌شوند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align:right;direction:rtl"&gt;دیگر  سالمرگ امیدها و دروغ‌های ملس صدایی ندارد. نه شرابی، نه مخدّری؛ فقط سکوت  سرد از ترس سرباز کردن هزار زخم کهنه‌ی خاطرات تنها شدن و طرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align:right;direction:rtl"&gt;من  این‌همه نبودم. از کسی نخواستم باورم کند که عاشقم یا بیدار؛ دردم بود به  ساز چشمانم گوش کنند. نکردند. من ماندم و دروغی بزرگتر از خودم. ساز چشمانم  را شکستم، راز دل از یاد بردم و گم شدم بین شما.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align:right;direction:rtl"&gt;نجوایش  را گوش نکردم، زمزمه‌ی بی‌پایان خواب‌های بی سر و ته من شد. خواب به خواب  رفتم از زمزمه‌اش؛ زمزمه فریاد شد و در مه سیاه فراموشی خوابید.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align:right;direction:rtl"&gt;ساز  شکسته‌ی چشمم دیگر نغمه از یاد برده. از نقش چشمانم خاطره می‌سازم و  زندانی می‌کنمش در قفس رنگ‌های فناپذیر، باشد که روزی به خاطر آورم طرب ناب  نگاهی زیر پلک‌های خیس.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align:right;direction:rtl"&gt;کاش می‌شد دستانت را بگیرم و بگذارم روی آخرین لکّه‌ی سفید دلم. کاش آخرین لکّه‌ای درکار بود، کاش ساز چشمانم سالم بودند... &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-8826754935820802878?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/8826754935820802878/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/06/blog-post_23.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/8826754935820802878'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/8826754935820802878'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/06/blog-post_23.html' title='جمود'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-6993572973628745117</id><published>2011-06-17T04:43:00.000-07:00</published><updated>2011-06-17T04:59:00.565-07:00</updated><title type='text'>خواب خنک صغری</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://s1.picofile.com/file/6819407442/Clouds.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 600px; height: 400px;" src="http://s1.picofile.com/file/6819407442/Clouds.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دارم حسّش می‌کنم. دست روی پوستم می‌کشد و می‌خزد و می‌رود؛ من مست بویش. این زمان است که دست می‌اندازم و چنگ می‌زنم بهش تا عقب نمانم. عقب ماندن برایم ترسناک است. ترسناک‌تر از خواب است. مثل ترس دیدن پوست چروک‌خورده‌ی پیرمردی که روزی اسبش را می‌تاخت تا مزرعه، تا چشمه، تا نور، تا صغری. همان اسب چموشی که کشت تا خودش بماند و زن بستاند و جا بیفتد. حالا غبار ترس‌ها و تپش‌ها روی صورتش سایه انداخته. مثل روی گل‌انداخته‌ی صغری. امّا صغری الآن زیر صد من خاک خوابیده. اسب بی‌چاره راه نمی‌رفت آن‌روز. گریه می‌کرد فقط.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://s1.picofile.com/file/6819394364/Old_Man.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 600px; height: 526px;" src="http://s1.picofile.com/file/6819394364/Old_Man.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;من از پیرمرد می‌ترسم. پیرمرد در قوطی‌های حلبی پر سر و صدا به خواب نمی‌رود؛ دلش هنوز زیر درختان توت‌فرنگی کردستان جا مانده. پیرمرد دلتنگ است. من از نگاه پیرمرد می‌ترسم روزی که اسبش مُرد.&lt;br /&gt;من از روزی می‌ترسم که زبان مادری از یاد خودم هم رفت، روزی که کلمات از ذهنم پرکشیدند و نقّاشی شدند. روزی که دیگر شوخی‌ها هم جدّی شدند. از آن روز حرف‌هایتان برایم گنگ است. همه‌اش از روزی گنگ شد که فهمیدم آن‌چه می‌بینم با آن‌چه با شما می‌گویم چقدر فرق دارد. دیگر کلمات در اختیارم نبودند. نه بوی نان، نه عطر سیب، نه رنگ خورشید، هیچ‌کدام جان مطلبم نبود. لرزیدن دست و دل بود که کسی نمی‌دید. از آن روز می‌آورم هرچه دیده‌ام، بی‌حرف، بی‌توضیح؛ شاید فرجی شد در دل شما نیز هم.&lt;br /&gt;بعذ خواهی دید آن‌چه تو خواب می‌بینی، من می‌زیم. من اسب پیرمرد را ندیدم، امّا شبنم را درچشمش زیستم. به احدی نگفتم صدای مناجات گل را شنیدم، می‌دانستم دیدن نور بر لبان غنچه‌های عاشق، زودتر به قلبشان می‌رسد؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://s1.picofile.com/file/6819354124/Fish.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 600px; height: 400px;" src="http://s1.picofile.com/file/6819354124/Fish.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;از ضجر ماهی گذشتم تا به خنکی ماه رسیدم. ماه کهنه نمی‌شود، ماه نگران نیست، ماه زنده است. ماه می‌گذر از ایـــــــــــــــــــــنهمه رنچ روزگار، ماه چادر سیاه می‌کشد بر زخم‌های چرکینش، امّا از من و تو کینه ندارد.&lt;br /&gt;ماه یادم می‌آورد که باز معجزه آمد و من در خواب بودم. شب اسارت نیست، من اسیر خودمم. من هنوز باید خیلی چیزها بیاموزم از پیرمرد. من هنوز نرفته‌ام در معبد سنگی بنشینم و ناله‌ی زن کُردی را بشنوم که از آن سوی ضریح، دستش تا خدا بالاست.&lt;br /&gt;شاید دل من؛ انقدر پر شده از تاریکی تصاویر مبهم، که هنوز برای معجزه جا ندارد.&lt;br /&gt;تصاویرش مال شما، معجزه‌ام را به من بدهید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-6993572973628745117?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/6993572973628745117/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/06/blog-post_17.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/6993572973628745117'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/6993572973628745117'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/06/blog-post_17.html' title='خواب خنک صغری'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-640676527577831205</id><published>2011-06-09T10:12:00.000-07:00</published><updated>2011-06-09T10:42:32.805-07:00</updated><title type='text'>بازگشت</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://s1.picofile.com/file/6782720320/IMG_4598.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 640px; height: 426px;" src="http://s1.picofile.com/file/6782720320/IMG_4598.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;(حوض‌چه‌ی پرورش ماهی، پالنگان، مرزعراق با کُردستان)&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هر وقت به کسی بگویی یادش باشد قدردانی کند از کسی یا چیزی، اوّل به جای این‌که یاد خوبی‌ها و چیزهایی بیفتد که طرف را لایق دوست داشتن و تشکّر می‌کنند، یاد همه‌ی آن‌چیزهایی می‌افتد که ممکن است مانع شوند. خیلی شاید ارادی نباشد، اصلاً خودم نفر اوّلی هستم که این‌طورم. شاید ارادی نباشد این رفتار امّا قابل کنترل است. آدم باید سعی کند یاد بگیرد خوبی‌ها را بر بدی‌ها مقدّم بشمارد؛ چه بسا بدی که ما ندانیم چرا و چگونه بدی شده. همان‌طور که اگر به من بگویند فلانی فلان بدی را در حقّ تو کرده، اوّل از همه شروع می‌کنم خوبی‌هایم در حقّش را می‌شمارم و بعد می‌رسم به اینجا که چقدر قدرنشناس است!&lt;br /&gt;کاش یاد بگیرم همین‌طوری نسبت به دیگران باشم. حدّاقل می‌دانم «مردم» ممکن است کاری در حقّ آدم بکنند که صد خوبی را مثل گاوِ نُه‌من‌شیرده نابود می‌کند و از یاد پاک می‌کند.&lt;br /&gt;امّا چرا فکر می‌کنم خدا ممکن است بدی برساند؟ چرا باز تا کژی دیدم می‌زنم زیر همه چیز؟ چرا یادم نمی‌ماند هنوز نفس می‌کشم و به قدرتش می‌ایستم و می‌نشینم؟ چرا خدا را غول چراغ جادو می‌بینم که هرچه من خواستم باید انجام دهد؟ اصلاً از کی تا حالا آن‌چه من «می‌خواهم» همانی است که «نیاز دارم»؟ اصلاً من از کی فهمیدم در مسیر پر پیچ و خم تقدیر چه نیاز دارم؟ مثل بچّه‌ای شده‌ام که اگر پدرش بهش پول بدهد، دوستش دارد و به محض این‌که نداد، می‌شود دیو.&lt;br /&gt;کاش یاد بگیرم اگر هزار بار خوردم زمین و بلندم کرد، بار هزار و یکم هم دستم را می‌گیرد و بلندم می‌کند. کاش یاد بگیرم تا همین‌جا هم اگر چیزی دارم من تنها به دست نیاورده‌ام؛ اصلاً خیلی ساده می‌شد به دست نیاورم. حالا اگر یک گوشه‌اش را هم از دست دادم، هزار چیز دیگر هست که به خاطر به دست آوردنش شاکر باشم!&lt;br /&gt;کاش حواسم جمع باشد اگر دری بسته شد، عوض ناامیدی و ناسزا، کور سوی نور را بگیرم تا برسم به دریچه‌ای، روزنه‌ای، خللی... بعضی وقت‌ها باید از پنجره رفت داخل!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-640676527577831205?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/640676527577831205/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/06/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/640676527577831205'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/640676527577831205'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='بازگشت'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-755284957591593231</id><published>2011-05-09T10:15:00.000-07:00</published><updated>2011-05-09T11:10:51.390-07:00</updated><title type='text'>برادران و یادها</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://s1.picofile.com/file/6640104624/FR.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 500px; height: 306px;" src="http://s1.picofile.com/file/6640104624/FR.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;زمان، اتّفاقات، مشغله‌ها، نمی‌دانم کدام؛ شاید هم همگی باعثش باشد. وقتی همه چیز طی زمان به راه اشتباه می‌رود. وقتی مشغله باعث می‌شود کنده که نه، حتّی «فاصله» بگیریم از هم، باید فهمید فاجعه رخ داده.&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;باید قدم به قدم برگشت عقب. باید به یاد آورد چه شده و چه گذشته. باید یادمان بیاید چه کردیم و کجاها رفتیم. باید یادمان بیاید چطور با هم «زندگی» کردیم. باید برگردیم به وقتی ساده‌تر از این‌ها دوست هم بودیم. باید برگردیم و یادمان بیاید برادری‌مان. یادمان بیاید با هم ترسیدیم و رفتیم طبقه‌ی دهم با پیرهن‌های یقه بسته! شاید فراموشمان شده کنار بخاری نفتی با هم مثل بچّه‌ها خوابیدیم. شاید باد زمان از خاطرمان پاک کرده که چقدر پشت هم بودیم. شاید مشغله حدّاقل از یاد «من» برده باشد که روزی اشک پاک دوستی، یادم آورد برای مردن هنوز زود است! شاید از یادم پاک شده که نه به کلام، که از ته دل جانم در می‌رفت (و هنوز در می‌رود) برای دوستانی که در پست‌ترین اتّفاق عمرم با من بودند، تا حواسم باشد آخرش این‌جا نیست، که وقتی خودم هم خودم را باور نداشتم، حدّاقل آن‌ها باورم داشتند.&lt;br /&gt;شاید اصلاً من باید به یادشان بیاورم این همه «احوال ملکوتی نماز» را که به یاد من آورد. اصلاً باید برگردیم به وقتی تازه با هم می‌خواندیم «...and as we wind on down the road» و محکم دنده عوض می‌کردیم! شاید قداست «جوجه‌ی سلف» از خاطرمان پاک شده. شاید اصلاً دو سال پیش خاطراتمان را جا گذاشته‌ایم روی تخت‌های چوبی بدون تشک اتاق چهارنفره. باید برگردیم به ناهار خوردن‌های ده نفری. به اسرار دونفره. به غصّه‌ی «یک‌شنبه‌های خونین».&lt;br /&gt;باید خط به خط بخوانیم و برگردیم به جمعی که یکی بود.&lt;br /&gt;شاید هم فقط من، باید به خاطر بیاورم، چقدر تک‌تک‌تان را دوست دارم:&lt;br /&gt;محمّد، وحید، مجتبی، محمّدمهدی، محسن، حسام، علی، میثم، احسان، محمّدتقی و...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-755284957591593231?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/755284957591593231/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/05/blog-post_09.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/755284957591593231'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/755284957591593231'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/05/blog-post_09.html' title='برادران و یادها'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-5924628887651414059</id><published>2011-05-03T09:49:00.000-07:00</published><updated>2011-05-03T10:49:09.387-07:00</updated><title type='text'>چرخ</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://irupload.ir/images/gcmhye1rwajlcbtk1kc.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 401px; height: 606px;" src="http://irupload.ir/images/gcmhye1rwajlcbtk1kc.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حاجی آقا چمباتمه زده بود روی مخدّع روی تخت توی هشتی و قلیان می‌کشید. فائزه خاتون چهارزانو نشسته بود دور یک سینی بزرگ روحی و داشت زردآلو و آلو برگ می‌کرد که ببرد بگذارد روی خرپشته. انقدر میوه خرد کرده بود که تقریباً با آهنگش حرکت می‌کرد؛ خم می‌شد به چپ، سرش را هم همان طرفی می‌کرد، با دست لاغر چروکیده‌اش آلو یا زردآلو را برمی‌داشت، آن را با چاقو تکّه تکّه می‌کرد و با هر حرکت چاقو سرش را تکان خفیفی می‌داد و هسته را با حرکت محسوسی روی کهنه‌ی سمت راستش می‌ریخت. آن‌سوتر، سوگلی حاجی آقا داشت کهنه‌ی بچّه‌اش را عوض می‌کرد و زیر لب غر می‌زد. «پیری حمّال نشسته و عین خیالش نیست بیاید کمک کند گه بچّه‌ی شوهرش را جمع کند. شیرینی‌ و خنده‌اش برای این‌هاست؛ کون‌شوری‌هایش نصیب من است. زنیکه انقدر پیر شده حکماً گوشش جرم گرفته؛ نمی‌شنود بچّه دارد توی گه خودش غلت می‌زند. شیر دادنش را هم به رخم می‌کشد، انگار این‌که پک و پستان چروکیده‌اش را به حلق بچّه انداخته، کوه کنده.»&lt;br /&gt;فائزه نمی‌شنید انگار. فائزه خیلی تر و فرز داشت میوه برگ می‌کرد. بوی زردآلو می‌آمد. یادش آمد امیرمهدی را که اسهال می‌شد، بهش جوشانده‌ی برگ زردآلو می‌خوراندند بیرون‌روی‌اش کم‌تر شود. پسرک دله یک بار ان‌قدر زردآلو خورد که دو روز یبس بود، می‌رفت سر خلا زور می‌زد، صدایش تا دوقدمی در می‌آمد. رنگ به رخسار نداشت. کلّاً همیشه گداصفت بود. حکماً به حاجی آقا برده بود. البته فائزه می‌ترسید این حرف‌ها را به زبان بیاورد. حکماً حاجی آقا می‌داد فلکش کنند. فائزه همیشه می‌گفت صنّار کف دست این بچّه بگذارد، فردا خوراکی دست بچّه‌ی مردم می‌بیند تخمش باد می‌کند. امّا حاجی آقا گوشش بده‌کار نبود. تا می‌آمد در حجره، به هوای این‌که آمده پول بگیرد دکش می‌کرد. خاطرش بود حاجی آقا پول نمی‌داد امیرمهدی برود تیاتر، می‌رفت دم در انقدر زر می‌زد و اشک می‌ریخت که نگهبان بگذارد از در برود وسط راه‌رو روی پلّه‌ها بنشیند آکتورها را ببیند. بعدش هم می‌رفت جلوی بچّه سوسول‌های بزک کرده شکلک درمی‌آورد. حسودی‌اش می‌شد که آن‌ها بوی گه سگ نمی‌دهد کف پایشان. بدش می‌آمد از این‌ها. فائزه خاتون همیشه می‌گفت ننه‌های سر و سینه لخت این تخم‌سگ‌ها حکماً یک روز مسخ می‌شوند به بوزینه‌ای چیزی.&lt;br /&gt;سوگلی حاجی آقا بچّه را خشک می‌کرد و روغن می‌زد. نگاه کرد دید لکّه‌ی قهوه‌ای کوچکی رو دست راستش است. یک لحظه رفت به فکر، فکر کرد این لکّه‌های قهوه‌ای زیاد شوند و پوستش چروک شود و پیر شود. تن سفید او که حاجی آقا دوست داشت نوازش کند، بشود مثل پک و پستان مثل مشک سیاه فائزه‌ی پیر نفهم. بعد آن‌وقت اگر حاجی آقا پیرتر از این نشده باشد، می‌رود قم یک زن دیگر می‌ستاند می‌آورد. بعد فکر کرد دید این یکی باید عصای دستش باشد حدّاقل، نه مث فائزه که روز به روز خرفت‌تر می‌شد. بعد فکر کرد اگر سوگلی جای او را بگیرد و حاجی آقا دیگه برای تنش تره هم خرد نکند چه؟ لرزید، دستش را گرفت زیر آب و محکم سایید. لکّه‌ی گه بچّه پاک شد...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-5924628887651414059?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/5924628887651414059/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/05/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/5924628887651414059'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/5924628887651414059'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='چرخ'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-2770261865498628997</id><published>2011-04-27T09:10:00.000-07:00</published><updated>2011-04-27T09:59:05.219-07:00</updated><title type='text'>خدایی که هست، خدایی که نیست</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://irupload.ir/images/ol79rtot0fe6wj21tlz.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 283px; height: 420px;" src="http://irupload.ir/images/ol79rtot0fe6wj21tlz.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بعضی وقت‌ها خیلی حرف‌ها، خیلی فکرها تابع حالت آدم هستند. ولی بعضی فکرها حاصل این تغییر حالت‌ها هستند. یعنی ثابت ماندن منطق چیزی در طول حالات مختلفی که تجربه می‌کنیم، نشان می‌دهد دیگر آن منطق تابع چیزی نیست. یعنی ممکن است یک روز ابری بیدار شوی و فقط تاریکی و گرفتگی و اندوه و غصّه ببینی، ممکن است روز بعد در همان هوا بوی یاس و خاک باران خورده به مشامت برسد و جز شور و زیبایی باران قریب‌الوقوع نبینی.&lt;br /&gt;بعضی روزها دنیا خیلی بزرگ است، که هرقدر هم بزرگ‌تر می‌شود، باز در نظرت کوچک و پوچ و خالی است. انگار همه‌کس و همه‌چیز دارند مسابقه می‌دهند به سوی نابودی. بعضی روزها دنیا پر است از شگفتی، پر است از کشف‌نکرده‌ها، مملو از عشق است؛ به قول ظریفی «نان تازه هم بوی خدا می‌دهد.».&lt;br /&gt;یک روز ممکن است به نظرت بدبخت‌ترین آدم دنیا باشی؛ فردایش ممکن است بفهمی در دریای «داشته‌ها» داری دست و پا می‌زنی ولی نمی‌بینیشان.&lt;br /&gt;این حس به باران و ابر گذراست. این حس نسبت به دنیا و زندگی هم گذراست. خدا امّا داستانش سواست. اگر بوی نان را حس نکردی، خدا نیست. اگر پابرهنه زیر باران ننشستی، تنهایی! هرقدر هم به دنبالش کورمال کنی، خدایی نیست که دستت را بگیرد. هرقدر فریاد کنی، دعا کنی، گریه کنی، مهم نیست؛ در فضای بی‌نهایت خودت غوطه‌ور و تنهایی. خدا همان‌قدری هست که بخواهی باشد! خدا همان‌قدری روز بارانی بر سرت می‌بارد که بخواهی خیس شوی! اگر بخواهی، خدا تک‌تک داشته‌ها و امید رسیدن به نداشته‌های توست! خدا همین‌جاست؛ نخوانش، «بخواهش»...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-2770261865498628997?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/2770261865498628997/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/04/blog-post_27.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/2770261865498628997'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/2770261865498628997'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/04/blog-post_27.html' title='خدایی که هست، خدایی که نیست'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-818028209363126152</id><published>2011-04-11T09:59:00.000-07:00</published><updated>2011-04-11T10:58:21.855-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جدایی'/><title type='text'>جزیره‌ی آناناسی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://aminus3.s3.amazonaws.com/image/g0017/u00016297/i01135100/b546c2358d8e7a9a3157eb29f8288efb_large.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 490px; height: 368px;" src="http://aminus3.s3.amazonaws.com/image/g0017/u00016297/i01135100/b546c2358d8e7a9a3157eb29f8288efb_large.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;(عکس از دوست خیلی عزیز و قدیمی‌ام، &lt;a href="http://grasshopper.aminus3.com/image/2011-02-13.html"&gt;مصطفی خضری&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چشمانش را می‌مالد. باز طاقت نمی‌آورد، به ساعت لعنتی که برعکس روی میز گذاشته بود نگاه می‌کند: تکان نخورده. روی مچش سنگینی می‌کرد. تا حالا شاید خیلی شنیده باشی از این‌طور آدم‌ها، مثلاً بی‌خوابی، خمودگی، ناامیدی؛ ولی هرگز زندگی نکرده‌ای لحظه‌هاشان را. ندیده‌ای که مفهوم زمان جلوی چشمشان ذوب می‌شود، صورت‌هایی که چسبیده جلوی چشمشان و پاک نمی‌شود و هر لحظه مثل خرده شیشه فرو می‌رود در گلوی پربغضشان. چه سفرها که نرفته‌اند با آن صورت‌ها، مگر در خیال؛ چه بوسه‌ها که بر آن تصویرها نزده‌اند؛ هزار هزار خط نوشته‌ای که به عمرشان ننوشته‌اند؛ چه عمری که هرگز نشد بگذرانده‌اند به پایشان...&lt;br /&gt;چشم‌ها عین چسب به هم می‌چسبند، قرمز شده‌اند و حسّاس؛ تا کلمه‌ای می‌گوید، خرده شیشه‌ها عمیق‌تر فرو می‌روند در گلویش و چشمانش پر از اشک به ناگزیر بسته می‌شوند. با مشت گره کرده می‌خواهد فریاد بزند، امّا نمی‌تواند. به یاد وقتی می‌آید که دوست داشت شاعر بود، دوست داشت زیر گوش دنیا بزند، «دوست داشت» و نمی‌گفت.&lt;br /&gt;ثانیه‌ها سنگینی می‌کنند بر دوشش، انگار دارد عقربه‌های بزرگی را هل می‌دهد که انگار قصد ندارند جلو بروند؛ خسته‌است، ولی اگر هل ندهد همه چیز در این لجن‌زار ثابت می‌ماند. مرغ دریایی که قرار بود خبر خوش بیاورد، حالا &lt;a href="http://www.pink-floyd-lyrics.com/html/echoes-meddle-lyrics.html"&gt;بی‌حرکت در هوا خشک شده&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;زیر عکس با سر تراشیده ایستاده، به یاد وقتی از ایده‌آل‌هایش می‌گفت، از جزیره‌ی خودشان، از خوشی، از آناناس، از بوی خوشش. گفتم این‌ها را زندگی نکرده‌اید. یعنی نمی‌دانید که شب‌ها دقیقاً چقدر می‌توانند «کش» بیایند. چقدر می‌شود از تکرار این‌ها بغض کرد. نمی‌دانید استیصال چه می‌کند با آدم. از بی‌خوابی پوست آدم به خارش می‌افتد. بی‌خوابی که به نظرش بی‌معنی می‌آمد زمانی. قرار بود زمین زیر پای تلاشش ساییده شود، بعد از خستگی، کنار او، لب ساحل همان جزیره‌ی پر از آناناس، مثل یک بچّه بخوابد.&lt;br /&gt;بچّه، کاش باز بچّه می‌شد. بعد جزیره را بی‌خیال می‌شد، می‌رفت پی کاری، کسی. ولی نمی‌شود. حالا حتّی صدای پشه‌ها را هم می‌شنود. پشه‌ها حق دارند سر و صدا کنند، ولی او ندارد. انگار همه دنیا حق دارد و او ندارد. همه دارند می‌خندند و او گریان است. قرار نبود آن‌قدر طوفان شود که جزیره‌اش به هم بریزد، خانه‌اش خراب شود، آناناس‌ها را باد ببرد. قرار بود خوش باشند، با کرجی کوچکی به اندازه‌ی خودشان بروند آن‌جا و بمانند تا ابد.&lt;br /&gt;حالش دارد به هم می‌خورد. دو شب لب به چیزی نزده بود از آن ماجرا، آن حرف‌ها. دهانش مزّه‌ی آناناس گندیده دارد. مزّه‌ی خواب مُرده. مزّه‌ی شمع‌هایی که حالا سوخته‌اند و کثافت و خاکستر روی اشکشان را پوشانده.&lt;br /&gt;ندیده‌اید به چشمتان، که صدای روشن بودن چراغ، جریان هوا، در گوشتان داد بزند: «تمام شدی، از الآن به آرامی می‌میری...»&lt;br /&gt;شب‌هایی که با بغل خالی می‌خوابید، ولی دلش از امید پر بود، از جلوی چشمانش می‌گذرند. حالا بالش را بغل کرده. از بینی‌اش آب می‌آید. چشمانش را کاملاً بسته. پلک‌هایش متورّم شده‌اند. با خودش می‌گوید:‌ «خدایا این درد لعنتی کی تمام می‌شود...؟»&lt;br /&gt;شاید ندانید، این درد، از آن دردهاست. صدای دردناک ویولون نیست، یعنی اصلاً صدا ندارد. مثل این است که زنده زنده پوستتان را بکنند. مثل سربازی که خلع درجه می‌شود. همه می‌آیند و هر کس تکّه‌ای از یونیفرم نظامی‌اش را به زور و تحقیر می‌کند و می‌برد. این از پوست کندن هم بدتر است، دردش بیشتر است.&lt;br /&gt;دست به دعا برمی‌دارد، زار می‌زند، دوباره دراز می‌کشد. هوا دارد روشن می‌شود. سایه‌اش روی تخت هست و کش می‌آید. موهایش در هم ریخته‌اند. نور زرد پلاسیده روی صورتش می‌پاشد. آخر استفراغ می‌کند روی تخت. جایی زیر سایه‌ی موهایش. برگ‌های سیاه آناناسی پلاسیده و له شده. خورشید به زور خودش را بیرون می‌کشد؛ ولی انگار روز عوض نشده. از الآن، دنباله‌ی یک روز بی‌پایان مُرده است، خوش آمدی...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-818028209363126152?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/818028209363126152/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/04/blog-post_11.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/818028209363126152'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/818028209363126152'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/04/blog-post_11.html' title='جزیره‌ی آناناسی'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-7293823311029472391</id><published>2011-04-01T12:14:00.000-07:00</published><updated>2011-04-01T12:43:46.707-07:00</updated><title type='text'>درد گوسفندها</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://irupload.ir/images/6vqw3u6wu0rsag5u76j.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 490px; height: 326px;" src="http://irupload.ir/images/6vqw3u6wu0rsag5u76j.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;«&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Never_Let_Me_Go"&gt;هرگز رهایم مکن&lt;/a&gt;» کتاب جالبی است برایم. این‌که چطور قلب‌هایشان را زنجیر می‌کنند؟ این‌که اصلاً حقیقت‌مانند است که بشود از اوّل چنان در یوغ پروراند آدمی را که فکر فرار در باورش نگنجد؟ این قصّه تکراری نیست.&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;کودکانی که «شیء» به دنیا می‌آیند و در جوانی، به اجبار آن‌قدر عضو اهدا می‌کنند تا «کامل» شوند. کسانی که مرگ در قاموسشان نیست! این همان سؤالیست که کسی نمی‌پرسد؛ نه که روح دارند یا نه.&lt;br /&gt;روح در رنگ کِدِر ساختن جایگزین ارگانیک انسانی بی‌صدا می‌میرد. مسأله این نیست. تأخیر در «تکامل» برای داشتن فرصت محدود عشق نیز دروغ است؛ همه مساویند. کسی حتّی از بوی رُزهای قرمز خبر ندارد؛ کسی نمی‌داند از که نمونه شده. اصلاً انگار بلد نیستند عصبانی باشند، بلد نیستند بگریزند.&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;«من می‌دونم، توی اون مجلّه، دنبال منشأ خودت بودی، درسته؟»&lt;br /&gt;«آره. یه وقتایی انقدر حسّ قوی نیاز به این‌کار داشتم که فکر می‌کردم می‌تونم با هرکسی انجامش بدم و برام مهم نباشه، این شد که فکر کردم شاید منشأ من یکی از همین زنای توی مجلّه باشه.»&lt;br /&gt;«ولی الآن می‌دونی، درسته؟ الآن می‌دونی که این حس تو همه‌ی ماها هست...؟»&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Never_Let_Me_Go_%282010_film%29"&gt;فیلمی &lt;/a&gt;که برای این شاه‌کار درست کردند هم دست کمی از کتاب نداشت. سینماتوگرافی مسحور کننده، بازی‌های درخشان و موسیقی تأثیرگذار...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-7293823311029472391?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/7293823311029472391/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/04/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/7293823311029472391'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/7293823311029472391'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='درد گوسفندها'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-1530575427501514614</id><published>2011-03-24T09:35:00.000-07:00</published><updated>2011-03-24T09:58:54.328-07:00</updated><title type='text'>ناجی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.irupload.ir/images/p3zpqxbig2jqf74imwe.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 490px; height: 313px;" src="http://www.irupload.ir/images/p3zpqxbig2jqf74imwe.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;داستان زیاد پیچیده نیست. مجال تکرار مکررّات و نشخوار کردن فرمایشات سایرین در مورد انسانیت و این‌ها نیز نیست. حرف ساده است، و به گمانم قابل فهم. قابل نقل برای هر محفلی که فکر می‌کند ارتش بزرگی، از آن‌سوی مرزها می‌آید تا برهاند و آزاد سازد. روزی پدرم حرف قشنگی زد. یعنی خیلی شاید خیلی عمیق‌تر از آن‌چه منظورش بوده، حتّی شاید مُسنَد مدّنظرش قابل جایگزین با هر منفعت‌طلب دیگری باشد. حرف این بود:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;«آمریکا همیشه برای بیرون آوردن مظلوم از چاه داوطلب و آماده‌اس؛ ولی طنابی که می‌ندازه پایین برای بالا آوردن، دور گردنت می‌بنده.»&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;یاد حرف امام باشید که گفت:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;«آنان که خواب امریکا را می‌بینند، خدا بیدارشان کند!»&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;*&lt;a href="http://news.yahoo.com/s/nm/20110324/us_nm/us_soldiers_crimes"&gt;این حیوان هم که مشاهده می‌کنید&lt;/a&gt;، به همراه دوستانش یه جوخه‌ی «قتل برای تفریح» در افقانستان راه می‌اندازد و بعد از کشتن بچّه‌ها، با جسدشان عکس می‌گیرد. در نهایت گند موضوع در می‌آید و وی &lt;a href="http://news.yahoo.com/s/nm/20110324/us_nm/us_soldiers_crimes"&gt;به ۲۴ سال حبس محکوم&lt;/a&gt; می‌شود. (&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;راستی کسی از مادر این بچّه خبر دارد...؟&lt;/span&gt;)&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-1530575427501514614?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/1530575427501514614/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/03/blog-post_24.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/1530575427501514614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/1530575427501514614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/03/blog-post_24.html' title='ناجی'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-7283266864697789535</id><published>2011-03-20T10:13:00.000-07:00</published><updated>2011-03-20T10:45:13.057-07:00</updated><title type='text'>فریاد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ناخن‌های پایم مثل مشتی کاغذپاره‌ی جویده، به روی هم دهن‌کجی می‌کردند. این شد که کفش پهن و بزرگ کوه به پایم کردم و قلمدوش بابا نشستم. او هم نامردی نکرد، اصلاً در مرامش نامردی نیست! مرا بلند  کرد و دوید، دوید تا صدای کلاغ‌ها، دوید تا بوی قلیان کهنه‌ی مهوّع پیرمردی که دندان وسطی‌اش شکسته، مرا پایین گذاشت و لای مِه گم شد. انگار نه انگار که پیرمرد هم پدر کسی است، انگار نه انگار که نامردی بلد نیست. روی قلیان عکس دختری بود با ابروی پیوسته و موهای سیاه بافته. یادم بود، کنارم نشسته بود و دستش دورم حلقه شده بود. پیرمرد مرا از فکر درآورد امّا؛ گفت اگر آن همه هم‌خوابگی شیرین، پرتش نکرد فرسنگ‌ها دورتر، اگر بوی موهایش نیازردت، بمان. راست می‌گفت. چشمم را که باز می‌کردم، می‌دیدم صورتش را که کریه‌تر می‌شد، می‌شنیدم بوی عفِن تنش را؛ این سینه‌ها دروغ بودند! دستم را گاز گرفت، تا در گوشتم فرو رفت، حس کردم دندان وسطی ندارد، فریاد زدم.&lt;br /&gt;پدر باز آمد، پیر شده بود. موی نقره‌ای شقیقه و چروک پیشانی گواه بودند؛ قبای کهنه بر تن و تسبیح خاکستری به دست. در دولابچه‌ی مستعمل را باز کرد و سری تکان داد، بعد من را نگاه کرد، انگار تازه شناخته باشد. گفت نمان، برو. بعد دوباره تسبیح‌گویان رفت. من کف دولابچه کز کرده بودم. سال‌ها درین سیاهی خواب بوده‌ام، خبر نداشتم از این‌همه سیاهی روشن که بیرون بود.&lt;br /&gt;بعد بیدار شدم و آمدم بیرون. درختان سبز مصنوعی، مثل سینه‌های دروغی، لبخند مُرده برلب، نگاهم می‌کردند. او رفته بود، این‌بار امّا، هزار «من»، از مه بیرون می‌آمدند و محکم به صورتم می‌زدند. خیالم راحت بود؛ تا این‌که آخری، قبل از این‌که یادم برود روزی چه شکلی بودم، محکم‌تر از بقیه زد؛ حتّی محکم‌تر از همه با هم، زد توی دهنم. بعد لبخند زد. دندان‌هایش پیدا شد، دندان وسطی‌اش امّا نبود انگار. مزّه‌ی خون گرم پُر شد در دهانم؛ فریاد زدم.&lt;br /&gt;او هم بیدار شد از فریادم. چشمانش را مالید، نزدیکم آمد و شانه‌ام را بوسید. سردم شد، موی بر تنم راست شد. چشمانش را باز کرد و دیدم سیاهی درونش را، تا ناکجا می‌رفت این سیاهی روشن. فریاد زدم، دندان وسطی‌ام افتاد، خوابم برد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-7283266864697789535?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/7283266864697789535/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/03/blog-post_20.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/7283266864697789535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/7283266864697789535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/03/blog-post_20.html' title='فریاد'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-3901103604367543046</id><published>2011-03-06T10:54:00.000-08:00</published><updated>2011-03-06T11:13:23.637-08:00</updated><title type='text'>اُتانازی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یادم؛ لیوان، که نباید منتظر شکستنش باشی، که اصلاً «انتظار» مزخرف است؛ ولی دیدم. لیوان در صورتم شکست. صد بار بد و  بی‌راه و فضیحت را شنیدم و جواب ندادم.&lt;br /&gt;یادم؛ شعوری نیست، بی‌خردیست. نفهمی‌ست فروخوردن؛ بار می‌شود، سنگین. بگو، نخند، خفه نشو، بخوان. انقدر سبُک شده‌ام که می‌گویم... یادم، کمک است و رحمت، قطره قطره که می‌ریزد، مثل باران که نه، مثل برف، با وقار، دور از چشمان نامحرم؛ انگار بند بند از دلم پاره می‌شوند. پرواز می‌کند دلم؛ دور از شما، دور از «انتظارات». خستگی را نمی‌برد، مثل کوفتگی، شیرینش می‌کند... دیگر نه درد دارد، نه دل‌شکستگی. خلصه‌ی جان کندن آرامش است، هق هق هم ندارد؛ لذّت دارد.&lt;br /&gt;ولی خستگی؛ چه بگویم از خستگی؟ که به هر دری بزنی، به صورتت کوبیده می‌شود؟ که بغض می‌خوری؟ که گره می‌خورد دلت؟ چه می‌خواهد بشنود دلت؟ تقصیر کارند؟ بکوبم در را به صورتت؟ یادم؛ تقصیر کارم...&lt;br /&gt;از چشمان چه بگویم؟ که بسته نمی‌شوند؟ که اسیر می‌کنند؟ که خیس می‌شوند؟ که می‌سوزند؟&lt;br /&gt;گیریم بستیشان؛ اگر به خواب رفتی و باز دیدیش و باز خفه ماندی و بغض فروخوردی چه؟&lt;br /&gt;بچّه‌بازیست این‌ها، بچّه‌بازیست زندگی.&lt;br /&gt;یادم، کسی نیست. تنها می‌آیی، تنهای می‌روی؛ نه که نتوانی دامن کسی را بگیری، که دستانت را می‌بُرند از دامنشان! یادم، دستم را کوتاه کنم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-3901103604367543046?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/3901103604367543046/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/03/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/3901103604367543046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/3901103604367543046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='اُتانازی'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-3843724767782001643</id><published>2011-02-15T08:52:00.000-08:00</published><updated>2011-02-15T09:01:11.251-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تنهایی'/><title type='text'>نه ز یار انتظاری</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc315.4shared.com/download/R-bfDa5_/tsid20110215-120011-78a642fe/Old.jpg"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 490px; display: block; height: 326px;" alt="Old" src="http://dc315.4shared.com/img/R-bfDa5_/s3/0.693471052198947/Old.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;مانده‌ام، اوضاعم رو  به راه نیست. تا مایع داغ ارغوانی چای پر شود در لیوانم، شیشه‌ی لیوان  هزار بار می‌شکند در صورتم. تا برسی پیشم و سلامت را بشنوم، صدبار بد و  بی‌راه و فضیحتت را با مشت جواب می‌دهم. ترس از هیچ‌کس و هیچ‌چیز، ترس از  همه‌کس و همه‌چیز است. یعنی آماده‌باش همیشگی؛ یعنی بشکن قبل این که  بشکندت، یعنی ناامنی، تنهایی.&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;ازین  بدتر خسته‌ام، خسته از انتظارات بی‌ربط. مهم نیست چه‌قدر آماده باشی،  همیشه کسی که تو را می‌زند، مسلّح‌تر و قوی‌تر است. همیشه ترسوتر از آنم که  تصوّر می‌کنم. همیشه در مقابل خودم بی‌اراده‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;آن‌قدر  حصارهای قلعه‌ام تنگ شده‌اند که خودم هم دارم از آن بیرون می‌افتم، چه  برسد به آنان که دوستشان دارم. از همه کینه دارم، مثل سلاحی که با خودخوری  انبار کرده باشم برای روز مبادا، برای حمله‌ای که اتّفاق نمی‌افتد، روزی که  نمی‌آید. سرباز کوچکی که در برجک سرد بالای قلعه‌ی ذهنم با چشمان سرخ کز  کرده و پاس می‌دهد بی‌وقفه، شبش هرگز به صبح نمی‌رسد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;دشمن  همه‌جا هست، نباید خوابید. خسته‌ام ازین همه دشمن. خسته‌ام از خودِ  دشمن‌پرورم. از خودی که انتظار دارد نوازش هم بشود، وقتی که لایقش هم نیست  حتّی...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;نبودم، به  خدا این‌طور نبودم! یکی یکی سکّه‌ها نشان دادند که دو رو دارند. دوستی دشمن  شد، دیگری آن‌قدر طرف دوست سابق را گرفت که یادش رفت نان و نمک را. شوخی  هم بلد است میان طنّازی حالی‌ات کند که مثل سگ هستی برایش؛ حالا تو بگو مثل  برادرت است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;خودم  آن‌قدر از خودم ناامید شدم که خواستم بروم. کاش به قول جدّ مرحومم در عالم  خواب، همچون کندن چسبی از پیشانی و رهایی و پرواز می‌بود، ولی نیست. دالان  سیاه سقوطی الیم است؛ اگر خدایی نباشد که به آغوشش بیفتی. خدا کجاست راستی؟  لت و پار شدن و ربوده شدن خودم و دوستانم را می‌بیند، نه؟ می‌بیند دنده‌ام  ورم کرده؟ می‌بیند چقدر بغض دارم؟ &lt;span&gt;حواسش کجاست؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span&gt;خدایا هستی؟ بیداری...؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-3843724767782001643?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/3843724767782001643/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/02/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/3843724767782001643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/3843724767782001643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='نه ز یار انتظاری'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-4637199307441680621</id><published>2011-01-25T00:15:00.000-08:00</published><updated>2011-01-25T02:06:22.158-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گمنامی'/><title type='text'>شکسته</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc303.4shared.com/img/vTyWBZNV/s3/0.9564751040266646/Gomnaam.jpg"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 490px; display: block; height: 366px;" alt="" src="http://dc303.4shared.com/img/vTyWBZNV/s7/0.42790412150850077/Gomnaam.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="direction: rtl;"&gt;ایستاده بود پشت میله‌ها، گاهی به سمت  در می‌رفت، بعد دو قدم نرفته برمی‌گشت. عصر سردی بود. این بار سرباز به  خودش جرئت داد جلو برود؛ از زیر سردر رد شد، از کنار ستون کوتاه آجری گذشت و  رسید پیشش. فرم سفید نیروی دریایی به تن داشت، ته‌ریش و صورت سبزه. سلام  کرد. «حاج خانم منتظری؟»&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl;"&gt;پیرزن امّا حواسش نبود. قیافه‌اش هم به کسی نمی‌خورد که آنجا منتظر کسی شود.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl;"&gt;«مادر الآن شب می‌شه، این‌جا زیاد امن نیست. یا بیا داخل، یا تا تاکسی هست برو.»&lt;div&gt;&lt;div style="direction: rtl;"&gt;زن  تازه حواسش جمع شد، دستش را از جیب پالتویش درآورد. نگاهی به سرباز کرد.  آرایش ملایمی بر صورت داشت، پایین موهای فرفری‌اش که از زیر شال بیرون زده  بود، سفید و از آن بالاترش بلوند بودند. با بی‌حالتی و نگاهی خیره جواب  داد: «آها، باشه.»&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl;"&gt;سرباز کمی آنجا  ایستاد و بعد که دید دارد یواش یواش می‌رود، دوباره از کنار ستون کوتاه  آجری گذشت، از زیر سردر عریض رد شد و رفت توی اتاقک.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;پیرزن لحظه‌ای برگشت، برسردر عریض و بلند عکس جوانی بود، چشمانش را بست، بعد برگشت و دوباره بازشان کرد و به‌راهش ادامه داد تا کنار خیابان سوار تاکسی شود.&lt;br /&gt;&lt;div style="direction: rtl;"&gt;شب در خانه تلفن چند باری زنگ زد، رفت روی پیغام‌گیر، صدای نگران زنی بود: «مامان؟ بردار گوشی رو اگه هستی. بتول خانم زنگ زده گفته وقتی اومده نبودی. نگرانتم، خبر بده. خدافظ» به فاصله‌ی یک ربع ساعت «مامان؟ کجایی؟ من دارم میام اونجا... فعلاً.»&lt;br /&gt;ولی بازم حواسش نبود. نشسته بود کنار تلفن، عکس روی شومینه را نگاه می‌کرد. کلید توی قفل در چرخید و باز شد. زنی در را باز کرد و داخل شد، بدون مقدّمه، بدون این‌که چکمه‌هایش را دربیاورد، رفت توی حال و روبرویش ایستاد. زنی چهل و چند ساله، قدبلند و چهارشانه بود و چکمه‌های بلند چرمی، قدّش را بلندتر می‌کردند. پیرزن هنوز زل زده بود به عکس.&lt;br /&gt;«کجا بودی مامان؟» و با دنبال کردن نگاه مادر، او هم چشمش به عکس افتاد. بلند شد رفت کنارش نشست،‌ روسری‌اش را باز کرد و دستش را گرفت. «مامان... بازم تو نرفتی، نه؟ چرا نمی‌ری پیشش؟»&lt;br /&gt;پیرزن دستش را نگاه کرد. بعد با صدایی که به سختی در می‌آمد، گفت: «خودش می‌آد، جایی نرفته که...»&lt;br /&gt;بعد با صدای محکم‌تر ادامه داد: «بهش گفتم می‌خوام بفرستمش فرانسه. گفتم قبلشم می‌فرستمش بره ورشو رو هم ببینه. همیشه دلش می‌خواست بره شوروی رو سیاحت کنه. برای همین رفته بود اون لادای لگن رو خریده بود. می‌گفت از پیکان بهتره!»&lt;br /&gt;بعد حالش انگارکمی بهتر شده باشد، «گفتم تو این هیرو ویر جنگ حیفه؛ جخت می‌گیرن می‌برنت جبهه، به درست نمی‌رسی.»&lt;br /&gt;«بذار بره بمونه یه مدّت، جا پاش سفت شه، زری رو هم می‌فرستم پیشش. نمی‌خوام بذارم چادر سیا سرش کنن دعا و قرآن پر کنن تو سرش تو ین خراب مونده.» بعد چشمانش برق زد.&lt;br /&gt;«فقط می‌خندید! گفت می‌خواد بره سجلّشو مهر کنه، ببره سفارت. الآنا سر و کلَه‌اش پیدا می‌شه!»&lt;br /&gt;اشک از چشمای زن اومد «مامان...»&lt;br /&gt;بازم حواسش پرت بود، با خودش حرف می‌زد «بهش گفتم رفتی فرانس، نری سراغ این دخترای پتیاره‌اشون! خودم برات یه زن خوب می‌گیرم...»&lt;br /&gt;زن این‌بار بلندتر گفت «مامان!»&lt;br /&gt;پیرزن اما نمی‌شنید انگار«همین دختر دکتر معتضد، سال دیگه میاد، از ماساچوست دیپلم داره...»&lt;br /&gt;«مامان بسه!» و دستش را فشار داد.&lt;br /&gt;پیرزن ساکت شد. «آرش پارسال اومد، همراه دوستاش. یادته...؟»&lt;br /&gt;داشت یادش می‌آمد، پرچم پیچیده دور جعبه‌ی چوبی، عکس‌هایی که در دست‌ها بود، چادرهایی که روی صورت‌ها بود...&lt;br /&gt;«مامان حدّاقل یه بار برو تو! برو ببینش! مامان هرچی هست همونه، آرشه! مامان، اون اومده!»&lt;br /&gt;صدایش این‌بار از از اعماق بغض می‌آمد «...جایی نرفته که، امشب می‌آد، سجلَشو می‌آره...»&lt;br /&gt;یادش بود، چهره‌ی پسر بالای سردر: صورت خون‌آلود و چشمانی بسته، امّا لبخندی برلب؛ راضی بود...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-4637199307441680621?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/4637199307441680621/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/01/blog-post_25.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/4637199307441680621'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/4637199307441680621'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/01/blog-post_25.html' title='شکسته'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-439803165120857664</id><published>2011-01-13T14:33:00.000-08:00</published><updated>2011-01-13T22:39:12.127-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مناجات'/><title type='text'>شُکر</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc318.4shared.com/img/bvtH4Zo3/s7/0.8157195589612439/M_online.JPG"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 490px; display: block; height: 388px;" alt="" src="http://dc318.4shared.com/img/bvtH4Zo3/s3/0.6784564160080823/M_online.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;به خودم می‌گم، یعنی می‌نویسم که یادم بمونه، که این منم که عوض می‌شم. اون سر جاشه. اون بالا هست، مواظبه. بلایی هم اگر باشه، خودم سر خودم می‌آرم. یادم باشه که غول چراغ جادو نیست. یادم باشه بی‌خودی ازش نخوام اونی که «دوست دارم» بهم بده، بخوام اونی که خودش می‌دونه «لازم دارم» بهم بده.&lt;br /&gt;می‌نویسم همین‌جا، که یادم نره اگر افتادم، دستمو گرفته. که یادم باشه اگر بازم افتادم و بازم گرفت، مثل الآن حواسم باشه، اون پایین چند لحظه صبر کنم؛ «سُبْحَانَ ‌اللَّهِ، سُبْحَانَ ‌اللَّهِ، سُبْحَانَ ‌اللَّهِ» که بعدش دلم باز راضی نشه؛ «رَبِّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد». اصلاً دلم می‌خواد سرمو برندارم.&lt;br /&gt;یادم باشه پشت خطّ زندگی نمی‌شه موند. یه زحمت کشیدن،‌ یه تحمّل کردن و کار کردن، تو گلوش گیر کرده. بالأخره باید یه جا شروع کنی. اون‌وقت می‌آد کمکت.&lt;br /&gt;یادم باشه دست خدا از آستین بنده‌هاش در می‌آد. خوش‌رو باشم. یادم باشه بده‌کار نیستم که زشتی‌های دیگران رو تحمّل کنم: غدّه‌ی سرطانی رو باید درآورد انداخت دور، تا وقتی همراهته بزرگ می‌شه و همه‌چی رو به گند می‌کشه و آلوده می‌کنه. حرص خوردن از دست این آدم‌ها، مثل سرطانی شدن بقیه‌ی زندگیه. باید خلاص شد. باید دور ریخت.&lt;br /&gt;یادم باشه دوست واقعی جاش رو چشمه. زندگیت رو هم به پاش بدی می‌ارزه. دوست داشتن تصادفی نیست، حاصل شناخته، حاصل دَرکه؛ بی‌خودی نیست، هدیه‌ی خداس، امید زندگیه.&lt;br /&gt;و آخر همه‌ی اینا یادم باشه، تکراری نشه برام، کلمه به کلمه تو ذهنم باشه منظورم چیه هر وقت می‌گم: «یَا وَلِیَّ الْعَافِیَه، أَسْئَلُکَ الْعَافِیَهْ، عَافِیةَ الدُّنِیَا وَ الْآخِرَه»...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-439803165120857664?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/439803165120857664/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/01/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/439803165120857664'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/439803165120857664'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='شُکر'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-5816179892584680902</id><published>2010-12-30T11:26:00.001-08:00</published><updated>2010-12-30T13:02:17.895-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>خلسه</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc255.4shared.com/img/MgLBl0j8/s3/0.8842759505536806/Intoxication.jpg"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 490px; display: block; height: 326px;" alt="Intoxication" src="http://dc255.4shared.com/img/MgLBl0j8/s7/0.4441307324306769/Intoxication.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دم در یخچال بودم. دستمو گذاشته بودم روی در و زل زده بودم به چراغ. از تو اتاق صدای پیمان می‌اومد، یه‌چیزی می‌گفت فقط خودش می‌فهمید. روسی بهش نساخته بود. یه‌بار رو میز تگری زده بود. ندا و سعید رو به هم افتاده بودن می‌خندیدن عین احمقا.&lt;br /&gt;من جای سوزنم قرمز شده بود. پنبه نمی‌ذاشتم هیچ‌وقت، حسّ بهتری بود وقتی خون می‌اومد، انگار خیلی ضجر کشیده باشم. بعدشم همون‌جا دوباره می‌زدم، نه که خودآزاری داشته باشم، می‌خواستم دایره‌اش بزرگ‌تر نشه. دوست داشتم همیشه یه‌جا باشه. همیشه‌ی خدا می‌خواستم درستش کنم، همه‌چی رو نظم بدم. این‌جام می‌خواستم از خط نزنه بیرون، فقط یه‌جا. البته بعداً فهمیدم که نمی‌شه. خیلی چیزا نمی‌شه. مثل بچَگی که فکر می‌کردم هیچ‌وقت نباید دروغ گفت. نمی‌شه بابا قهرمان داستان باشه؛ الآن که دیگه آدمم نیست. گوساله، دس رو امین بلند کرد. بچّه فقط بهش گفته بود دهنش بو می‌ده. راس می‌گفت بدبخت، دهنش همیشه بو می‌داد. انقد عرق سگی می‌خورد. اون شب حالش سرجاش نبود. زد تو گوش امین. منم نشسته بودم. به خودم گفتم «دیگه رید.». تو یه لحظه، فکر کردم که اگه این انقدر راحت می‌رینه، منم می‌تونم. به جهنّم! بعد انگار امین یهو عزیز شده باشه. بلند شدم با مشت زدم تو صورتش. افتاد زمین و دماغش خونی شد. تازه رسیده بودم خونه، کیفشو برداشتم زدم بیرون. دیگه تموم شده بود...&lt;br /&gt;یه دستم رو کانتر بود. بعد همین‌طوری عقب عقب رفتم تا آروم نشستم، در جایخی عقب می‌رفت. دستمو از رو پیش‌خون برداشتم ولو شدم کف زمین. اصلاً نمی‌شد سرمو صاف نگه‌دارم. داشت می‌رفت تو خونم. ولی بازم نمی‌خواستم از خط بزنم بیرون. پامو بین خط کاشیا می‌ذاشتم. مثل سنگ‌فرش خیابون، همیشه وقتی سنگ‌فرش یکی‌درمیون قرمز و خاکستری بود، قدمهامو درست می‌کردم بیفته روی سنگای قرمز. همینه که وقتی بالام، بازم نمی‌تونم خودمو ول کنم، می‌ترسم از خط بزنم بیرون. می‌رم بالا خطّا رو نبینم، ولی این بالا خطّا کلفت‌تر می‌شن...&lt;br /&gt;پیمان این‌دفعه صداش بلندتر شد، یه حالت عذاب‌آوری. بوی سوختگی پایپش در اومده بود. دستشو دراز کرده بود از روی دوتا جعبه پیتزا اون ور میز دست ندار رو گرفته بود. سقف و نگا می‌کرد و یه چیزی می‌گفت با خودش که مفهوم نبود. لاستیک دور دستمو باز کردم.&lt;br /&gt;ندا چشماشو بسته بود. لباش خشک شده بود و روی گوش سعید بود. سعید لبخند به لب سقفو نگاه می‌کرد هر از گاهی یه پلک طولانی می‌زد.&lt;br /&gt;من سرم سبک می‌شد، مثل بادکنک. بعد صدا اومد. صدا شفاف‌تر شد و نزدیک اومد. صدای مامان بود، گریه می‌کرد. چشمام بسته بود نبینم. پلکامو فشار دادم، تو سیاهی دایره‌های سفید می‌اومدن. من از دایره بدم می‌آد. می‌خواستم برگردم بین خطّا که مامان گریه نکنه؛ بابا موهای شقیقه‌اش پرکلاغی شه، مهربون شه دوباره. ولی همش دایره بود! اومدم داد بزنم، نشد، عوضش ناله کردم. سوراخ سوزن ساعدم می‌سوخت.&lt;br /&gt;پیمان به ترکی یه چیزی داد زد، دستمو گرفتم سمتش، از توش نگاه کردم، صورتش بین خطّای دستم بود، بعد یه قطره اشک از چشماش آروم راه افتاد روی شقیقه‌اش، از همه‌ی خطّا زد بیرون. سرشو سریع برگردوند، دست ندا رو کشید و غلت زد به سمتش. داد زد «یا ابالفضل، سعید ندا یخ زده! سعید پاشو! سعید...»&lt;br /&gt;سرم از صداش درد گرفت. چشممو بستم، بابا بود، داشت قرآن می‌خوند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-5816179892584680902?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/5816179892584680902/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/12/blog-post_30.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/5816179892584680902'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/5816179892584680902'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/12/blog-post_30.html' title='خلسه'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-6921733973744242766</id><published>2010-12-15T09:27:00.000-08:00</published><updated>2010-12-15T10:32:31.832-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات، توهّم'/><title type='text'>کرخ</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc201.4shared.com/img/6H5TeVAQ/s7/0.7653497960206276/Donnie_Darko.jpg"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 490px; display: block; height: 368px;" alt="Donnie Darko" src="http://dc201.4shared.com/img/6H5TeVAQ/s3/0.46803319344604943/Donnie_Darko.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;شب بود، به زور دستم را می‌کشید. باید توی لوله فوت کنم، بعد شش قدم صاف بروم، شاید بعد دوباره فوت کنم. می‌گفت بعدش تمام می‌شود. از کجا می‌دانست می‌خواهم تمام شود؟ به دقّت، تلو تلو خوران رفتم جلو، بعد سرم را بردم نزدیک و فوت کردم. صدای چرخیدن یک چرخ‌دنده‌ی کوچک آمد، مثل صدای گلویی که انقدر عرق خورده و سیگار کشیده، خس‌خس می‌کند. بعد من چشمم را بستم. نه‌این‌که بترسم، نفسم رفت. انگار سرم را کرده باشم/باشند زیر آب. دروغ گفته بود، چیزی تمام نشد. از دور، از زیر آب، صدای خنده‌اش آمد، بعد هم چشمانش که یواش یواش بزرگ می‌شدند؛ بعد انقدر بزرگ شدند که بوی کثافت دماغم را پر کرد، بعد هم دهنم طعم لجن گرفت. دروغ گفته بود. تازه شروع شده بود. حرفش را عوض کرد. این بار که از آب در آمدم، رنگ‌پریده‌تر بود. گفت مسموم شده‌ام، باید این نوشیدنی بنفش تلخ‌مزه را بخورم تا بعد همراه کثافت‌ها بالا بیاورم. سرم را آورد بالا، برگشتم زیر آب. این‌بار چشم‌ها صاف جلوی من بودند. با حالت گرفته. دیگر بوی کثافت نمی‌آمد، فقط حُرم نفسش روی لب بالایی‌ام را نوازش می‌کرد. خندید، نه‌که ببینم، حس کردم نفسش را. بعد دست گرمی پشتم را گرفت، جا خوردم و نفسم را تو دادم؛ از آب بیرون افتاده بودم، نیم‌خیز روی تخت. پیرهنم پر از لکّه‌های بنفش و سرمه‌ای بود. پشتم لخت بود، سردم شد. به جای چشم‌ها، نور زردی از یک چشمم به دیگری می‌رفت. پلکم را کشید بالا، بعد نور توی چشمم بزرگ‌تر شد تا این‌که همه‌جا را گرفت و دوباره خفه شدم. پلک‌ها بسته بودند، سنگین‌تر نفس می‌کشید. احساس خوبی نداشتم، بی‌اراده تکانش می‌دادم، انگار هرلحظه به پایان غم‌انگیزی نزدیک می‌شدم. باید می‌رسیدم/می‌رساند مرا. لحظه‌ی آخر، وقتی که انگار روحم از زیر پوستم بیرون کشیده می‌شد، دلم پیچید و نفس کشیدم. سرم خیس نبود. انگار کسی ریز و موذیانه روی ساعد و پشت آرنجم را نیش‌گون بگیرد. نورها می‌رقصیدند، آدم‌های سبز، محو در چشمانم، بالا و پایین می‌رفتند. یک چیز فلزّی، مثل یک قطعه یخ روی سینه‌ام چسبید، بیشتر احساس عریانی می‌کردم. رمقم را گرفت. انگار مغزم یخ بزند.&lt;br /&gt;این‌بار یک چشم بود، چشم چپم چشم راستش را می‌دید و گونه‌اش. در یک دستم انحنای ساتن سیاه، در دیگری انگشتانش. رهبری رقص با او بود، انگار سال‌هاست همین‌جاییم، انگار سال‌هاست گیلاس‌هایمان را روی میز رها کرده‌ایم و به‌این بازی مشغولیم، همه‌چیز عالیست، باید باشد. می‌فهمد/می‌فهمم نگاهش/نگاهم را. بازی را خوب بلد است. در گوشش/گوشم نجوایی کرد/کردم. همان را تحویلم داد. عجله‌ای نبود. موسیقی پایان نمی‌یافت. صحنه فرو نمی‌ریخت، شراب کهنه‌تر می‌شد، دستانم نمی‌لرزید.&lt;br /&gt;می‌داند/می‌دانم، فاصله‌مان لباس است. شاید نداند همین هم نیست، شاید فاصله همین گردنبند نقره‌ای ماه‌شکل بود میان شکاف سینه‌اش. گردنبند سردی که در پوست لُخت نفوذ می‌کرد و ذهنش را/ذهنم را یخ می‌زد. بعد وقتی یخ زد، آب از ریه‌هایم باز بیرون ریخت انگار. نه نوری می‌رقصید، نه بوی استفراغ بنفشی بود، نه تیغ‌های سرد.&lt;br /&gt;فقط گردی سفید بی‌روح و بوی عطر سردِ کِرِخ. گردی بازهم بزرگ شد، شد دو تا گوی سفید مرده. گرمی خفه‌ی آزاردهنده بیشتر شد. خودش بود. پشت گردنبند ماه‌شکلش، قلب من بود، یخ زده. می‌دانست/می‌دانستم، شرابمان را باید تمام کنیم. دستم را گرفت، نفسم باز رفت زیر آب. لجن پر شد در دهانم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-6921733973744242766?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/6921733973744242766/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/12/blog-post_15.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/6921733973744242766'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/6921733973744242766'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/12/blog-post_15.html' title='کرخ'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-6168428616377252172</id><published>2010-12-03T11:33:00.000-08:00</published><updated>2010-12-03T11:41:22.636-08:00</updated><title type='text'>تب</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc176.4shared.com/img/Jm898LOy/s3/0.7411071611339192/DSC00190.JPG"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 490px; display: block; height: 368px;" alt="نماز در کوهستان" src="http://dc176.4shared.com/img/Jm898LOy/s3/0.7411071611339192/DSC00190.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="direction: rtl;"&gt;سردِ صدای باد گوش را منجمد می‌کند. مرگ  نزدیک است، وقتی از بوی موهایش سیر شدی. می‌شوی؟ می‌شود؟ هرقدر بدوی به  دنبالش دورتر می‌شود. می‌خندد به ریشت. جایی نزدیک سپیده‌دم می‌بردت آنسوی  پرت‌ترین خیالاتت و وحشیانه لبانت را می‌بوسد. همین است، تا بوده همین  بوده. لبان کبودم را ببین! می‌خواهی زندگی کنی؟ به چه امید؟ که روزی دستت  را بگیرد؟ نمی‌گیرد. محکم می‌زند توی صورتت. می‌زند که بفهمی این‌جا گلستان  نیست. لجن‌زار ناامیدی و دروغ‌های کثیف است.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl;"&gt;بوی پونه حقیقت است، خنده‌ی مادر، موهای سفید سینه‌ام، این‌ها راستند. زورِ استفراغ  این‌همه زشتی است که کمکت می‌کند ببینی.&lt;/div&gt;آرامش است، چه مهم است که زیر پیشانی‌ات پای خداست یا بالش برگ‌های زرد؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-6168428616377252172?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/6168428616377252172/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/12/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/6168428616377252172'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/6168428616377252172'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='تب'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-7979816208110175574</id><published>2010-11-08T11:39:00.001-08:00</published><updated>2010-11-08T13:20:12.434-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شک'/><title type='text'>سایه‌های یک شک</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc181.4shared.com/img/QltKMnwt/s3/0.8377445894571499/Salvador_Dali_-_The_Visage_of_.jpg"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 490px; display: block; height: 407px;" alt="Salvador Dali's The Visage of War" src="http://dc181.4shared.com/img/QltKMnwt/s3/0.8377445894571499/Salvador_Dali_-_The_Visage_of_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;(تابلوی چهره‌ی جنگ، اثر سالوادور دالی)&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حاضر بود قسم بخورد همه‌ی این‌ها واقعی بوده، یعنی قبل از این‌که بفهمد دارد می‌میرد. می‌گویند مغز حتّی در سری که بریده شده تا چند دقیقه زنده است، می‌شنود، (اگر چشم باز باشد) می‌بیند، می‌فهمد. او هم می‌دید. البته شاید هم مرده بود و این‌ها اوّلین تجربه‌ی «من» بی‌جسم‌اش بود؛ همان که بهش می‌گفتند روح. این چند دقیقه، اگر مغز جسمانی فکر کند، باید به همان اندازه‌ی چند دقیقه‌ی خودمان طول بکشد. ولی چیزهایی که یادش می‌آمد، جلوی چشمش مجسّم می‌شد، صورت «واقعی» به‌خودش می‌گرفت، خیلی بزرگ‌تر از این حرف‌ها بود. انگار مدّتی کوتاه، که گویی دیگر تکرار نخواهد شد، بخواهد با خودش روراست باشد.&lt;br /&gt;مریم می‌آمد جلوی چشمش و می‌رفت. وقتی پیت‌های نفت را از پایین خیابان رودخانه روی چرخ‌دستی هل می‌داد تا بالای استادمعین، هرگاه سر محلّه‌شان می‌رسید، او را می‌دید. آخ که چه زیبا بود! نه، زیبا نبود، حالا که وقت تعارف نبود! وقت پیچیدن افکار لای لباس‌های زیبا و فریبنده. شاید چند وقت دیگر همین افکار می‌رفت لای کفن و دیگر به هیچ‌جا نمی‌رسید. اصلاً این فکر یعنی چه؟ یعنی، نَعُوذُ بِالله، کافر شده بود؟! پس خدا و قیامتش کجا می‌رود؟ نَکیر و مُنکَر چه می‌شدند؟ اصلاً مهم بود الآن؟ اگر بابت افکار قرار است به صلّابه کشیده شود، بگذار بشود! اصلاً مریم خوش‌گل بود! خوش هیکل و خوش‌تراش. حالا که خوب فکر می‌کرد می‌دید اصلاً شاید گاهی برایش مهم نبوده که مریم چه فکر می‌کند، اصلاً انگارفقط یک عروسک است. شاید اصلاً (بین خودمان باشد) گاهی او را با خود در ذهنش به تخت می‌برده. آخ اگر مرتضی می‌فهمید... ولی نه.&lt;br /&gt;سختی یک عمر از جلوی چشمانش می‌گذشت، یاد همه‌ی مرده‌باد و زنده‌بادها، یاد همه‌ی خشم و نفرت‌ها، لغزش‌ها، دروغ‌ها... یاد هربار که به بختیار گفته بود زنازاده، یاد وقتی هر جوانک مُزلّف بزک کرده در لاله‌زار را از خدا بی‌خبر خوانده بود، یاد همه‌ی این‌ها، همه‌ی، به قول خودش «کون‌نشور»هایی که شاید اگر رفت به دیارباقی، باید جور گناهان آن‌ها را هم بکشد...&lt;br /&gt;می‌دید نمازهایی را که می‌خواند و به مریم فکر می‌کند به‌جای خدا و حَول و قُوّة‌ی که برای قیام و قعود به‌اش می‌بخشد، مریم را هم می‌شد ببخشد به او...؟ خداوندا! این‌ها که نشد عبادت! این‌ها همه‌اش سروته ۲زار نمی‌ارزد! در این مجال بی‌تعارفی، در این صحنه‌ی افتادن همه‌ی پرده‌های قشنگ از «من»، در این طوفان افکار، می‌دید اگر واقعاً خدایی نبود، بد هم نبود، نه...؟&lt;br /&gt;«خفه‌شو لامذهب! عمری‌ست داری دولاراست می‌شوی، روی پیشانی‌ات جای مهر افتاده، عرق موسیو سیّد را نخورده‌ای، با شهلا و بقیه‌ی گیس‌بریده‌هایی که خاله‌جمیله خانم‌خانم‌های فاحشه‌خانه‌شان بود دمخور نشده‌ای، که آخرسر، لحظه‌ی موعود، این دم شهادت باید یادت بیفتد این حرف‌ها؟!»&lt;br /&gt;اصلاً شهادت بود این؟ جان رزمنده‌ی دیگر را نجات داده بود، نه؟ حالا چه فرقی می‌کرد مرتضی یا دیگری؟ اصلاً اگر مرتضی می‌مرد، جواب مریم را چه می‌داد؟ می‌گفن «مریم خانم داداشت دست خودم جون داد... اینم پلاکش! راستی زن من می‌شی یه روز؟» به خاطر خدا، به خاطر مریم... «لال شو لامذهب! فقط بگذار خون از مغزت خالی شود، صبر کن بمیری... بعد فکر کن به این حرف‌ها...»&lt;br /&gt;حالا دیگر فرقی می‌کرد به این‌ها فکر کند یا نه؟ حقیقت که تغییر نمی‌کرد. حداقل این دم آخر می‌دانست اگر دنیای دیگری هم باشد، وضعش در آن‌جا چگونه است. بالأخره صاحب یمین خواهد بود یا یسار؟ می‌برندش بهشت و برای این همه حق طلبی، برای شعار دادن و شب‌پیغام پخش کردن و گل گذاشتن سر راه رهبر و شهادت در راه دین، هزار تا از مریم خوش‌گل‌تر بهش می‌دادند، یا می‌بردند جهنّم و سرب داغ پر می‌کردند در ماتحتش؟&lt;br /&gt;پس کجا رفته بود این نور سبز لعنتی؟ چرا همه‌جا آرام آرام تاریک می‌شد فقط؟ این از چند دقیقه بیش‌تر بود! وقتی نوری نباشد، انگار نمازهایش هم جلوی دیوار سفت و محکم فقط سر به زمین می‌زده. وقتی کسی توجّهی نکند چه فرقی دارد؟ انگار این همه مدّت که در تابستان داغ زبان روزه بوی گند لیکور داغ بالا کشیده، فقط مثل دیوانه‌ها گرسنگی می‌داده خودش را.&lt;br /&gt;کجا رفته بود خدا؟ می‌گویند گلوله اگر از فاصله‌ی نسبتاً دوری شلّیک شود، وقتی خورد به سر و رفت داخل جمجمه، از آن بیرون نمی‌رود، انقدر به در و دیوار سر می‌خورد تا مغز را مثل سوپ متلاشی کند. این روحش بود؟ پس چرا چشمانش می‌دیدند؟ چرا پرواز نمی‌کرد از بدنش؟ چرا صدای سوت زنگ‌دار در گوشش می‌پیچید؟ چرا حس می‌کرد پوست صورتش به درد شیرین عجیبی کشیده می‌شود؟‌ مثل آن دفعه که جای ترکش را می‌دوختند روی بازویش، پوست بی‌حس به طرز ناخوش‌آیندی به طرفین کشیده می‌شد...&lt;br /&gt;راستی مرتضی کجا بود ببیند رفیق مغرورش که حلال و حرام سرش می‌شود افتاده به دست و پا؟ کجا بود ببیند یک بار هم رویش نیامد اسم مریم را بیاورد؟ اصلاً این حرف‌ها یعنی چه؟ این‌ها ننه من غریبم است، مرد باید مرد باشد، بقیه خودشان می‌فهمند.&lt;br /&gt;این خیلی بیش‌تر از چند دقیقه بود، یک عمر بود! از خود پنج‌ساله‌اش که غریبه بود دیگر، بگیر تا خود چند لحظه قبلش. خودش وقتی می‌رفت قند بلژیکی بخرد و سر راه کیک و نوشابه بخورد، خودش وقتی اسکناس سوراخ شده‌ی بی‌اعتبار را سرمست در هوا تکان می‌داد، خودش وقتی کلاه شاپوی توری پدر را بر سر می‌گذاشت می‌رفت بازار، خودش وقتی تازه پشت لبش سبز شده بود و می‌گفت سرش را می‌کوبد به دیوار اگر انسیه برود مدرسه، انسیه هم کولی بازی در می‌آورد که «من مواظبم دادش، روسری نمی‌ذارن سر کنیم، اشارپ که اشکال نداره!». خلاصه همه بودند. به همین روشنی... خدا هم انگار بود، یعنی دوست داشت باشد و لب خند بزند بر همه‌ی این‌ها، که یعنی «اشکال ندارد، بچّه بوده‌ای».&lt;br /&gt;چرا سراغ خدا را می‌گرفت اصلاً؟ مگر چند بار به خاطر خدا بودنش یاد خدا افتاده بود؟ چند بارش را مطمئن بوده که می‌شنود؟ چند بار در دلش لعنت کرده بود همین خدا را؟ اگر می‌دیدش چه می‌گفت؟ باز هم خودش را می‌زد به آن راه که «راضیم به رضای تو»؟ فکر کرد شاید بپرسد برای چه نباید می‌رفته سینما؟ شاید بپرسد نادره و فردین از علی و فاطمه زیباتر نبودند؟ شاید بپرسد حسین بیشتر درد کشید یا من که دارم تشنه می‌سوزم؟ کداممان سزاوارتریم برای سالاری شهدا؟&lt;br /&gt;همه‌چیز داشت بی‌معنی می‌شد انگار... هر چه تا امروز چنگ می‌زده بهش...&lt;br /&gt;کاش مریم می‌آمد ضمانتش را می‌کرد پیش خدا، مثل این که فرض کرده باشد مریم معصوم است، مثل عفیف صخره‌ها. مریم می‌بخشیدش اگر این‌قدر فکرش کج بوده؟ مریم می‌بخشیدش اگر می‌فهمید چقدر بی‌اجازه در رؤیاهایش با او رقصیده؟ لب‌های ترک خورده صحرای تشنگی بودند، این اشک‌ها می‌گفتند، نه، تعارف را  بگذاریم کنار، فریاد می‌کردند، «نه!». مریم پاره‌ی تنش بود...&lt;br /&gt;چقدر کش می‌آمد زمان این دم آخر، انگار تمام نمی‌شد. انگار در چاه بی‌انتهای زمان سقوط می‌کند، زمانی که نه شروع دارد، نه پایان...&lt;br /&gt;تا این‌که سرمایی، دستی، نوازشی، نوری، نجوایی، رسید؛ صدای آشنای زنی بود انگار:&lt;br /&gt;«بلند شو، وقتش رسیده، باید بریم...»&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-7979816208110175574?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/7979816208110175574/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/11/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/7979816208110175574'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/7979816208110175574'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='سایه‌های یک شک'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-5975774578217967113</id><published>2010-10-15T11:05:00.000-07:00</published><updated>2010-10-15T20:06:44.998-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی'/><title type='text'>خیلی پیر، خیلی معمولی</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc226.4shared.com/img/q2N8QXSu/s3/0.627761749569454/Irreversible.jpg"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 490px; display: block; height: 328px;" alt="Irreversible" src="http://dc226.4shared.com/img/q2N8QXSu/s3/0.627761749569454/Irreversible.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;(مونیکا بِلوشی در فیلم بی‌برگشت، لحظه‌ی قبل از تجاوز)&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چند وقته دیگه حوصله‌ی خوندن ندارم. هرچی بوده، از همون موقع تو کتاب خونه‌ام داره خاک می‌خوره. از نوشته‌های William Golding تا Marquez و سایرین. خیلی وقته ناامیدم ازین حرفا. باید همش یه مشت sitcom عادی ببینم و هرچی اعتراض دارم به حرفاش، بریزم تو خودم. بده وقتی حتّی شخصیت‌های ناقص و خالی، به کنایه افکارت رو مسخره کنن. خیلی ساده، وقتی یکیشون بگه «برداشت‌های کلاس هفتمی از ناطور دشت می‌کنی. مثلاً فکر کردی خیلی باهوشی اگه از هولدن کالفیلد قهرمان بسازی؟ اون فقط یه بچّه‌ی تخس پول‌دار بود. برای همین شما عوضی‌ها دوستش دارید، چون درست مثل خودتونه.».&lt;br /&gt;جالبه نه؟ بچّه‌ی لوس پول‌دار، فکر کنم به گوشم خورده. دیگه مهمّه از محبّت خاص بگه؟ مهمّه از روح‌های گم شده بگه که دنبال هم می‌گردن و پریشونن؟&lt;br /&gt;آره عموجان. این مزخرفات دوره‌اش گذشته. کسی نمی‌فهمه. اگه حس کردی چیزی، چیزی که «واقعی» باشه، محکم پیش خودت نگه‌ش دار. منم دیگه به توهّم باهوش بودن فقط می‌خندم. کسی با خوندن چهارتا کتاب ‌Beckett و Coelho و دیدن و تحلیل Malena یا Irreversible باهوش نمی‌شه. ما فقط نسخه‌های از قبل پیچده شده‌ی تفکّر رو دنبال می‌کنیم. علاقه‌ای ندارم خودمو گول بزنم. ما همه فقط «خیلی معمولی» هستیم. برای همینه که دیگه خیلی وقته حالم از هرچی آهنگ عاشقانه‌اس به هم می‌خوره. می‌خوام فریاد بزنم و از بین ببرمشون. داد بزنم «خفه شید! خفه شید کثافتا! چی می‌فهمید مگه؟ عشق چیه؟ این خزعبلات چیه می‌گین؟ سرم درد گرفته از مزخرفاتتون! دلم داره می‌پیچه به هم! فقط خفه شید، خواهش می‌کنم...»&lt;br /&gt;دیگه حوصله‌ی سروصدا کردن هم ندارم. انگار سوار این جریان دارم می‌رم. دیگه دوس ندارم با کسی در مورد خودم حرف بزنم. مردم عوضی هستن از نظرم. یه مشت بی‌شعور به‌درد نخور که به بدترین شکل بهت خیانت می‌کنن.&lt;br /&gt;دیگه دلیل نمیارم، دیگه توجیه نمی‌کنم. اگه کسی حرفی زد در موردم، این‌که چرا انقده انگلیسی قاطی حرفام می‌کنم، یا هر مزخرف مریض دیگه‌ای، دوست دارم فقط کتکش بزنم و تحقیرش کنم. کسی ارزش توجّه کردن رو نداره، چون خیلی زود فکر می‌کنن اجازه دارن در موردت قضاوت کنن.&lt;br /&gt;دوس دارم یک نفر رو گیر بیارم و صورتش رو له کنم. از دردی که کشیدم خلاص  شم. دیگه دنبالم نیاد. دیگه شب مزاحم خوابم نشه. نمی‌خوام فکر کنم مریضم،  نمی‌خوام فکر کنم که هنوز خوب نشدم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-5975774578217967113?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/5975774578217967113/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/10/blog-post_15.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/5975774578217967113'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/5975774578217967113'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/10/blog-post_15.html' title='خیلی پیر، خیلی معمولی'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-4992948979437312024</id><published>2010-10-02T07:29:00.000-07:00</published><updated>2010-10-02T08:47:28.262-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی امروز، تفکّر'/><title type='text'>دنیاهای از هم جدا</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc144.4shared.com/img/6dkzZKmh/s7/0.7001190352203459/Child_TV.jpg"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 468px; display: block; height: 359px;" alt="TV" src="http://dc144.4shared.com/img/6dkzZKmh/s7/0.7001190352203459/Child_TV.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;انگار این جهان، دنیاهای از هم جداس. مثل سرزمینی که مردان با نگاه‌های رندانه، توی تاکستان‌های خلوت شعر می‌گفتن و از لعل لب یار باده می‌نوشیدن و از مستی گریبان پاره می‌کردن؛ دنیایی که شاید هیچ‌وقت نبوده. انگار لابه‌لای روزمرّگی گم شده و سردی و سنگینی زیر غبار اجتناب ناپذیر زمان دفنش کرده. دنیایی که دور از ترس مذهب، همه عاشق و عارف واصل بودن، فراموش شده. زمانی که آب انقدر زلال بوده که عمق وجود آدمو نشون می‌داده، زمانیه بین مردن آدم‌ها و حقیقت محض. مالِ وقتیه که انقدر دروغ باور نکرده بودیم، یا حدّاقل به شنیدنش عادت نکرده بودیم. هنوز مردم باور داشتن اوّلین و قشنگ‌ترین راه ابراز علاقه، گقتن ساده‌ی «دوسِت دارم»ـه. زمانی که مردم پای مقبولیت و «آدم» حساب اومدن، حاضر نبودن پول گزاف بدن توی دنیای واقعی. چه برسه به الآن که مردم برای شخصیّت مجازی خودشون، پول واقعی، هزینه‌ی عرق ریختن و کار کردن واقعی خودشون یا دیگران، رو خرج می‌کنن که لباس و کفش و ماشین بخرن. مردم «مریض» شدن.&lt;br /&gt;وقتی که مردم یاد گرفتن می‌شه موسیقی رو خشک کرد و با تکرار، به طور انفرادی گوش داد، خیلی‌ها از موسیقی واقعی و زنده زده شدن، دیگه کم‌تر کسی سراغ یادگرفتن موسیقی رفت. وقتی مردم یاد گرفتن می‌شه با دادن پول برای کاراکتر مجازی‌شون در بازی بزرگ برخطّی که هزاران نفر مثل خودشون دارن «زندگی» می‌کنن توش، شخصیّت بخرن، دیگه از زندگی واقعی دل کندن. یادشون رفت می‌شه ایرادات‌شون رو در واقعیّت رفع کنن یا از اونی که هستن لذّت ببرن و بهش افتخار کنن. وقتی ارزش آدم بودن شد تلفن‌همراه گرون‌تر، کامپیوتر شخصی سریع‌تر و برخط بودن دائم، آدم‌ها بسته‌تر شدن. وقتی دیدن می‌شه اعتراض و عقده و فریادشون رو با کشتن آدم‌های بی‌گناه و با گناه مجازی با پرداخت کمی پول، تخلیه کنن، شدن همین آدم‌های توسری‌خور.&lt;br /&gt;آدم‌ها وقتی با دیدن تصاویر ضبط‌شده‌ی مقاربت‌های عادّی و غیرعادّی آدم‌های دیگه، با دیدن خشونت ضبط‌شده‌ی ساختگی و غیرساختگی دیگران پای صفحه‌های نمایش‌گر، مریضی‌ها و عقده‌های روانی و جنسی و خودشون رو پر و بال دادن، ارزش محبّت و دوست داشتن و هم‌دردی رو فراموش کردن.&lt;br /&gt;وقتی دیوار بزرگ پرنور نمایش‌گرها زبان ارتباط‌شون رو عوض کرد، زدن خیلی حرف‌ها رو براشون از دور آسون‌تر کرد، ارتباط رودررو از یادشون رفت. دیگه بلد بودن هزار بار عاشق بشن و فرداش فارغ.&lt;br /&gt;وقتی دست‌رسی به جملات قصار گذشتگان، عکس‌های زیبا، قطعه‌فیلم‌های دیدنی، آسون‌تر شد، کار خیلی‌ها این شد که نقب بزنن میون این‌همه حرف و عکس و فیلم که از بین‌شون یه چیز جدید پیدا کنن و به اشتراک بگذارن. دیگه کسی به خلق فکر جدید فکر نمی‌کرد. همه‌چیز شد «تقلید» برای به دست آوردن «مقبولیّت». هر کسی حرفی می‌زنه برای «تشویق» می‌زنه (حتّی من که این‌جا نشستم اینارو می‌نویسم). هر سخنرانی توی این دنیای مجازی، برای کف زدن بلندتر مخاطبانش خطّابه می‌گه، برای این‌که ارضاء بشه، برای این‌که باور کنه «وجود» داره، «مهمّه». همه شدن یه سری تابلوی تبلیغاتی بزرگ که نشون می‌دادن چی دوست دارن و چی دوست ندارن. همه فکر کردن باید همه‌ی دنیا بدونن که در حال حاضر چه کار می‌کنن یا چه حسّی دارن. هزاران و میلیون‌ها خط نوشته شد، بدون این‌که کسی بخونه یا اصلاً کسی اهمیّتی بده.&lt;br /&gt;زندگی از پشت صفحه‌ها پررنگٰ‌تر شد. صفحه‌ها بزرگ و بزرگٰ‌تر شدن، طوری که می‌شه حدس زد روزی هرجا چشمی باشه، یه صفحه جلوش خواهد بود. طوری که اون اندک مقداری که از واقعیّت، از نظم طبیعی دنیا مونده رو هم از جلوش برداره. طبیعت و صحنه‌های بدیع موند برای عکّاس‌هایی که تند و تند عکس‌های واقعی‌تر و دقیق‌تر ازش بگیرن تا پس‌زمینه‌ی صفحه‌های بزرگ و بی‌قواره‌ی خالی رو قابل‌تحمّل‌تر و چشم‌نوازتر کنه. دیگه حتّی باور کسی نمی‌شه که هنوز هم می‌شه همه‌ی اینا رو از نزدیک دید.&lt;br /&gt;ورزش بدنی عوض ابزاری برای سلامت، تبدیل شد به یک مزیّت برای بیش‌تر شدن اقبال دیگران. الگوی زیبایی شد چند تا چهره‌ی مشخّص و ثابت. همه یا با چشمای رنگی و موهایی بور و بدنی لاغر، یا موهای مشکی صاف و بدنی برنزه و... خلاصه چیزی پیدا شد به اسم «سلیقه‌ی عمومی» که کم‌کم همه باور کردن باید دوستش داشته باشن، یا اگر ندارن، برای این‌که مقبولیّت‌شون از دست نره، باید نظرشون رو در موردش برای خودشون نگه دارن.&lt;br /&gt;بی‌دینی و دین گریزی و دین‌ستیزی، دیگه عوض این‌که نتیجه‌ی فکر و اندیشه‌ی بلند مدّت باشه، شد ابزار متفکّرنمایی و بعضاً مایه‌ی تمسخر دیگرانی که ته‌ماده‌ی اعتقادی براشون مونده بود. اعتقاد شد مسخره کردن ارزش‌های سابق و تبدیلشون به ارزش‌های منفعت‌گرایانه با زبانی طنزآلود.&lt;br /&gt;دیگه کسی به فکر حلّ مشکل نبود، همه فقط به دنبال مسخره کردن و پیدا کردن تعریف‌های جدید از صورت مسأله‌ها می‌رفتن. همه فقط بلد بودن بگن جهان سوّم و جهان پنجم کجاست، ولی کسی بلد نبود یا نمی‌خواست بگه جهان سوّم و جهان پنجم چطور می‌تونه نباشه. همه فقط یاد گرفتن به هر قیمتی از این مشکلات فرار کنن. همه فقط بلد بودن مهاجرت کنن. ساختن و تصحیح از یاد مردم داره می‌ره. کسی نمی‌دونه کشوری که داره بهش مهاجرت می‌کنه خودش ۶۰ سال پیش کاملاً ویران شده یا با ویرانه فرقی نداشته.&lt;br /&gt;هیچ کس حوصله‌ی مبارزه برای خواسته‌هاش رو نداره. هیچ‌کس فکر نمی‌کنه کسانی که موفّق به اصلاح شدن روزی، هزار مشکل و مصیبت و قربانی دادن. همه دنبال راه حل‌های یک‌شبه، پول‌دار شدن ناگهانی، سرمایه گذاری با سودهای نامعقول، لاغر شدن‌های خیلی سریع با هر عوارضی و هزار جور چیز ناممکن، زیر بار خیلی چیزها رفتن. همین شد که کلاه‌برداری از سر دیگرانی که بیش از حد «عجله» دارند، شد یک حرفه‌ی خیلی کلاسه و قانون‌مند.&lt;br /&gt;تشریفات دروغی برای همه شد آرزو. رضایت و لذّت بردن از حال از یادها رفت.&lt;br /&gt;... آخرش شد همین دنیا که می‌بینی، آن که اوّلش گفتم هم رفت بین هزاران کتابی که وقتی می‌خونیم فقط چندتا نقّاشی مینیاتور رو به یادمون می‌آره، که اگه یکیشو پیدا کنیم، شاید امروز بذاریم عکس پشت صفحه‌ی کامپیوترمون، و فردا عوضش کنیم و یادمون نیاد اصلاً برای چی اونجاس...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-4992948979437312024?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/4992948979437312024/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/10/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/4992948979437312024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/4992948979437312024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='دنیاهای از هم جدا'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-518236739128793749</id><published>2010-09-26T10:39:00.000-07:00</published><updated>2010-10-02T08:47:03.005-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دل‌تنگی'/><title type='text'>شهر درون</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc229.4shared.com/img/IO-YLJMZ/s3/Pulse.jpg"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 447px; display: block; height: 389px;" alt="Pulse" src="http://dc229.4shared.com/img/IO-YLJMZ/s3/Pulse.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;دنیایی‌ست برای خودش وحشی بودن. دنیایی که من، هرقدر صدایت را بلند کنی، از آن نمی‌ترسم. این‌جا سرزمین ماست! جایی که &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Maynard_James_Keenan"&gt;مینارد کینان&lt;/a&gt; روی صحنه، در حالی که تحت اثر ماریجوانا نمی‌تواند حتّی درست سر پایش بإیستد، در حالی که لباس صورتی‌اش را از تن پاره می‌کند، فریاد می‌زند که «دور شو از من لعنتی! من فقط یک دروغ&lt;span&gt;گوی بی‌ارزشم...»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این دنیا، دیوانه خانه‌ی کثافت زده‌ای است که &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Jos%C3%A9_Saramago"&gt;ژوزه ساراماگو&lt;/a&gt;ی خدا بیامرز تصویر کرده بود در «کوری»، ما هم همان‌ها هستیم که می‌گوییم «یک ریال هم به زور به آن مادرقحبه‌های کور باج نمی‌دهیم»؛ ما، همگی «زن دکتر»یم این‌جا. این همان‌جاست که هولدن کالفیلد، روحِ گم شده‌یِ داستان &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/J._D._Salinger"&gt;سَلینجر&lt;/a&gt; گفت «آدم هر دختری می‌بیند، به اندازه‌ی یه نصفه، عاشقش می‌شود». هر چند این‌جا دختران با چشمان گود افتاده و دستان خشک و خشن گور می‌کنند یک‌سره.&lt;br /&gt;اصلاً این‌جا همآنجاست که همه‌ی روح‌های گم شده، روزی گذارشان می‌افتد بهش. این‌&lt;span&gt;جا آن‌جاست که اگر نگذاری باد پاییزیِ سرد نم‌ناک تو &lt;/span&gt;را در آغوش بگیرد، از من مُرده‌تری! این‌جا همان جاست که چون &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/James_Hetfield"&gt;جیمز هِتفیلد&lt;/a&gt; گفته بود نابخشوده‌ایم، خورشیدش با همه قهر کرده. این‌جاست که سردرد و عصبیّت و آلودگی و سروصدا و توهّم و قرص آرام بخش و تیغ و رگ و پی و دوده و خون سیاه غوغا می‌کنند پشت شیشه‌های این برج‌های بلند لعنتی که طبقه‌ی آخر همه‌شان خالی‌ست.&lt;br /&gt;این‌جا &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Roger_Waters"&gt;راجر واترز&lt;/a&gt; به طعنه پرسید «کسی اون بیرون هست؟» و پژواک صدایش در تاریکی گم شد.&lt;br /&gt;این‌جا تَهِ آن جنگل پر از کلاغ است که هاجیمه، شیماموتوی قصّه‌ی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Haruki_Murakami"&gt;هاروکی موراکامی&lt;/a&gt; را در آن به کلبه‌اش برد. این ته چاه همه‌ی تنهایی‌هاست به خدا! جایی که عذابی از بی‌عذابی بدتر نیست؛ جایی که عاشقی افسانه‌ی تلخی‌ست که سینه به سینه گشته و رسیده دست من و شما. همان‌جا که «دیوانه»ی جبران خلیل جبران نقاب از صورت برداشت و نعره زد! همان‌جا که دختری که به دنبال یک بشقاب لذّت می‌دوید، عاقبت با رضایت، گردنش را به تیغ تیز نیستی سپرد و سرِ ازبدن‌جدایش، لبخند می‌زد.&lt;br /&gt;این‌جا آن جاست که هر شکستی بیش‌تر از «چرا»، «چگونه» دارد. همه هستیم، هر که من می‌شناسم. این‌جا پایان تلخ همه‌ی داستان‌های تمام شدنی‌ست.&lt;br /&gt;این‌جا همین‌جاست، جایی که «خدا» ندارد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-518236739128793749?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/518236739128793749/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/09/blog-post_26.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/518236739128793749'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/518236739128793749'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/09/blog-post_26.html' title='شهر درون'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-2765050359105896588</id><published>2010-09-19T15:35:00.000-07:00</published><updated>2010-09-19T15:37:22.646-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نظر آزاد، واقعیات تلخ'/><title type='text'>دل‌بسته‌ها</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc235.4shared.com/img/GrolEwXH/s3/Jimmy.jpg"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 490px; display: block; height: 370px;" alt="Jimmy and Me" src="http://dc235.4shared.com/img/GrolEwXH/s3/Jimmy.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ساعتی شاید می‌گذشت از نیمه‌شب، ولی هنوز سرحال بود، شاید هم کمی داغ. موهای جلوی پیشانی‌اش را حلقه می‌کرد دور انگشت اشاره‌اش و می‌کشید. بعد با نوک انگشت آن را بررسی می‌کرد که ببیند چقدر فِر می‌شود. باز رویش را به من کرد. البته قبلاً این را گفته  بود که این حرف‌ها مشتی مزخرفات است؛ منتها شاید این‌بار می‌خواست با چشمانش یادآوری کند. خوب البته برای این‌که کم نیاورم، داستان جیمی را برایش گفتم. گفتم که اگر می‌خواست روزی صدبار دل ببندد و عاشق شود و فردایش فارق شود و قِص عَلی هذا، شاید اصلاً دیگر آن عصر غمگین، روی سنگ‌فرش حاشیه‌ی &lt;a href="http://images.travelpod.com/users/w.zahn/grz_07.1188832740.the-hauptplatz-xmain-squarex.jpg"&gt;Hauptplatz&lt;/a&gt; نمی‌دیدمش! حالا بعد این مدّت شاید بفهمم سؤالم احمقانه بوده که پرسیدم چرا از ولایت‌شان دور شده انقدر. با لحجه‌ی غلیظ west coast و با حالتی که انگار سؤالم بیش‌ازحد بدیهی‌ست، پاسخ داد:&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;-I grew up in California man, why would I ever want to stay there? I wanna' see new places.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;منطقش الآن واضح است برایم، روحش آزاد بود؛ بسته به زمین و آسمان نبود، گیر نکرده بود لای دیوارهای گلی و جوی‌های پُرآب. دلش نچسبیده بود به آدم‌های زنگ‌زده و حرف‌های تکراری‌شان؛ یعنی اصلاً این‌طوری وابسته نمی‌شد! می‌رفت و مثل من از کنار دانوب رد می‌شد، ولی چشمانش در آن غرق نمی‌شدند. زیر آسمان شب‌های مادرید، با روسپی‌ها عشق‌بازی نمی‌کرد که بچسبد بهشان. صبح فردا، خیلی راحت می‌کَند و می‌رفت. شاید جایی دیگر به پلیس به دروغ بگوید: «ماشینم در راه خراب شده، با نوازندگی پول تعمیر آن را جور می‌کنم!». حالا اهمیت هم نمی‌داد اگر بفهمند گیتار Godinاش بیش از هفت‌صد یورو می‌ارزد یا زمانی و هزینه‌ای که صرف تولید این آلبوم‌ها با بسته‌های شیک و CDهای چاپی با عکس خودش در آلمان کرده (به‌خصوص در گرانی برلین)، از قیمت یک خودروی نو بیش‌تر است!&lt;br /&gt;نیشش، به تمسخر یا به افسوس، باز بود و دود سیگارش را، برخلاف من که می‌دادم به سمت پایین، صاف رو به سقف فوت می‌کرد، اصولاً بالا گرفتن سر و فوت کردن، سخت‌تر از فوت کردن در جَهات دیگر است. به خصوص که آن ساعت خلوت بود و کسی نبود که دود سیگار از نزدیک اذیت‌اش کند. ولی بازهم انگار راضی‌اش نکرد. جیمی دور از ذهن او بود. خودش دستش پای همین قضایا شکسته بود. سر همین دل‌بستگی‌های بی‌معنی. می‌گفت کاش کسی به چیزی وابسته نمی‌شد، یا حداقل نه انقدر کورکورانه. نه وطن من گُه‌ی است، نه این اولیاءحضرت با باقی قانجِق‌ها فرقی دارد. هیچ‌کدامشان را خوب نشناخته‌ایم. فقط چشمانمان بسته است و حسّی بی‌رحمانه می‌کشدمان دنبال چیزی که بهش می‌گوئیم «دل»؛ یا حدّاقل الآن. بعداً که فهمیدیم چه کلاه گشادی سرمان رفته انواع و اقسام بد و بیراه‌هایمان را حواله‌اش می‌کنیم که به روی خودمان نیاریم چقدر فکر نکردن بد است.&lt;br /&gt;منم البته می‌دانستم، وطن آن‌‌جایی‌ست که من و تو می‌سازیم. عشق کسی‌ست که مدّت‌هاست می‌شناسیم و زبانمان را می‌فهمد. و «به خدا آسمان همه‌جا همین رنگ است! زمین را ول کن، مردم روی زمین را نجات بده! چسبیده‌ای به چه؟» و این طور حرف‌ها، ولی خوب این‌ها به خرج کسی نمی‌رود.&lt;br /&gt;بازهم فکر می‌کنند هرچه به قول خودشان «عاشق‌»تر شدند، از فهم‌شان است. فرق نمی‌کند عشق به وطن یا فرد. که البته دوّمی بغرنج‌تر از اوّلی‌ست. فکر می‌کنند عشق در نگاه اوّل، از نوع عشق‌های سلینجر، موهبت‌شان است و «دردی»ست شیرین که خدایان از سر لطف و یا به عنوان سهم‌شان از محبّت، به آنان عطا کرده‌اند.&lt;br /&gt;او البته می‌شنید همه‌ی این‌ها را، ولی ازسر لجاجت، به‌رغم توافق کلّی با قاطبه‌ی صحبت‌هایم، با بی‌حوصلگی گوش می‌کرد. نظر او شدیدتر از من بود. چیزی که من «اشتباه» در امری طبیعی (و البته نه خیلی رایج و روزمره، ولی اجتناب‌ناپذیر) می‌خواندم، او «بیماری» می‌دانست. این به فکر نوعی بَد است؛ آدم بالأخره باید از جایی شروع کند و یاد بگیرد دوست داشتن را، دنیا انقدر هم بسته نیست.&lt;br /&gt;چین به پیشانی‌اش می‌داد و به تکمله‌ی عرائضم، می‌گفت قلبت را به درد می‌آورد، بدبخت‌ات می‌کند، بعد از مدّتی هم از درون تخلیه‌ات می‌کند و جدایی و دوران نَقاهت و این‌ها را که پشت سربگذاری؛ چون عادت کرده‌ای و دلت خمار، به اصطلاح، «عشق»ی دیگر است، باز شروع می‌کنی به دل بستن و روز از نو روزی از نو. و صدالبته هربار سردتر از دفعه‌ی قبل. به نظرش چرخه‌ای مریض بود این‌ها. بدتر از همه هم به نظرش این بود که طرف مقابلت متوجّه نباشد بر تو چه می‌گذرد؛ یا بدتر، به دلیلی اصلاً نخواهد به روی خودش بیاورد... می‌گفت کسی که نفهمد در میان هفت میلیارد نفر انسان روی این کُره خاکی، کسان دیگری نیز هستند که برایش ایده‌آل باشند؛ یا دستِ‌کَم برای مُردنش، تَب کنند، واقعاً راه خود را گُم کرده است. می‌گفت کسی که برای فردی که حتّی شناخت کافی در موردش ندارد، غًش‌وضعف می‌کند و اشک می‌ریزد و حالش عوض می‌شود، قلبش مریض است. اصلاً شاید از اعماق درون و ناخودآگاه، دوست نداشته باشد حتّی به، به اصطلاح، «معشوق»اش نیز برسد. صرفاً از آن حالات تب‌وتاب حَظ می‌برد.&lt;br /&gt;آدم همه‌ی افکارش را نباید هنگام صحبت با فردی میان‌سال در کافه‌های Harlem بیابد، امّا فکر که می‌کنم می‌بینم راست می‌گفت. کاش راهی بود که نجات دهی اطرافیانت را از این حالات بیمارگونه. دست و پایشان را آزاد کنی از غُل و زنجیر این اسارت. قلب‌شان را بِرهانی از این سنگینی. ولی خوب، به قول صادق هدایت، «این دردها را به کسی نمی‌توان ابراز کرد.»، و کاش ابراز می‌کردند و کمک‌شان می‌کردیم و، خدا را چه دیدی؟ شاید دنیا محلّ بهتری می‌شد برای زندگی برای‌شان!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-2765050359105896588?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/2765050359105896588/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/09/blog-post_1591.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/2765050359105896588'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/2765050359105896588'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/09/blog-post_1591.html' title='دل‌بسته‌ها'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-2613533712576434119</id><published>2010-09-10T15:54:00.000-07:00</published><updated>2010-09-10T16:47:37.324-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دل‌تنگی، تفکّر'/><title type='text'>ارزش</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc269.4shared.com/img/381405731/6dd04b20/s7/0.14802860305685872/The_Amnesia.jpg"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 600px; display: block; height: 600px;" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5509618456730669426" alt="" src="http://dc269.4shared.com/img/381405731/6dd04b20/s7/0.14802860305685872/The_Amnesia.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;به عادت اگر فکر کنی، عوض می‌شه، به ندرت عادت باقی می‌مونه بعدش. به آدم‌ها نگاه کن، فکر کن، باز هم بیشتر. ببین سست بودن‌شونو. ببین یه شب نصفه شب که بیدارشون کنی و باهاشون حرف بزنی، چه‌قدر حرف نگه‌داشتن تو دلشون و از غرور، یا خجالت، بهت نگفتن. ببین یه سیگار، یه بی‌خوابی، یه مستی، چنان اسرار دل‌شونو می‌ریزن بیرون که...&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دیگه آدمایی نیستن که بهشون «عادت» کردی. می‌شن یه سری مجموعه‌ی منظّم که به راحتی نظم‌شون از بین می‌ره. شده اضمحلال آدم رو، مثلاً توی فیلم، ببینی؟ می‌بینی این نظم وقتی به هم بریزه دیگه اهمّیت نداره؟ رو صورت مرده‌ها پارچه می‌ذارن که نبینیم که نظمش دیگه از بین رفته و کار نمی‌کنه، دیگه «ارزش» نداره. همه‌ی شادی‌ها، غم‌ها، اشک‌ها، لبخندها، بوسه‌ها، نفس‌نفس زدن‌ها از هیجان، بیقراری‌ها، دل‌تنگی‌ها، ترس‌ها، همه دود شد رفت. شاید این ارزشم یه توهّمه اصلاً. کنار این اتاق یه گوشه نشسته، تو گیتی اصلاً به حساب هم نمیاد؛ کم‌تر از یه نقطه. بود و نبودش فرقی نداره، ارزش چیه...؟&lt;br /&gt;برای هم‌دیگه یادبود و بزرگداشت می‌گیرن که بگن مهم بودن، به یاد می‌مونن، «ارزش»شون نمی‌میره. خاطره هم فقط یه چیز مسخره‌ی دیگه شاید باشه. ببین یکی که حافظه‌اشو از دست می‌ده، کسی که یه روزی عاشقش بود، موهاشو بو می‌کرد، می‌بوسیدش، وقتی خسته بود پاهاشو ماساژ می‌داد، وقتی می‌خواست بیدارش کنه آروم پیشونیشو می‌بوسید، براش هرروز گل می‌خرید، بی‌بهانه بهش کادو می‌داد، می‌خندوندش، از غمش غمگین می‌شد، از شادیش خوشحال و هیچ‌وقت تنهاش نمی‌ذاشت؛ الآن براش با بقیه فرقی نداره. این حرفا براش بی‌معنی شده. نظمش به هم ریخته دیگه. ارزش‌های آدم‌ها براش عوض شدن، به همین راحتی.&lt;br /&gt;هرچقدر خدا رو دوس داشته باشه، هرچقدر به زاری صداش زده باشه، هرچقدر از تهِ دل تشکّر کرده باشه ازش، یه روز، یه گوشه، یه لحظه، یادش می‌ره همه‌ی این حرفا رو. اصلاً یه روز می‌میره! تنهای تنها، انگار از اوّل فرقی نمی‌کرد چه کار می‌کنه. بعد یه مدّت صداش محو می‌شه. لای برگه‌های تاریخ گم می‌شه.&lt;br /&gt;هیچی توجیه نمی‌کنه اینارو. ببین که هیچی نیستیم. غریبیم به خدا...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-2613533712576434119?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/2613533712576434119/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/09/blog-post_10.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/2613533712576434119'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/2613533712576434119'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/09/blog-post_10.html' title='ارزش'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-5440631722938024246</id><published>2010-09-01T12:48:00.000-07:00</published><updated>2010-09-01T22:48:34.919-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات، توهّم'/><title type='text'>حلقه</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc222.4shared.com/img/374869183/5deb381d/s3/0.4928690443623749/Lonely.jpg"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 490px; display: block; height: 303px;" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5509618456730669426" alt="" src="http://dc222.4shared.com/img/374869183/5deb381d/s3/0.4928690443623749/Lonely.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بازم خودش بود، همونِ پسر کوچکی که با موهایِ چتریِ بورِ لَخت، با گونه‌ی کک و مکی، پیرهنِ آستین کوتاهِ گشاد و شلوارِ جینِ رنگ و رو رفته با سر زانوهای پاره، گوشه‌یِ کارگاهِ قدیمیِ بالایِ طبقه‌یِ چهارم-پنجمِ یه ساختمونِ نسبتاً قدیمیِ خلوت و سوت و کورِ یه مدرسه با دیوارایِ گل‌بهی‌رنگ که بعضی جاها رنگش کنده شده و خاکستریِ کُهنه‌یِ زیرشو نشون می‌ده، کِز کرده بود و با سِگِرمه‌های تو هم داشت منو نگاه می‌کرد. هنوزم ابرایِ سیاه دنبالش می‌رفتن همه‌جا و باد، گاهی برگایِ سرد و خشکِ روی زمین و سقفِ شیروونیِ کارگاهِ سردِ روی پشت بومٍ رو با صدایِ نه‌چندان‌دوستانه‌یِ گرفته‌ای شبیهِ صدایِ خِس‌خِسِ گلویِ خسته‌یِ یه پیرمردِ تنها، رویِ سطح می‌کشید و می‌بُرد.&lt;br /&gt;نمی‌دونم چه مدّت، شاید هفت-هشت سالی می‌شد نشسته بود همون‌جا. بی‌سروصدا و عصبانی. شاید سعی می‌کرد مجسّم کنه لحضات آخری رو که اون‌جا بوده، همراه همونی که باهاش بازی می‌کرد و دورِ این وسایل، پشت گیره‌ها و موتورِ زنگ‌زده‌ی یه ماشینِ خیلی قدیمی و یه سیلندرِ قُلّابیِ  باز شده، ارّه‌مویی‌هایی که همیشه سیم وسطشون پاره بود، چکّش‌های لاستیکیِ خاک‌گرفته، آچارهایی که یکی در میون، عین دندونایِ افتاده، گُم‌وگور شده بودن، خرده‌های یونولیت سفیدی که مثل برفِ نزدیکِ قلّه، با باد بلند می‌شدن هوا و خیلی آروم و باوقار، یه جایِ دیگه رو سفید فرش می‌کردن، و بخاریِ نفتیِ بزرگ و زنگ‌زده که درست وسط کارگاه بود؛ می‌دویدن.&lt;br /&gt;گاهی گوشش رو تیز می‌کرد، بلکه شاید بازم باد، محضِ دل‌خوشیش هم که شده، صدایِ خنده‌یِ بی‌دلیل یه بچّه رو بیاره که از ترسِ گرفتار شدن به دست هم‌بازیش، وسطِ خنده‌یِ میونِ تعقیب‌وگریز، گاهی یه جیغِ کوتاهِ بنفش می‌کشه.&lt;br /&gt;چشماش رو ریز می‌کنه، تا شاید هنوز رعد و برق، بتونه روشن کنه گوشه‌یِ تاریکی رو که یه نفر یه روز موقعِ قایم‌باشک، دامنِ گُل‌گلیِ چین‌دارش رو یادش رفته بود زیرش قایم کنه.&lt;br /&gt;شایدم منتظر بود که خیسیِ نَم‌نَمِ روی برگ‌ها، بازم بویِ کسی رو که پیرهنش بویِ برگ‌هایِ سبزِ خیس می‌داد و موهاش، بویِ هلوی تازه، یادش بیارن.&lt;br /&gt;امّا هرچی باد تندتر می‌وزید، رعد و برق پرسروصداتر و نورانی‌تر می‌زدن و نَم‌نَم می‌اومد، بیشتر مطمئن می‌شدم، اشک‌هایِ کوچیکی که صورتشو خیس می‌کنه، هیچ‌وقت گریه نمی‌شن؛ همیشه با اون صورتِ پررو و تُخس و مغرور، فقط اخم می‌کنه. فقط بعضی وقتا اشک‌هایِ گاه و بی‌گاه از دستش در می‌ره و گونه‌هاشو خیس می‌کنه.&lt;br /&gt;مطمئن بودم همیشه، اون‌جا، هیچ‌وقت &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بارون&lt;/span&gt; نمی‌آد...&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;(My &lt;a href="http://rpanahe.blogspot.com/"&gt;English blog&lt;/a&gt; is still alive.)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-5440631722938024246?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/5440631722938024246/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/09/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/5440631722938024246'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/5440631722938024246'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='حلقه'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-1479229343824859</id><published>2010-08-28T14:11:00.000-07:00</published><updated>2010-08-28T15:11:42.847-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='توهّم، پروانه‌ی خیال'/><title type='text'>دل‌تنگِ مردن</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc247.4shared.com/img/371804355/2db035d1/s3/0.032469322307117854/NightRain.jpg"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 490px; display: block; height: 490px;" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5509618456730669426" alt="" src="http://dc247.4shared.com/img/371804355/2db035d1/s3/0.032469322307117854/NightRain.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;غبارِ خیسِ خاکستری پُر شده بود توی ریه‌هام، با صورت رویِ آسفالتِ بارونی، از رویِ گلِ سیاه آب می‌خوردم. دور بودن ازم همه‌ی ماشینایِ سفید با قطره‌هایِ اشک‌مانندِ سیاهِ رویِ صورتشون، با چراغایِ فرورفته مثلِ چشمایِ بی‌خوابِ من که بی‌حالت زُل زدن به سوراخ توی گچ. شاید ازون دیوار، صدای خنده‌ی دورِ کسی بیاد که خیلی منتظرشم. بیچاره با اون تنِ لاغر که گاهی از سوراخِ لباساش می‌شد جایِ دلتنگیاشو دید، یه گونی پر از عربده‌های خورده شده‌ی هر دومونو روی دوشش می‌کشید.&lt;br /&gt;آبِ بارونِ دوده‌زده از زَنَکس و عربده و خاکستر بهتر نیست. ماشینای سفیدِ پهن و کشیده که صدایِ نعره‌یِ گاو می‌دن، از رویِ دستایی که از خیسیِ بارون چروک خوردن رد نمی‌شن. این‌جا حتّی اگر من تنها بمونم، اگر اون تنها بمونه، ابرایِ بارونی مقدّسن. کدوم ره‌گذری می‌فهمه دلم بزرگ‌تر از خردترین سکّه‌ی تهِ جیبشه؟ این‌جا مردم کُت‌هایِ بلندِ کشمیر به تن می‌کنن و رُبدوشامبرهای سوخته و کلاه‌های شاپو. این‌جا نفس‌ها، قهوه، دستاش، بوی سیگار می‌دن.&lt;br /&gt;من دست و پا زدنشو دیدم، انقدر تماشا کردم که موهام سفید شدن. بعد گذاشتمش روی دوشم و پابرهنه، با اشکای بی‌صدا و بی‌بُغض، مثل چشمای بی‌خواب، پشت پلی که کسی نساخته، انداختمش. بعد کلّی سیگار ارزون قیمت بالا سرش کشیدم که نشون بدم همه‌چیز سرِ جاشه. همه چیز جُز قطره‌هایِ بارونِ رویِ زمین و سوراخِ تویِ گچ و قوطیِ زَنَکس.&lt;br /&gt;سه روزِ تمام، ساعتِ رویِ دیوار به خودش زحمت نداد یه قدم بره جلو، می‌گفت «حالا که مُردی، چه فرقی داره؟». ساعتِ پیرِ خِرِفت.&lt;br /&gt;شاید برایِ همین این همه مدّت شب بوده. مردم هم به خودشون زحمت نمی‌دن بپرسن. فقط لبه‌یِ یقه‌شون رو می‌دن بالا و صورت زیرِ کلاه، از بینِ بخارِ سفیدی که از توری‌هایِ فلزّیِ کفِ خیابون بیرون می‌آد و خدا می‌دونه از کجاس، با عجله رد می‌شن.&lt;br /&gt;اینجا همه یه زمانِ دوری مُرده&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ا&lt;/span&gt;ن. فقط، کاش طعمِ بارونِ چشمایِ تو رو حس کنم باز، کفِ این زمینِ خیسِ غریب...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-1479229343824859?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/1479229343824859/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/08/blog-post_28.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/1479229343824859'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/1479229343824859'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/08/blog-post_28.html' title='دل‌تنگِ مردن'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-4958974080347039345</id><published>2010-08-27T12:37:00.000-07:00</published><updated>2010-08-27T13:32:25.518-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اعتقاد، مذهب، خدا'/><title type='text'>اعتقاد</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc136.4shared.com/img/370852914/78b09e8d/s3/0.6719257826810069/KenzoTokio.jpg"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 490px; display: block; height: 360px;" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5509618456730669426" alt="" src="http://dc136.4shared.com/img/370852914/78b09e8d/s3/0.6719257826810069/KenzoTokio.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;انقدر سخت می‌گیرید برایِ چی؟ برایِ کی؟ برادرِ من مگر نه این‌که «لا اِکراهَ فِی الدِّین»؟ کی می‌خوای بفهمی اون نمازی که اجبارش می‌کنی بخونه رو ازش قبول نمی‌کنن؟ کی می‌فهمی اون چادری که به زور سرش کردی، وقتی زور از بالا سرش رفت، از سرش می‌افته و از سرِ لج، بدتر از این تنش می‌کنه؟ کی می‌بینی که تا خودش «نفهمه»، تا خودش «احساسِ نیاز» نکنه، دنبالِ چیزی نمی‌ره؟&lt;br /&gt;چرا همه‌چی برات باید یه شکل باشه؟ چرا نمی‌خوایم ببینیم اونایی که شبیه ما نیستن هم آدمن؟&lt;br /&gt;بابا کسی هست که براش خدا شبیه یه روحانیِ پیر و ریش‌سفید با بویِ گلاب نیست! خداش یه مادربزرگه با انبوه موهای سفید و لباسِ بلندِ مشکی که بویِ نونِ لواشِ تازه می‌ده، بوی عطرایِ عجیب تویِ خط خطیِ نورهایِ زردِ تاریکیِ شهرهایِ ذهنش، بویِ آشِ داغِ دَمِ افطار.&lt;br /&gt;آدمی هست که نمازشو بلند می‌خونه، با اشتیاق! قنوتش شبیه موهای خرمایی فرفریِ بلنده، شُکره، تمنّاس.&lt;br /&gt;ریشش بلند نیست، شلوار و پیرهنِ نخی تنش نیست، ولی بغض می‌کنه گاهی، به یادِ غمِ دیگران. براش غم صدایِ نوحه نیست، صدایِ گریه‌یِ گیتار الکتریکه. براش شادی مدّاحی نیست، برفایِ ریزِ بینِ موهاشه، سرماییه که زیرِ آسمونِ بزرگِ ابریِ خاکستری، نوک انگشتایِ پاهاشو بی‌حس می‌کنه.&lt;br /&gt;کسی هست که امیدش عشقه.&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;دوست نداری اسمشو «مسلمون» بذاری&lt;/span&gt;&lt;span&gt;؟ اشکال نداره، &lt;/span&gt;&lt;span&gt;ولی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;‌باور کن، &lt;/span&gt;کسی هست که خدا رو گیر آورده بالأخره، ولی نه از راهِ تو...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-4958974080347039345?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/4958974080347039345/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/08/blog-post_27.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/4958974080347039345'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/4958974080347039345'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/08/blog-post_27.html' title='اعتقاد'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6784200057684354541.post-2985857082454889979</id><published>2010-08-26T00:01:00.001-07:00</published><updated>2010-08-26T00:53:10.589-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تغییر، نوستالژی'/><title type='text'>باد تغییر</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_byrUNvGPFBU/THYYy5FeEXI/AAAAAAAAAew/iI7cHFDRmRI/s1600/IMG_2770.JPG"&gt;&lt;img style="text-align: center; margin: 0px auto 10px; width: 400px; display: block; height: 270px;" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5509618456730669426" alt="" src="http://dc198.4shared.com/img/369682376/56db3d7d/s3/0.5256779085744403/IMG_2770.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;باد تغییرات، یه موقعی انقدر سریع می‌وزه، که وقتی داریم می‌لرزیم از سوز و سرماش، یادمون می‌ره داریم بزرگ می‌شیم. همه‌ی چیزی که یه روزی رنگ دیگه‌ای داشتن برامون، محو و رنگ‌پریده از جلوی چشممون می‌گذرن. آدمی که از تو عکس‌ها برامون دست تکون می‌ده، دیگه چند وقته همراه آهنگ‌هایی که گوش می‌داده، عطرهایی که بو می‌کرده و طعم‌هایی که می‌چشیده، به خاطر انتخاب‌هایی که بعداً می‌کنه، پوست انداخته و شده «تو». برای همینه که خیلی از لباس‌هامو دور می‌ریزم؛ می‌خوام یه «من» جدید بسازم، منِ جدید بوی مرد می‌ده، منِ جدید تظاهر بلد نیست. من جدید دیگه دنبال رنگ‌های قشنگ و نورهای خیره کننده و آهنگ‌های قشنگ اون موقع‌ها نیست. می‌دونه که همه‌ی اینا، و قشنگ‌ترش رو می‌شه دوباره ساخت، با آدمای جدید و با دوست داشتن جدید.&lt;br /&gt;فقط گاهی خوبه ردّ تحوّلاتشو دنبال کنه و برسه به اینجا ببینه چه‌قدر فرق کرده؛ و بفهمه که اگه اون موقع تونسته انقدر تغییر کنه، الآن هم می‌تونه دوباره عوض شه؛ بهتر شه...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6784200057684354541-2985857082454889979?l=rpanah.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rpanah.blogspot.com/feeds/2985857082454889979/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/08/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/2985857082454889979'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6784200057684354541/posts/default/2985857082454889979'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rpanah.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='باد تغییر'/><author><name>Abbas Razzaghpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08106110424307039650</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-_l2ow323YDo/TxVJpJ0QlII/AAAAAAAABD0/sC6PHU4Icdw/s220/Me%2B21_small.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry></feed>
